سه‌شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۸

باران، آفتاب و مترسک های بتنی

مسکن مهر میارکلا

در ادامه گشت و گذار قرنطینه ای، سر از مسکن مهر ۲۸۰۰ واحدی "میارکلا" درمی آوریم. به مجتمع های انبوه رنگارنگی می رسیم که نمی شود نگاهشان کرد و غمزده نشد. به خانه های خالی از سکنه که دارند می افتند به انقضا.

قدس آنلاین-رقیه توسلی: باران در آفتاب دیده اید؟ ابر و خورشید -قایم باشک- کنند و نور از روزنه های آسمان بریزد پایین و تو کناردست چوپانی باشی که زنگوله می بندد گردن برّه ها؟

مار لیز بخورد لای علفزار و بترسی از کراس سواری که توی مرداد خیس ویراژ بدهد و نداند روستاست نه پیست موتورسواری؟

باد بیاید و شرجی دریا بزند بالا و نیزار عین فیلم های هالیوودی تکان تکان بخورد و تو با چشمانی حیرت زده پناه ببری به برف پاک کن و از خداوند بابت این تابستان کرونادار عجیب، ممنون باشی؟

برای ما پیش آمده.

کجا؟

در روستایی پُر باغ... باغ و مزرعه می گویم، شما می شنوید... به تمام معنا جاده سبز... تا چشم کار می کند درخت و شالیزار و جالیز و آفتابگردان و پرنده و مترسک... آنقدر جادویی که برای لحظاتی کووید۱۹ شکل همین پَد الکلی ها می پرد از سرمان و ذوق زده می شویم در "گِلیرد".

حالمان را اینجا دوست داریم چون بی ترس و واهمه نفس می کشیم. از سر آسودگی نفس می کشیم. بی ماسک. بی روح خسته. چون با وجود کُشت و کُشتار کرونایی هنوز اینجا مهربانند مردم. هنوز زندگی روان است. کشاورزان، کدو و گوجه و ریحان چیده اند و با دست و دلبازی تعارف می کنند.

لعنت بر کرونا! دست روی سینه می گذاریم و متشکر می شویم اما نمی توانیم قبول کنیم. ما در قرنطینه ایم. قرنطینه متحرک.

توی اینترنت خوانده بودیم گلیرد، هفتصد هکتار زمین شالیزاری و صد هکتار ارض باغی دارد و از روستاهای پویا در بخش کشاورزی ست اما متاسفانه آنجا اشاره ای به مردمان نازنین و خونگرم این خطه نشده، به روح روستایی بخشنده شان.

خوانده بودیم روستایی ست از توابع شهرستان جویبار مازندران که در گذشته نامش گُل گرد بوده است. و گویی گل گرد به مکانی گفته می شود که چندین روستا را به هم متصل می کرده. مثل گلیرد که صفرخیل و میارکلا و واسوکلا را بهم متصل می سازد. اما باز کوچکترین اشارتی نشده به بهشت بودن این قریه سربه زیر آرام.

گلیردگردی می کنیم با سرعت ۱۰ کیلومتر بر ساعت. چهارچشمی ماجراجو می شویم. ساقه های برنج را می بینیم که دارند از خامی درمی آیند. که نه سبزند نه طلایی اینروزها. نوجوانانی اند در پیچ و خم بلوغ.

مزرعه جارو هم پرت مان می کند به قدیم ها. آنوقت ها که کاروبار جاروفروش، سکه بود. نه مثل حالا که جاروبرقی ها برنده اند. برنده ی مطلق.

زنان گلیردی را می پاییم که با فاصله اجتماعی نشسته اند به پاک کردن کپه های لوبیاسبز تَرنه.

می چرخیم و آنچه دیدنی تر می کند گلیرد را برایمان تماشای خزانه های تازه، کنار نشاهای گذشته است که خبر از کشت دوم می دهد. تماشای پارکینگ کمباین و ماشین های دروگر است گوشه ی آبادی. مغازه ایست که کلاه حصیری می فروشد و اینکه ملتفت می شویم نقیله رایج اینجا، موتورسیکلت است و موتورسیکلت.

در ادامه گشت و گذار قرنطینه ای، سر از مسکن مهر ۲۸۰۰ واحدی "میارکلا" هم درمی آوریم. به مجتمع های انبوه رنگارنگی می رسیم که نمی شود نگاهشان کرد و غمزده نشد. به خانه های خالی از سکنه که دارند می افتند به انقضا و با خودمان می گوییم؛

مگر نمی گویند مستاجران را چه کنیم صاحبخانه شوند؟

مگر نمی گویند بداد اجاره ها برسیم؟

مگر نمی گوییم خانه های خالی باید مالیات بدهند؟

باید ازدواج و مسکن جوانها را دریابیم؟

مگر...

وقت بیرون آمدن از گلیرد با خودمان مرور می کنیم: خیلی از خانه ها لوبیاپلو دارند امروز و باران چه آشفته، سرخوشه های برنج را پایین کشیده.

امان از سیروسلوک در بهشت زمینی! که فقط توی این بهشت هاست که اکثرا باید بزنی روی ترمز و جای حال خوبت را بدهی به احوال بد... امان از کرونا که سایه اش شکل همین ساختمان های مهجور و مدیریت بی تفاوت، بلند است!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.