چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸ - ۱۴:۴۵

دست های پرتقالی

زنان باغ

شمال، خانه زنانی ست که شبها دستکش هایشان را رفو می‌کنند و به تیغ‌های فرو رفته در دست شان می خندند!

قدس آنلاین - رقیه توسلی: با شهرزاد، آسیه، نبات، مریم و زلیخا می نشینیم پشت نیسان. هوا دیگر تاریک شده اما آنها هنوز با هر بهانه ای می خندند، نارنگی پوست می گیرند، مزاح می کنند و از تعداد تیغ هایی که سهم امروزشان بوده می گویند.

چادر گلدار بسته اند به کمر و کلاه پشمی گذاشته اند روی سرشان، زنانی که خوب پرتقال می چینند و خوب "طالبا" می خوانند. ترانه مازنی که مفهوم تراژیکش با غروب زمستانی جور درمی آید.

گوش می دهم. چیزی کم از گروه کُر ندارند.

اَنده بُوردمه تا دَریوی پَلی / دَریوی پَلی و جِفت اَنجلی

وِنه سَر نیشت ‌بیه کُوتر چمبلی / کُوتر چمبلی مِه طالب رِه نَدی؟

امروز را همراه اکیپ زنان مرکبات چین شدم. می خواستم دنیایشان را بشناسم. از بخت خوشم یکی از دیگری مهمانوازتر از کار درآمدند. رفتیم باغ ده هکتاری "حاج اسحاق".

آشنا شدیم، یخ کردیم، چاشت خوردیم، عکاسی کردم، زمین خوردم، پرتقال قیچی زدم و فهمیدم چقدر خام و نازک نارنجی ام.

حالم اساسی چرخید. یکروزه چنان عوض شدم که خود جدیدم را سخت بجا آوردم؛ رها، خوش روحیه، شاد، باانرژی.

با اینکه در آستانه انجمادم، می خندم و خوشحالم اما... تازه تازه هم فاز اسکیموها شدم... فکر می کنم البته همه مان این روزها از دست اخبار چموش اعصاب خُردکن به یک خانه تکانی حسابی محتاجیم... کله ام پُر شد از باد، از آنفولانزا، از قصه های نو.

یکساعت بعد، با اسنپ رسیده ام خانه و چفت شوفاژ نشسته ام. دارم با رضایت حرف می زنم از روزی که گذشت، از عکس های درست و درمانی که انداختم و تجربه فوق العاده ای که کسب کردم.

دارم به همه عزیزانی که هوایم را امروز در باغ "حاج اسحاق" داشته اند، توی دوربین نگاه می کنم. به زنانی که هر کدام کتابی گویایند.

به "سرکارگر شهرزاد" که هیچ شباهتی به شهرزادهایی که می شناسم ندارد. دختر جوانی که پدر خانواده سه نفره شان است. بیست و هشت ساله ی عاشق باغیرت.

به "زلیخا" که لیسانس کامپیوتر است و تلاش را عار نمی داند و سومین سالی ست که آمده پرتقال چینی.

به "نبات"، مادری که ناهار پسرکانش را گذاشته روی بخاری اتاق خواب. بخاری که شعله اش کمتر است. مادر زحمتکش فداکاری که کلی تصویر دارم از نمازخوانی اش میان درختان نارنجی.

و به "مریم" و "آسیه"، مادر-دختر کم شنوایی که با هم می آیند پی روزی حلال و از خانواده عزیز شهدایند.

پی نوشت:

شمال، خانه زنانی ست که شبها دستکش هایشان را رفو می‌کنند و به تیغ‌های فرو رفته در دست شان می خندند!

شمال بوی لیمو می‌دهد، بوی پرتقال.

ترجمه شعر: آنقدر رفتم تا کنار دریا رسیدم، کنار دریا دو درخت انجیلی وجود داشت که بر شاخه‌های آن کبوتر صحرایی نشسته بود. ای کبوتر صحرایی تو طالب مرا ندیدی؟

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.