چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۲

در مهربان ترین خانه ی شهر...

خانه

پشت پنجره قدی خانه پدری ام، پاییز است. درخت ها خانه تکانی دارند و برگ های خیسِ باغچه و کف حیاط، معرکه به راه انداخته اند.

قدس آنلاین - گروه استان ها- رقیه توسلی: پرده ها را زده ام کنار. آفتاب، پشتِ ابرها خوابیده و آسمان، خاکستری دلپذیری دارد. نشسته ام کنارِ شوفاژ و خیره ام به دو پرنده که روی نرده های سفید بالکن، پنجه انداخته اند.

چقدر این هوا و این حال، شیرین است. کرختی و آرامش و رضایت بعد از کار. پا به پای خانومِ نظافتچی شستیم و رُفتیم و برق انداختیم و حالا ده دقیقه ای می شود که او رفته و من مانده ام با دو فنجان چای که یکی اش از دهان افتاده و بی بخار است.

خستگی برجای نمانده... با خانوم میانسال موسسه خدمات رفیق شده ام... با فوت و فن هایی که یادم داد... با نم نم باران و سوزی که می چسبد خودت را در کاناپه ای مچاله کنی که کوسن های مامان دوز دارد.

برای همه اتاق های پاکیزه و قِبراق خانه پدری خوشحالم. برای تلاقی لبخندهایمان. برای تک تک اتاق هایی که در خانه ما، عمریست اسم دارند؛ اتاق بزرگ، آخری اتاق، اتاق کوچیک.

نشسته ام و صورت و سایز همه پنجره هایی را که می شناسم، از ذهنم ردّ می شوند. شیشه های زلالی که قرار است ما را به آبان و دی و اردیبهشت برسانند...

آخر ما یک ژنتیک خاص در خانواده داریم به این ترتیب که، تغییر فصل ها را به شدت دنبال می کنیم و پادشاهی فصول برایمان مهم است. یعنی یک جورهایی همه مان ساعتی را پشت پنجره، زندگی می کنیم. و باور داریم سَرسَری گذشتن از ساعت های با معنا، گناه است. همکلام نشدن با آفریدگار.

به ساعت دیواری نگاه می اندازم.

هنوز فرصت دارم تا دربِ این خانه عزیز و تمیز را قفل کنم و برگردم. پس به لیست مخاطبین گوشی ام سری می زنم. سارا، آفرینش و... .

از بیست و خُرده ای اسمِ آشنا و مهربان می گذرم و دلم گرم می شود. و با لبخند شماره آشناترین آدم زندگی ام را می گذارم روی بلندگو و می گویم: سلام، چای این خانه دَم است.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.