سه‌شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۷

«ماچک پُشت»؛ یک روستا بهارنارنج

رقیه توسلی

بهارنارنج

زندگی در روستا، رمز و رموز و دلنشینی های خودش را دارد که باید کشف شود. اصلاً اردیبهشت هر خطّه غافلگیرت می کند یکطور و نمی گذارد دست خالی برگردی سرِ خانه ی اَولت.

به گزارش قدس آنلاین، چه کاری خاص تر از ملاقاتی عصرانه سَر با یک روستا.

پس آفتاب غروب کرده زدیم به دلِ جاده و گفتیم هرجا که طیّاره مان راه کج کرد، همانجا بشود محل گردش مان.

یازده کیلومتر دور نشدیم از ساری که وسیله نقلیه بردمان سمت قریه ای به نام «ماچک پُشت».

آنجا که صدای قورقورِ قورباغه ها تا دلتان بخواهد بلند بود... بلندِ بلند... از این قورقورهای روی اعصاب، نه... از آنها که یکی شروع می کرد، بعدی جوابش می داد و سومی کوتاه تر تأییدشان می کرد... یکجورهایی منظم و تمرین شده و باحال.

همزمان بوی بهارنارنج پیچید توی مخفی ترین دالان سرمان. اصلاً نارنج شمال را اگر بوییده باشید می دانید چه می گویم. عطرش رحم ندارد! روان و دقیق می کوبد به هدف و در صدم ثانیه، سیگنال های بویایی را مخابره می کند به مغز.

از هر لحاظ روستا مثل مادربزرگ ها دوست داشتنی بود. مهربان، پُرقصه، رنگارنگ.

از دغدغه شهر خبری نبود آنجا. غازها و اردک ها را داشتند از چرا برمی گرداندند و گوسفندان را هِی می کردند سمت آغُل.

پلِ کم عرض روستا را پشت سر گذاشتیم و دیدیم زنان روستایی چونان نیاکان شان دیگر آنقدرها هم نان نمی پزند و خندان ایستاده اند توی صف بربری.

چراغ های مسجد کم کمک روشن می شد و تراکتور گِلی از شالیزار برمی گشت در معیّت مردانِ خسته کلاه به سَر.

شیرینی فروش روستا مشتری اش را راه انداخته بود و خریدار با چند کیلو کیکِ یزدی انگار می خواست شبِ خانواده اش را خوشمزه تر کند.

عصرمان زیبا و متفاوت شد با رفتن به «ماچک پُشت». آنجا که نصف شالیزارها، نشا شده و نصف شان هنوز زمین شخم خورده بی بذر بودند.

آنجا که دستمان آمد آلوچه ها تا یکی دو هفته دیگر حسابی چاق و چلّه می شوند و محلی ها هنوز دبّه های شیر معامله می کنند و جوانان بجای کافه - چندمتری خزانه های برنج - بستنی خوران به راه می اندازند.

و زیر تیربرق های کم نور دستمان آمد گربه ها در دهات هم بروبیایی دارند.

به واقع زندگی در روستا، رمز و رموز و دلنشینی های خودش را دارد که باید کشف شود. اصلاً اردیبهشت هر خطّه غافلگیرت می کند یکطور و نمی گذارد دست خالی برگردی سرِ خانه ی اَولت.

و چه بگویم از سرمستی و شیطنتِ بهار که یکی دوتا نیست... از اولین باری که دوست داشتم در روستایی تاریک و روشن، بالای سَر آببندان هشتادهکتاری پُرماهی بایستم و با فریاد از اردیبهشت جادوگر تشکر کنم.

ولی خُب از برنج ها و آلوچه ها و مردمان «لیلی محله» و «پل به یور» و «چفت سر» و «آغوزباغ» خجالت کشیدم.

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.