یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۵:۵۰

یک دل سیر تو را کم داریم

باران

آیندگان و گذشتگان را نمی دانم اما بعنوان موجودی معاصر می دانم محتاجم... محتاجِ برف و باران و نزولات رحمت... محتاج شوریدگی زُلفِ ابرها...

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: سال هاست دوست دارم باران که می بارد، باران که این همه راه از دوردست ها قدم رنجه می کند به دیارم؛ اول یک دلِ سیر به صدای راه رفتن اش گوش بدهم... بعد حسابی زُل بزنم به لشکر نقره ای اش...

سوم هرجا که باشم وضویی بگیرم و دو رکعت سپاسگزاری کنم از خداوندِ ابرها... بعد با همه عالم، داشتن این شادی زیبا را قسمت کنم...

پنجم، از چترها حسابی گلایه مند شوم... ششم، بیشمار عکس بیندازم و عکس بیندازم و عکس بیندازم...

هفتم، بی پروا اکسیژن خیس، دَم بگیرم... هشتم بدوم به شکرانه این هوای شسته و بی همتا سَری بزنم به چشمانِ نجیبِ مادرم که این ژن خوب را برایم به ارث گذاشت! عاشق شدن را! باران خواهی را...!

و نهم، اینکه روی ایوان مرطوب و پرسوز یک لیوان چای بگذارم برای خودم و یک لیوان برای باران جان، تا گپ بزنیم... از ایرانی بگوییم که سقف ها و ناودانی ها و مردمانش، دوستان صمیمی باران اند... از چکه چکه ها و شُرشُرها بگوییم... از باغ ها و شالیزارها که تشنه و سرگردان می شوند بی او، بی تشریف فرمائی اش...

او را به زبان مادری ام، وارش و شِلاب و زِلفه شِه خطاب کنم... و بگویم از آهنگ رعدها و برق هایش... از سرمستی بی پایانِ حضورش...

درد و دلِ تالاب ها و رودخانه ها و سدها و سفره های زیرزمینی را بگذارم وسط... و بگویم فقط رگه هایی از زخم زمین را، اگر که نباشد... اگر کم باشد... به قهر نیاید... مأیوس شود از ما...

سلیس و ساده از تراژدی حرف بزنم که بی ابرها اتفاق می افتد! بی معجزه ی ابرهای باردار!

آنوقت چایی را تعارفش بکنم که اگر سراغ مان را نگیرد فقط پیاله ای خالی ست...

آیندگان و گذشتگان را نمی دانم اما زیرِ بال و پرمان را نگیرد اگر باران، بی شک آدمیزادِ معاصری خواهیم شد در محاصره ی خشکسالی، آلودگی، فقر، بی غذایی و...!

بی شک خواهیم خشکید!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.