شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ - ۱۵:۱۶

داستان هایی از کرامات امام رضا(ع)

میلاد امام رضا ع

تاجر بخارایی ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮد ﮐﻪ دﺧﺘﺮی ﭘﯿﺪا ﺷﺪ، دﺳﺖ دراز ﮐـﺮد و او را از آب ﺑﯿـﺮون ﮐﺸﯿﺪ و از درﯾﺎ ﺧﺎرج ﮐﺮد. از دﺧﺘﺮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮد و ﺑﻌـﺪ از آن ﺑـﻪ ﺻـﻮرﺗﺶ ﻧﮕﺮﯾﺴـﺖ ....

قدس آنلاین – وحید اکرمی: روایات بسیاری از معجزات وکرامات ثامن الحجج(ع) در زمان حیات ایشان نقل شده است. اما باید دانست که این معجزات تنها منحصر به حیات دنیوی ایشان نبوده و پس از آن نیز معجزات زیادی مانند شفای بیماران لا علاج، کمک به در راه ماندگان، برطرف نمودن مشکلات اقتصادی و اجتماعی حاجتمندان و صدها نمونه دیگر داشته اند. همچنین این معجزات تنها محدود به شیعیان و پیروان آن حضرت نبوده است. بلکه افراد زیادی با تفکرات و عقاید متفاوت به حرم مطهر رضوی مشرف شده و دست پر از این بارگاه بازگشته اند.

درادامه دو داستان از کرامات امام رضا(ع) را می خوانید:

آﮔﺎﻫﯽ اﻣﺎم از ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎی ﻗﻠﺒﯽ زاﺋﺮان

ﻗﻄﺐ اﻟﺪﯾﻦ راوﻧﺪی ﮐﻪ ﯾﮑﯽ از ﻣﺤﺪﺛﺎن ﺷﯿﻌﻪ اﺳﺖ، از «رﯾﺎن ﺑﻦ ﺻﻠﺖ» ﻧﻘﻞ ﮐﺮده اﺳﺖ ﮐﻪ:

ﺑﻪ دﯾﺪار اﻣﺎم ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﺳﯽ اﻟﺮﺿﺎ ﻋﻠﯿﻪ اﻟﺴﻼم در ﺧﺮاﺳﺎن رﻓﺘﻢ، در ﻣﯿﺎن راه ﺑﺎ ﺧﻮد ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﻪ ﺧﻮب ﺑﻮد ﮐﻪ اﻣﺎم از ﺳـّﮑﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﺸﺎن ﺿـﺮب ﺷـﺪه اﺳﺖ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫـﺪﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ.

ﺑﻪ ﻣﻨﺰل اﻣـﺎم رﺳـﯿﺪم و وارد ﺷـﺪم. ﻫﻨـﻮز آرزوی ﺧـﻮد را ﺑـﺎزﮔﻮ ﻧﮑﺮده ﺑـﻮدم، ﮐﻪ آن ﺣﻀـﺮت ﺑﻪ ﺧـﺪﻣﺘﮑﺎر ﺧﻮد ﻓﺮﻣﻮد: ﻣﯿﻬﻤـﺎن ﻣﺎ دوﺳﺖ دارد از ﺳـّﮑﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺎم ﻣﻦ ﺑﺮ آن ﻧﻘﺶ ﺑﺴـﺘﻪ اﺳﺖ، ﻫـﺪﯾﻪ ﺑﮕﯿﺮد. ﺳـﯽ درﻫﻢ ﺑﯿﺎور و ﺑﻪ وی ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﻦ!

(وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﻟﻄﻒ و ﻣﺤﺒﺖ را از اﻣﺎم دﯾﺪم) در دل ﮔﻔﺘﻢ: ای ﮐﺎش اﻣﺎم از ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮن ﭘﻮﺷﯿﺪه اﻧﺪ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ دﻫﻨﺪ!

ﻫﻨﻮز در اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮدم ﮐﻪ اﻣﺎم دوﺑﺎره ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎر ﺧﻮد رو ﮐﺮد و ﻓﺮﻣﻮد: از ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﺑﯿﺎور و در اﺧﺘﯿﺎر اﯾﻦ ﻣﯿﻬﻤﺎن ﺑﮕﺬار.

مادر دختر دزدیده شده اش را در مشهد یافت

ﺳﯿﺪ ﻧﻌﻤﺖ اﷲ ﺟﺰاﺋﺮی در زﻫﺮاﻟﺮﺑﯿـﻊ ﻧﻘـﻞ ﻣـﻰ ﮐﻨﺪ: ﺳﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ زﯾﺎرت ﺣﻀﺮت رﺿﺎ ﻣﺸﺮف ﺷﺪم، در ﻣﺮاﺟﻌﺖ ﺑﻪ ﺳﺎل ۱۱۰۷ از راه اﺳﺘﺮآﺑﺎد (ﮔﺮﮔﺎن) ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.

در اﺳﺘﺮآﺑﺎد ﯾﮑﻰ از اﻓﺎﺿﻞ ﺳﺎدات و ﺻﻠﺤﺎ ﺑﺮای ﻣﻦ ﻧﻘﻞ ﮐﺮد ﮐﻪ ﭼﻨـﺪ ﺳـﺎل ﻗﺒﻞ، در ﺣﺪود ﺳﺎل ۱۰۸۰ ﺗﺮﮐﻤﻨﻬﺎ ﺑﻪ اﺳﺘﺮآﺑﺎد ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮدﻧـﺪ و اﻣـﻮال مردم را ﺑه غارت ﺑﺮدﻧﺪ و زﻧﻬﺎ را اﺳﯿﺮ ﮐﺮدﻧﺪ، از ﺟﻤﻠﻪ دﺧﺘﺮی را ﺑﺮدﻧﺪ ﮐﻪ مادر ﺑﯿﭽـﺎره اش ﻏﯿﺮ از او ﻓﺮزﻧﺪی ﻧﺪاﺷﺖ اﯾﻦ ﭘﯿﺮزن ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻼﯾـﻰ ﮔﺮﻓﺘـﺎر ﺷـﺪ روز و ﺷﺐ در ﻓﺮاق دﺧﺘﺮ ﺧﻮد آرام و ﻗﺮار ﻧﺪاﺷﺖ و داﺋﻤﺎ در ﻓﺮاق او ﻣﻰ ﺳﻮﺧﺖ.

ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺧﻮد ﮔﻔﺖ: ﺣﻀﺮت رﺿﺎ ﺑﺮای ﮐﺴـﻰ ﮐـﻪ او را زﯾـﺎرت ﮐﻨـﺪ ورود ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ او را ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮده اﺳﺖ ﭼﻄﻮر ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎزﮔﺸـﺖ دﺧﺘـﺮ ﻣﺮا ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻧﮑﻨﺪ؟ ﺧﻮب اﺳﺖ ﺑﻪ زﯾﺎرت آن ﺑﺰرﮔﻮار رﻓﺘﻪ، دﺧﺘـﺮ ﺧـﻮد را از آن ﺣﻀﺮت ﺑﺨﻮاﻫﻢ؛ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﻪ ﻣﺸـﻬﺪ ﻣﻘـﺪس رﻓﺘـﻪ در ﺣـﺮم دﻋـﺎ ﮐـﺮد و دﺧﺘﺮش را از آن ﺣﻀﺮت ﺧﻮاﺳﺖ.

از ﻃﺮﻓﻰ آن دﺧﺘﺮ را ﮐﻪ اﺳﯿﺮ ﮐـﺮده ﺑﻮدﻧـﺪ، ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان ﮐﻨﯿـﺰی، ﺑـﻪ ﺗـﺎﺟﺮی ﻓﺮوﺧﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﺗﺎﺟﺮ ﺑﺨﺎراﯾﻰ ﻫﻢ آن دﺧﺘﺮ را ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺨﺎرا ﺑﺮد ﺗﺎ ﺑﻔﺮوﺷﺪ.

در ﺑﺨﺎرا ﺷﺨﺺ ﻣﺆﻣﻦ و ﺻﺎﻟﺤﻰ در ﺧﻮاب دﯾﺪ ﮐﻪ در درﯾـﺎی ﻋﻈﯿﻤـﻰ ﻓـﺮو رﻓﺘﻪ اﺳﺖ و دﺳﺖ و ﭘﺎ ﻣﻰ زﻧﺪ؛ آن ﻗﺪر دﺳﺖ و ﭘﺎ زد ﺗﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷـﺪ و ﻧﺰدﯾـﮏ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻼﮐﺖ رﺳﺪ.

ﻧﺎﮔﺎه ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮد ﮐﻪ دﺧﺘﺮی ﭘﯿﺪا ﺷﺪ، دﺳﺖ دراز ﮐـﺮد و او را از آب ﺑﯿـﺮون ﮐﺸﯿﺪ و از درﯾﺎ ﺧﺎرج ﮐﺮد. از دﺧﺘﺮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮد و ﺑﻌـﺪ از آن ﺑـﻪ ﺻـﻮرﺗﺶ ﻧﮕﺮﯾﺴـﺖ و از ﺧﻮاب ﺑﯿﺪار ﺷﺪ؛ و ﻓﮑﺮ آن دﺧﺘﺮ، او را ﺑﻪ ﺧﻮد ﻣﺸﻐﻮل ﮐﺮد ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺠﺮه ﺗﺠـﺎری ﺧﻮد رﻓﺖ؛ در اﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎم، ﺷﺨﺼﻰ وارد ﺣﺠﺮه ﺷﺪ و ﮔﻔـﺖ: ﻣـﻦ ﮐﻨﯿـﺰی ﺑـﺮای ﻓﺮوش آورده ام! اﮔﺮ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺮﯾﺪ آن ﻫﺴﺘﻰ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ، ﭘـﺲ از دﯾـﺪار، او را از ﻣﻦ ﺑﺨﺮ.

ﺑﻤﺤﺾ اﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ آن دﺧﺘﺮ اﻓﺘﺎد؛ دﯾﺪ ﻫﻤﺎن دﺧﺘـﺮی اﺳـﺖ ﮐـﻪ دﯾﺸﺐ او را در ﺧﻮاب از ﻏﺮق ﺷﺪن در درﯾﺎ ﻧﺠﺎت داد. از دﯾﺪن او ﺑﺴﯿﺎر ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮد.

ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻰ ﺗﻤﺎم: دﺧﺘﺮ را ﺧﺮﯾﺪ و از ﺣﺎل و ﺣﺴﺐ و ﻧﺴﺒﺶ ﭘﺮﺳﯿﺪ. دﺧﺘـﺮ ﺷﺮح ﺣﺎل ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺗﻔﻀﯿﻞ ﺑﯿـﺎن ﮐـﺮد؛ ﺗـﺎﺟﺮ از ﺷـﻨﯿﺪن - داﺳـﺘﺎن او دﻟـﺶ ﺳﻮﺧﺖ؛ ﺿﻤﻨﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ او دﺧﺘﺮی ﺑﺎ اﯾﻤﺎن و ﺷﯿﻌﻪ اﺳﺖ؛ ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ: ﻣﺒـﺎدا اﻧﺪوﻫﮕﯿﻦ و ﻧﺎراﺣﺖ ﺷﻮی!

ﻣﻦ ﭼﻬﺎر ﭘﺴﺮ دارم، ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﺪام از آﻧﻬﺎ را ﮐﻪ ﺑﺨﻮاﻫﻰ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺷـﻮﻫﺮ ﺧـﻮد، ﻣﻰ ﺗﻮاﻧﻰ اﺧﺘﯿﺎر ﮐﻨﻰ.

دﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﮐﺪام ﺑﺎ ﻣﻦ ﭘﯿﻤﺎن ﺑﺒﻨﺪد ﮐﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑـﻪ ﻣﺸـﻬﺪ ﻣﻘـﺪس ﺑـﻪ زﯾﺎرت ﺣﻀﺮت رﺿﺎ ﺑﺒﺮد او را ﻣﻰ ﺧﻮاﻫﻢ.

ﯾﮑﻰ از آن ﭼﻬﺎر ﭘﺴﺮ، ﺷﺮط دﺧﺘﺮ را ﭘـﺬﯾﺮﻓﺖ و دﺧﺘـﺮ را ﺑـﻪ ازدواج ﺧـﻮد درآورده، ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮد را ﺑﺮداﺷﺖ و ﺑﻪ ﻗﺼﺪ زﯾﺎرت ﺛـﺎﻣﻦ اﻻءﺋﻤـﻪ ﺣﺮﮐـﺖ ﻧﻤﻮدﻧﺪ؛ وﻟﻰ دﺧﺘﺮ در ﺑﯿﻦ راه ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ؛ ﺷﻮﻫﺮش ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﺤـﻮی ﺑـﻮد ﺑـﺎ ﺣـﺎل ﺑﯿﻤﺎری او را ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﻣﻘﺪس رﺳﺎﻧﯿﺪ و ﻣﺤﻠﻰ را ﺑـﺮای ﺳـﮑﻮﻧﺖ، اﺧﺘﯿـﺎر ﮐـﺮده، اﺟﺎره ﻧﻤﻮد و ﺧﻮد ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎری او ﻣﺸﻐﻮل ﺷﺪ؛ اﻣﺎ ﻣﻰ دﯾﺪ ﮐﻪ از ﻋﻬﺪه ﭘﺮﺳـﺘﺎری او ﺑﺮ ﻧﻤﻰ آﯾﺪ. در ﺣﺮم ﺣﻀﺮت رﺿﺎ از ﺧﺪا درﺧﻮاﺳﺖ ﮐﺮد ﮐﻪ زﻧـﻰ ﭘﯿـﺪا ﺷﻮد ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻪ و ﭘﺮﺳﺘﺎری او را ﻋﻬﺪه دار ﺷﻮد.

ﭼﻮن ﺣﺎﺟﺖ ﺧﻮ را ﺑﻪ ﭘﯿﺸﮕﺎه ﭘﺮوردﮔﺎر ﻋﺮض ﻧﻤﻮد، از ﺣﺮم ﺷﺮﯾﻒ ﺑﯿـﺮون آﻣﺪ؛ در داراﻟﺴﯿﺎده ﭘﯿﺮزﻧﻰ را دﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺴﺠﺪ ﮔﻮﻫﺮ ﺷﺎد ﻣﻰ رﻓﺖ.

ﺑﻪ آن ﭘﯿﺮزن ﮔﻔـﺖ: ﻣـﺎدر! ﻣـﻦ ﺷﺨﺼـﻰ ﻏـﺮﯾﺒﻢ و زن ﺑﯿﻤـﺎری دارم ﮐـﻪ از ﭘﺮﺳﺘﺎری او ﻋﺎﺟﺰم؛ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﻰ ﮐﻨﻢ ﭼﻨﺪ روزی ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﯿـﺎ، و ﺑـﺮای رﺿـﺎی ﺧﺪا، ﭘﺮﺳﺘﺎری ﻣﺮﯾﻀﻪ ﻣرا ﻋهده دار ﺷﻮ.

ﭘﯿﺮزن ﺟﻮاب داد: ﻣﻦ ﻫﻢ زاﺋﺮم و اﻫﻞ ﻣﺸﻬﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ؛ ﮐﺴﻰ را ﻫﻢ ﻧـﺪارم؛ اﻟﺒﺘـﻪ ﻣﺤﺾ ﺧﺸﻨﻮدی اﻣﺎم ﻣﻰ آﯾﻢ.

ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﻨﺰل رﻓﺘﻨﺪ وﻗﺘﻰ داﺧﻞ ﺷﺪﻧﺪ ﻣـﺮﯾﺾ در ﺑﺴـﺘﺮ اﻓﺘـﺎده و ﻟﺤﺎف را ﺑﺮ روی ﺻﻮرﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮد و ﻧﺎﻟﻪ ﻣﻰ ﮐﺮد.

ﭘﯿﺮزن ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺴﺘﺮ رﻓﺖ و روی او را ﺑﺎز ﮐﺮد؛ ﻧﺎﮔﺎه ﺑﺎ ﮐﻤﺎل ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و دﯾﺪ ﻣﺮﯾﺾ، دﺧﺘﺮ ﺧﻮد اوﺳﺖ. ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎل از ﻓﺮاﻗﺶ ﻣﻰ ﺳﻮﺧﺖ؛ از ﺷـﻮق، ﻓﺮﯾﺎدی ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ اﯾﻦ دﺧﺘﺮ ﻣﻦ اﺳـﺖ، دﺧﺘـﺮ ﻧﯿـﺰ ﺑـﺎ دﯾـﺪن ﻣـﺎدر، اﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺟﺎری ﺷﺪ؛ ﻫﺮ دو ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ را در آﻏﻮش ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و از ﻟﻄﻒ اﻣﺎم ﻫﺸـﺘﻢ ﻗﻄﺮه ﻫﺎی اﺷﮏ ﺑﺮ رﺧﺴﺎر ﺧﻮد ﻣﻰ ﺑﺎرﯾﺪﻧﺪ.

انتهای پیام/

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.