شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۸

خنده هایت می ریزد از قاب بیرون

مادر

دلم برای دستپختت لک زده... برای قُل قُل آبگوشت های مشتی ات... که بروی چادرت را سر کنی دست بچرخانی بالای یخچال دنبال کیف پولت که بی نان تازه نماند خانه.

قدس آنلاین - رقیه توسلی: انگار صدسال گذشته از همه چیز، از همه ی خاطراتِ لذیذ و دندانگیر... از آنوقتها که می دیدم چای می ریختی و همدم آقاجان می شدی و "تی جان قوربان" از زبانت نمی افتاد... از آنوقتها که شکل دکترها هر نوبت حالم را که معاینه می کردی با نسخه تازه می افتادی به جان کلسترول و میگرن ام.
دروغ می گویند که قلب آدمیزاد قاعده مُشتِ بسته اش است که قلب من این روزها قدّ بچه مورچه ای شده با ارفاق. از بس خودِ خودت را کم دارم. از بس نمی شناسی ام.
عزیزجان! همه در تدارک سوروسات روز مادرند. می خواهند رسم فرزندی بجای بیاورند اما من بشدت هوایی سلول های خاکستری ات هستم که چرا بخاطرم نمی آورند...؟ نمی دانی چقدر برای گپ های دوتایی مان که سروته اش بوی پیازداغ و کتلت و سالاد شیرازی می داد، تنگ است... برای آن لهجه قشنگت... دلتنگِ چادرشبی که می بستی و می رفتی نشای باغچه... آخ اگر بدانی چندهزاربار فیلم هایی را تماشا کردم که تویش من و تو داشتیم تخمه شکان، مستند می دیدیم.
بیچاره روز مادر، خبر از دل آدم که ندارد... خرامان می رسد و نمی داند چند قافله دختر شکل من صورتشان را با سیلی، سرخ نگه داشته اند وقتی "عزیز"شان بعدِ گذرِ هفته ها، مریم و سحر و اکرم صدایشان می زند.
هر چه می کنم یادم نیاید استادکار کاموا بودی، ژاکت ها و شال گردن ها مزاحم می شوند... اینکه یادم نیاید چه عیاق بودی با نوه هایت، نمی شود که نمی شود.
یاد پسرخاله هم می افتم و دختردایی که روز مادرِ هر سال، کادو می آوردند خانه مان و می گفتند حق مادرانه دارید گردنشان... یادِ آن تکه کلام معروف ات؛ آدم ها دوبار که نمی میرند!.. آخ که باید بگویم چرا مادرجان... چرا... گاهی آدم ها سه و چهار بار هم می میرند اما بنظر زنده می رسند.
آخ که دلم رفته برای دفترودستک حسابداری ظهرهای جمعه و عینک نزدیک بین ات. آخ که نمی دانی چه حالی می شود دختر وقتی مادرش را در ازدحام آدم ها گم می کند. به تعبیری انگار همه دلخوشی اش یکجا مثل دسته ای گنجشک پَر می کشد به هوا.
"عزیز"! دلم پیاده روی دونفره می خواهد با همان تن تاک های بنفشی که روز تولدم هدیه دادی... که زیاد گز کنیم و سر از زیر بازارچه دربیاوریم و تو بی اختیار باز بروی سراغ گاریِ سبزی خوردن و فلفل رنگی های دُلمه... بعد زنگی هم بزنی به "مائده" و بگویی که بختِ سبزی قُرمه ات باز شده مادر.
به قاب عکس عروسی تان نگاه می کنم... آقاجان توی ژستِ عکس است اما صدای خنده های تو دارد از قاب می ریزد بیرون... کاش زمان برمی گشت به عقب... زیاده خواه نیستم مثلا به همین یکسال پیش... وقتی پیامک دادی که نعناع خشک ات آماده شده، بیا ببر ته تغاری!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.