یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷ - ۱۳:۵۸

غمِ تو موهبت کبریاست در دلِ من

رقیه توسلی

امام حسین

در این یادداشت از دیگران خواسته شد با سیدالشهدا حرف بزنند.

به گزارش خبرنگار قدس آنلاین، روضه تمام شده است... چای محشرش را هم دور داده اند... همه حاضرند... همه آنهایی را که می شناسم؛ دوستان، اقوام، همسایه ها.

دلم پَر می زند از تک تک شان بپرسم سوالم را... اما نه، نمی شود... نمی توانم... پس به دایره خودی ها قناعت می کنم.

عمه، اولین نفر است... خطاب می کنم عمه خوبم! لطفاً «با امام حسین علیه السلام حرف بزن»... یک جمله.

زُل می زند به صورتم. منقلب می شود حالش و اشک می ریزد. بی محابا. بی پایان. کسی آب می آورد و غریب و آشنای مجلس، پرسش کنان نگاهمان می کنند.

یکی از چای آوران که قصه را می شنود، خم می شود و می گوید: من می گفتم آقا اجازه بدهید تا زنده ام، خادمی دستگاه تان را بکنم.

پشت بندش همسایه سی ساله مان ادامه می دهد: اگر لال نشوم، می خواهم دعا بفرمایند در حق مان برای ظهور آقا امام زمان(عج).

خواهری، نفر سوم است که عاشقانه رویم زوم می کند و جواب می دهد: خدا خودش می داند مُحرم ها چندبار می میرم و زنده می شوم. می گویم آقاجان جانثار نمی خواهید؟

در راه برگشت از روضه، عزیز هم بعد مکث های بغض آلود که جنس شان را خوب می شناسم رو به خیابان می گوید: همه دنیا یکطرف، شما یکطرف حسین زهرا. و «الله اکبر» باران می کند ماشین را.

آقای همسر هم بی درنگ پاسخ می دهد: فقط حسین ها می دانند قلب آدم چه جور می کوبد وقتی بزرگ می شوی و می فهمی نامت «حسین» است.

موبایلم می رود روی صدا. عکس آقاجان اُفتاده روی صفحه. برمی دارم. او هم می خواهد جواب سوالم را بدهد. هنوز در شور و هیجانم که مصرع ها می آیند به سمتم.

حدیث عشقِ تو دیوانه کرده عالم را / به خون نشانده دلِ دودمان آدم را

غمِ تو موهبت کبریاست در دلِ من / نمی دهم به سرور بهشت، این غم را

خوش و بش های دخترانه - پدرانه که تمام می شود گوشی می رسد به عمه جان. با صدایی که پیداست نمی تواند باز کنترلش کند پای تلفن می گوید: من راز قشنگی دارم، قربانت بروم. آخر من امام حسین را پیدا کردم وقتی شفیع ام شد تا کودکم شفا بگیرد. من مجنونِ این خاندانم. این خاندانِ مظلومِ معصومِ شهید.

من اگر بخواهم با امام حسین حرف بزنم، فقط اشک می ریزم.

تلفن را که می گذارم، پتو و بالشت می آورم تا چشم هایم را بخوابانم. که ملاحت خانوم سَر می رسد و مُچم را می گیرد. بی مقدمه می رود سرِ اصلِ مطلب و می خواهد جواب خودم را بشنود.

غمگین نگاهش می کنم و می گویم: «یاحبیبی، یاثارالله! من پرنده ای لالم که می خواهد آواز بخواند و نمی تواند».

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.