چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۷

روزمره نگاری

سارق‌تر از کرونا

رقیه توسلی

image.png

دارم به عروسی آن‌ور آبی‌ها نگاه می‌کنم. کرونا چه کارها که نکرده با ما؟ قاب عکس مدعوین روی نیمکت‌های کلیسا خیره کننده است، صورت ماسک زده عروس و داماد که ایستاده‌اند مقابل جناب کشیش، میهمانانی که کف نمی‌زنند و دختربچه‌های کوچولویی که دنبال سر عروس پیدایشان نیست.

دارم به عروسی آن‌ور آبی‌ها نگاه می‌کنم. کرونا چه کارها که نکرده با ما؟ قاب عکس مدعوین روی نیمکت‌های کلیسا خیره کننده است، صورت ماسک زده عروس و داماد که ایستاده‌اند مقابل جناب کشیش، میهمانانی که کف نمی‌زنند و دختربچه‌های کوچولویی که دنبال سر عروس پیدایشان نیست.

در ادامه هم زل می‌زنم به فیلمی که از خیابان‌های خالی و خلوت ونکوور فرستاده آقای برادر. به سوت و کوری شهری دور که هم برای قوه همذات پنداری‌ام خوب است و هم باعث می‌شود بدانم دنیا فعلاً در مریضخانه به حال استراحت است و آسمان همه جهان شدیداً یکرنگ است؛ کرونایی کدر!

پا می‌شوم از قابلمه قیمه سرکشی کنم که صدای ناله خانوم نظافتچی می‌پیچد توی خانه. از معدود دفعات است که عصر آمده برای رفت و روب.

در را باز می‌کنم اما انگار سوار آسانسور شده و رفته طبقات بالا.

برمی‌گردم سراغ آشپزخانه‌ای که عطر دارچین‌اش معرکه است. می‌خواهم کتری را پرآب کنم که یاد دورهمی افطاری می‌افتم که «گل ترمه» دو سوره حفظ شده قرآن برایمان خواند و «آفرینش» از دسر آناناس‌اش رونمایی کرد... یاد آقاجان که گفت قیمه فقط قیمه‌های ته تغاری... یاد عمه سوسن که سفره‌مان را پست کرد و ۲هزاروخرده‌ای لایک خورد... یاد دختر همسایه که سینی خیرات را برگرداند و گفت ممنون اما نمک خورشتتون کم بود... یاد میانداری «عزیز» که مدام پابه پایم بود... و یاد «علی» که بعد سه سال برگشته بود ایران و تمام ظرف‌ها را خواهر- برادری گفتیم و شستیم و بیهوش شدیم.

درب قیمه را برمی‌دارم. چقدر زعفران آب کرده‌ای که می‌خواهم به غذا اضافه کنم رنگ حال خودم است؛ خونین.

دارم به کووید۱۹ که از قیمه رستورانی بیشتر نفخ دارد فکر می‌کنم که از بیرون، دوباره صدایی می‌ریزد توی اتاق. این‌بار واضح‌تر و غم‌انگیزتر. کسی با گریه دارد حرف می‌زند.

خدا لعنت کند این ویروس نکبت را. ۱۰ دقیقه طول می‌کشد مجهز به ماسک و دستکش بشوم. اما بالاخره می‌روم پارکینگ.

سر از ماجرا درمی‌آورم اما نه از آغوش دلگرم کننده خبری است، نه از تعارف به خانه، نه از اسکناس‌هایی که در دم حال خانوم میانسال خسته را خوش کند. باز قصه شوهر معتادی درمیان است که سر کار هم نشود از دستش درامان بود و کیف‌ات را گوشه‌ای رها کرد.

با رعایت یک مترونیم فاصله چند بار از او خواهش می‌کنم نگاهم کند که بالاخره سرخ و خیس زُل می‌زند به چشم‌هایم.

می‌گویم: قربان اشک‌هایت غصه نخور، فقط یک شماره کارت به من بده عزیزم.

پی نوشت: کرونا، کجا فکرش را می‌کرد از او سارق‌تر هم پیدا شود؟

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.