جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ - ۲۱:۴۹

از معلمی دبستان تا صبح جمعه با شما

ماجرای زندان رفتن نوذری از زبان سق سیاه!

گفتگویی ۲ ساعته با مهران امامیه درباره رادیو، صبح جمعه، تدریس و مرحوم منوچهر نوذری.<BR>

 گفت و گوی جالب با مهران امامیه یا همان سق سیاه را در زیر بخوانید:

در زمان دانشجویی یک سال در شهر کرد درس خواندم. همان زمان چون اکثر پرسنل آنجا لهجه داشتند و من لهجه نداشتم توانستم با برنامه «سلام صبح بخیر» رادیو شهر کرد همکاری داشته باشم. 3 روز من این برنامه را اجرا می کردم و 3 روز شهریار کرمی از اصفهان می آمد و اجرا می کرد. بعد از آن مدت سه ماه و نیم تفسیر خبر رادیو ایران که بعد از تفسیر سیاسی روز در ساعت 14 پخش می شد را می خواندم. آن زمان مسئول تفسیر واحد مرکزی خبر فردی بود که اتفاقاً استاد ما در جایی که درس می خواندم هم بود. ایشان گفت صدای شما خیلی برای خبر مناسب است و حتماً یک روز به دفتر من بیا...

من هم به دفتر ایشان رفتم و صدای من را ضبط کردند که همین باعث شد وارد مراحل هشتگانه تست صدا شدم. روزی که برای تست صدا رفتم، یک آقا و 4 خانم دیگر یعنی جمعاً 6 نفر بودیم که برای تست توسط آقای حیاتی دعوت شده بودیم. آقای حیاتی گفت که شما (یعنی من) و یک خانم را از نظر صدا و سبک برای خواندن خبر پسندیدم اما 2 مشکل وجود دارد، نخست اینکه صدایتان بسیار جوان است و دیگر آنکه آن آقای دیگر، نامه از آقای محمد هاشمی، ریاست وقت سازمان صدا و سیما دارد! اما ما صدای شما را در آرشیو داریم و شاید بعداً‌ تماس بگیریم. حدود سه ماه بعد من در یک مهمانی با آقای سعید توکل آشنا شدم و من را به ایشان معرفی کردند.

این آشنایی مسکوت ماند و چند سالی گذشت و من کارهای مختلف هنری انجام می دادم تا اینکه در بهمن سال 1368 برادرم با من تماس گرفت و گفت آقای توکل که چند سال پیش با شما آشنا شده بود می خواهد شما را ببیند!... پیش آقای توکل رفتم، گفت برای دهه فجر می خواهیم برنامه تولید کنیم اما آقای هرندی که به لهجه اصفهانی مسلط است دچار کمر درد شدید شده و الان کسی را نداریم که این لهجه را در نمایش ها ادا کند. من گفتم می توانم. آن موقع آقای شیشه گران، از مسئولین برنامه گفت الان می توانی با لهجه حرف بزنی؟ همان موقع مرحوم منوچهر نوذری وارد اتاق شد و پرسید این کیه؟ برایش توضیح دادند.

مرحوم نوذری گفت اینکه جوان است و لهجه ندارد. من هم به لهجه اصفهانی گفتم، آقای نوذری بلدم! مرحوم نوذری خوشش آمد و گفت چون هم با لهجه و هم بی لهجه می تواند حرف بزند، خیلی خوب است. بدین صورت من به این گروه وارد شدم. وقتی من وارد رادیو شدم حدود یک سال فقط نظاره گر بودم و هیچ کاری نمی کردم. الان شرح فضای استودیو هشت در ارگ کار مشکلی است. یک میز بیضی در آن استودیو بود و تمام کسانی که پشت ان میز بودند از بزرگان رادیو و دوبلاژ بودند.

الان شاید قریب به 70 درصد از آنان از دنیا رفته اند. مرحوم مقبلی، مرحوم امیرفضلی، مرحوم کیانی، مرحوم نوذری و همچنین آقای والی زاده، آقای عرفانی، آقای اکبر منافی، ژرژ پطروسی، و ... بودند. مرحوم پرویز نارنجه صداهای تک را از واحد دوبلاژ به واسطه حضور خودش که بسیار هم نزد بچه ها محبوب بود برای رادیو جذب کرده بود، یعنی رادیو کاری کرده بود که تا آن موقع هیچکس نکرده بود.در یک چنین فضایی خیلی بد بود که من هم سر آن میز بنشینم یعنی خودم حس بدی داشتم، آنها هیچگونه برخورد بدی نداشتند و هیچ وقت هم نگفتند که چرا این جوان اینجاست؟ اما خودم حس می کردم باید نشست و نگاه کرد و چقدر هم خوب بود و واقعاً یکی از کارهایی که کردم و همیشه از آن راضی بودم این است که این مدت نشستم و نگاه کردم.

البته الان مرسوم است که یک جوان با 24ـ 23 سال سن بیاید و در حضور اساتید بدون رعایت احترام ابراز مهارت کند، اما قبلاً این حرمت ها نشکسته بود و نباید می شکست. حضور پیشکسوتان یک ارزش است، مثلاً حضور امسال آقای رضا عبدی و یا آقای اصغر سمسارزاده در یک جمع، ارزشمند است. البته این به آن مفهوم نیست که جوانان راهی نداشته باشند اما باید مراتب و حرمت ها حفظ شود. ضمناً مرحوم نوذری هم واقعاً در حق من استادی کرد و به من خیلی چیزها را یاد داد. خداوند رحمتش کند.

 چرا وارد کار رادیو شدید؟ این کار چه جذابیتی برای شما داشت؟
این کار را از بچگی دوست داشتم. در دوران دبستان و راهنمایی همه همیشه من سر صف شعر می خواندم. صدای بدی هم نداشتم. سر کلاس فارسی معلم همیشه می گفت که رادیو، درس رو بخون! جالب اینجا بود که اسم من را نمی دانست!


 چرا کار طنز را انتخاب کردید؟ روحیه طنز داشتید؟
از کودکی وقتی در جمع یا خانواده بودم، کارهای طنز انجام می دادم. مثلاً صدای خوانندگان مختلف را در می آوردم و فکر کنم به همین دلیل جذب دنیای طنز شدم. البته اول به اینگونه نبود. تنها می خواستم وارد رادیو شوم. بعد از آن بود که به دنیای طنز جذب شدم.

 و الگویی داشتید؟
بله، در حین کار مرحوم نوذری و آقای جاویدنیا را الگوی خود داشتم. وقتی لطیفه ای را اشتباه می گفتم، به من نمی خندیدند. بلکه کمک می کردند تا اشکالاتم را برطرف کنند. به ویژه آقای نوذری که بسیار نکته سنج بود.

 طنز در تلویزیون راحت تر است یا رادیو؟
به طور حتم در تلویزیون... چرا که شما در تلویزیون تصویر، گریم، صحنه و خیلی از عوامل دیگر را دارید که به شما کمک می کند تا با مخاطب ارتباط راحت برقرار کنید اما در رادیو به این گونه نیست. باید طوری رفتار کنید که مخاطب متوجه شود که الان در اتوبوس هستید و راننده اتوبوس خشن است و پیرزنی هم مسافرش است. این کار واقعاً سخت است، شما در رادیو یک میکروفن دارید و چند میلیون شنونده. از سوی دیگر بداهه گویی در رادیو بیشتر است و در تلویزیون اینگونه نیست.

 کمی از جمعه ایرانی صحبت کنیم. امروزه به چه دلیل برنامه صبح جمعه به صورت زنده و در رادیو اجرا نمی شود؟
مشکلات زیادی داشتیم. یازده سال پخش زنده داشتیم و همه در رادیو مرا می شناختند اما وقتی می خواستم وارد محوطه شوم،‌ حراست جلوی مرا می گرفت و می گفت امروز شما آفیش نشدید! یا اینکه اسمت آفیش شده اما ماشینت آفیش نیست و از این دست حرفها. یا برای ورود مردم به استودیو مشکلات زیادی به وجود می آید. یک روز آقای توکل، تهیه کننده برنامه، گفت که ما دیگر به اینجا نمی آییم. هیچ فردی هم اعتراضی نکرد. انگار منتظر چنین روزی بودند. ما هم هر دو هفته یکبار سالنی را اجاره می کنیم و برنامه را در آنجا ضبط می کنیم.

زندگی با مرحوم نوذری

 صحبت از آقای نوذری شد. اواخر زندگیشان به نظر مشکلات فراوانی داشت. شما در جریان آن بودید؟
نزدیک به 11 سال با آقای نوذری زندگی کردم. چند سال در یوسف آباد تئاتر اجرا کردیم. به عنوان مثال یک تئاتر ما به اسم «تو این اتوبوس چه خبره؟!» نزدیک به 9 ماه روی صحنه بود. آقای نوذری خیلی زود غمخوار مردم می شد و به مردم اعتماد می کرد. مثلاً فردی را می دید که ناراحت است. می گفت چرا در همی؟! طرف می گفت که زنم مریض است. به او می گفت فردا هشت صبح دم در فلان بیمارستان باش. تا کار آن فرد را درست نمی کرد، او را رها نمی کرد. به همین دلیل خیلی زود گول می خورد. چند نفری با آقای نوذری شریک شدند که در کیش مجتمع هایی تاسیس کنند. مدیریت کار هم با آقای نوذری بود. آنها هم از مرحوم نوذری چک گرفتند و به مردم دادند و به یکباره از کشور گریختند. آقای نوذری ماند و آن بدهی بسیار زیاد.

 واقعاً وی را به زندان بردند؟
بله! متاسفانه چهار ماه در زندان بود. زندان و عمل جراحی قلبش باعث شد کمی شکسته شود. طرز فکر مردم هم بسیار بد شده بود. فشار زیادی روی وی بود و به نظرم ما خیلی زود او را از دست دادیم. مردم شاید تنها چهل درصد از توانایی های نوذری با خبر هستند. بارها به من مردمداری را یاد می داد. می گفت تا وقتی خودتون را واسه مردم می گیرید، به هیچ جا نمی رسید! همین مردم باعث شدن من بشم منوچهر نوذری.

 آقای نوذری واقعاً‌ مردمدار بود؟
بله،‌ امکان نداشت فردی به وی سلام کند و جوابش را ندهد. پشت چراغ قرمز بودیم که یکی سمت ماشین ما آمد و خواست سلام کند که چراغ سبز شد. نوذری به وی اشاره کرد که بیا اونور چهارراه. آن مرد آمد و چند دقیقه حال و احوال کردند. به جرات می توانم بگویم هیچ فرد دیگری را مثل مرحوم نوذری ندیده ام. یک روز دیگر برای کاری به دفتر بیمه مراجعه کردیم. آن فردی هم که پشت میز نشسته بود بسیار بداخلاق بود. مرحوم نوذری گفت، سلام نوذری هستم. گفت که چی؟! نوذری گفتند که آن مدارک... گفت خوب پشت شیشه زده دیگه، برو بخون! برخورد خیلی بدی داشت. نوذری هم با کمی ناراحتی از دفتر خارج شد.

سمت ماشین رفتیم که پیرزنی به سمت ما آمد و سلام کرد. نوذری هم گفت علیک سلام و سمت ماشین رفت. پیرزن وسط خیابان داد زد تو حق نداری جواب سلام منو این شکلی بدی! نوذری نگاهی به من کرد و گفت من که جوابش رو دادم! به سمت پیرزن برگشت. پیرزن گفت من با تو زندگی کردم! عکست به دیوار اتاقمه، تمام نوارکاستات رو جمع کردم، تو نباید با من این شکلی برخورد کنی. نوذری دست و پای پیرزن رو ماچ کرد. شاید باورتان نشود، روی پای پیرزن افتاد و می گفت منو ببخش، اعصابم خرد بود و واسه همین بد جواب دادم. پیرزن گفت من دوستت دارم و تو نباید با من این شکلی برخورد کنی، به من ربطی ندارد اعصابت خورده! نوذری گفت که حق داری، ببخش منو! جالب آنکه با آن پیرزن قراری گذاشتند. اولین برف زمستانی باید به خانه خانم یحیوی می رفت و فسنجان می خورد. نوذری هر جایی که بود باید برای آن فسنجان خودش را به خانه آن پیرزن می رساند. واقعاً نمونه کامل مردمداری بود.

دوستی به جای تنبیه

 مدیران مدرسه اغلب جدی و خشن هستند. کار طنز مشکلی در مدیریت شما ایجاد نکرده است؟
(با خنده)، نه، امروز بچه ها خشن هستند! خارج از شوخی باید بگویم که راهکار آموزشی تغییر کرده و به هیچ وجه شبیه دوران گذشته نیست. امروز دیگر خشونت جوابگو نیست بلکه باید با شاگردها دوست باشید. مهربانی جای خشونت را گرفته است.

 کار مدیریت مدرسه و رادیو تداخلی برایتان به وجود نیاورده است؟
نه، این اتفاق بسیار کم می افتد. هر دو هفته یکبار روزهای دوشنبه که ضبط جمعه ایرانی را داریم. از صبح در مدرسه نیستم و البته دوشنبه ها را طوری برنامه ریزی کردم که بچه ها با مربیانشان به باشگاه ورزشی بروند و به حضور فیزیکی من در مدرسه نیازی نباشد.

 رشته تحصیلی شما چه بوده است؟
لیسانس آموزش ابتدایی را دارم. 28 سال است که مشغول تدریس هستم و در 12 سال گذشته نیز مدیر دبستان بوده ام.

 خانواده تان کارهایتان را دنبال می کنند؟
بله، همسرم با جدیت به کارهایم گوش می دهد و برخی مواقع از کارم ایراد هم می گیرد. بچه ها کمتر به رادیو گوش می دهند.

«سق سیاه» و ناصر خنگه

 شهرت شما به خاطر سق سیاه بود. این تیپ چطور خلق شد؟
برای ضبط برنامه «جدی نگیرید» به منطقه کردان کرج رفته بودیم. کنار رودخانه ای نشسته بودیم، 2 عدد درخت سپیدار به فاصله چند متری هم آنجا بود که یکی سبز و دیگری کاملاً خشک بود. آقای عباس محبی هم با ما بود خیلی با دقت به هر دو درخت نگاه کرد و گفت: چقدر جالب است اگر یکی بگوید چه درخت سرسبزی. بعد ناگهان دوربین این درخت خشک را نشان دهد مثل اینکه طرف چشم زده باشد! همان شب آقایان توکل و عبداللهی این نقش را نوشتند و این شخصیت را خلق کردند. البته در ابتدا قرار بود این شخصیت کسی باشد که مردم روستا از آن بترسند و اصلاً یک پرسوناژ طنز نبود اما بعد تبدیل به یک شخصیت طنز شد با یک لهجه در هم آمیخته از اقوام مختلف که به کسی بر نخورد.

 واقعاً سق خودتان سیاه بود؟
نه، تا به حال فردی را چشم نزده ام البته واقعیتی در این زمینه وجود دارد. در یک پرواز داخلی با یک دکترای جامعه شناسی همسفر بودم. وی مرا شناخت و گفتگویمان را به سمت همین موضوع برد و گفت که چشم شوری و به اصطلاح سق سیاه واقعاً‌ وجود دارد و در این زمینه چند مثال تاریخی هم زد. اما خدا را شکر من جزء این گروه نیستم!

 اما اتفاقاتی که همزمان اجرای شخصیت «سق سیاه» افتاد و برخی باور کرده بودند واقعاً‌ «چشم» می زنید، آن اتفاقات چی بود؟
همان زمان که در منطقه کردان بودیم و من نقش سق سیاه را بازی می کردم، یک روز چشمم به رودخانه افتاد و گفتم عجب رودخانه پر آبی است، از شانس من 3 ماه بعد از اینکه این جمله را گفتم، رودخانه خشک شد. یعنی رودخانه ای که نزدیک به صد سال جاری بود خشک شد! آقای عبداللهی می گفت مهران اگر از 20 کیلومتری آنجا رد بشی می کشنت. البته مدتی بعد رودخانه دوباره پر آب شد. یا اینکه یکی از دوستان یک پیکان جوانان خریده بود و آمد به من نشان داد، من هم تبریک گفتم و برایش آرزوی سلامتی کردم.
دوستم به شوخی گفت لطفاً تو تعریف نکن! وقتی از هم جدا شدیم و او رفت، همین که من درب منزل را بستم و چند قدمی داخل نرفتم که صدای یک تصادف بد را شنیدم، فقط دعا کردم که این صدای تصادف برای ماشین دوستم نباشد، در را که باز کردم دیدم دوستم تصادف کرده و ایستاده من را چپ چپ نگاه می کند!

 چگونه ناصر خنگه را کشف کردید؟
با خانواده جاده آبعلی رفته بودیم و جایی توقف کردیم تا دوغ بخوریم. وارد مغازه شدم و دیدم کسی در آن نیست. گفتم کسی نیست؟ جوابی نیامد. چند بار دیگر هم تکرار کردم اما خبری نشد. سرانجام یکی از پشت پرده ای که انتهای مغازه بود وارد شد و با لهجه گفت: بله؟! کیه دیگه؟! چیه؟! جالب آنکه دکمه لباسش را هم اشتباه بسته بود. اسم طرف هم ناصر بود. به وی گفتم در رادیو کار می کنم و دوست دارم صدای شما را تقلید کنم، مشکلی ندارد؟ گفت اگر مسخره ام نمی کنی مشکلی نداره! به همین سادگی ناصر خنگه شکل گرفت.

 هنوز هم به آنجا می روید؟
بله، چند وقت یکبار پیش وی می روم و دوغ می خورم. جالب آنکه از من انتقاد هم می کند و می گوید فلان روز این جمله رو خوب نگفتی!

 شهرت شما را اذیت نمی کند؟
اسمش را نمی شود اذیت گذاشت. برای خودم و خانواده ام کمی سخت بود اما مردم لذت می بردند و ما هم مجبور بودیم که بگوییم در حال لذت بردن هستیم! (با لحن مخصوص خودش می خندد) در 9 سال گذشته بچه ام را پارک نبرده ام. چند سالی است در صف نانوایی نایستاده ام چون مردم ابراز علاقه زیادی می کنند. یا در رستوران رفته ایم و فردی می آید امضا می خواهد، ‌فردی عکس می خواهد. یا باید جواب آن فرد را ندهید که خیلی بد است و یا اینکه باید با احترام کامل با وی برخورد کرد.

جوانی که سر خیابان می گوید سق سیاه خیلی نوکرتم هم به من علاقمند است. برخی چون راه ابراز علاقه را بلد نیستند ما را دچار مشکل می کنند. یک روز ماشین را دم سایپا پارک کرده بودم و دیدم فردی از نرده وسط اتوبان رد شد و سمت من آمد و مرا ماچ کرد. گفت سق سیاه من خیلی دلم می خواست ببینمت! همسر من روی ویلچر می شینه و پنجشنبه پنجشنبه جلوی تلویزیون می بردیمش که سق سیاه رو ببینه و لبخند بزنه چون به طور کل فلج شده! به او گفتم اتوبوست داره می ره، گفت مهم نیست، مهم اینه که شما رو زا نزدیک دیدم. این موضوعات برای من بسیار با اهمیت است.

 خاطره دیگری از برخورد مردم دارید؟
هر روز پنج بعد از ظهر زنگ خانه ما را می زدند و پسر بچه ای با صدای سق سیاه می خندید و می رفت. هر روز این اتفاق می افتاد. یک روز دم در به انتظارش ایستادم. تا زنگ را زد، از در بیرون رفتم و من را دید. با ترس گفت سلام آقا،‌ ببخشید. گفتم نترس، اومدم پایین ببینمت. می خوام ببینم انی کیه که اینقدر منو دوست داره! پسر بچه دوم یا سوم راهنمایی بود. به او گفتم این راه برقراری ارتباط نیست. از آن روز به بعد دیگر زنگ نزد اما جور دیگری ابراز محبت می کند. چند وقت یکبار با جعبه شیرینی دم در خانه می آمد و حالی از من می پرسید.

 وضعیت حقوق شما در رادیو چگونه است؟
مردم فکر می کنند که ما پول بسیار زیادی در رادیو می گیریم. بله، افرادی هستند که از شنبه تا چهارشنبه در رادیو مشغول به کار هستند و نزدیک به 900 هزار تومان درآمد دارند. زمانی که ما پخش زنده در رادیو داشتیم برای دو ساعت به من 30 هزار تومان می دادند. امروز در جمعه ایرانی به دلیل اسپانسرهایی که داریم، درآمدمان بد نیست اما این را هم باید در نظر بگیریم که ما در ماه تنها 2 برنامه ضبط داریم و واقعاً پول زیادی به ما نمی رسد.

 پس به همین دلیل است که یک صدا را در چند برنامه مختلف گوش می کنیم؟
دقیقاً! یکی از بزرگترین اشکال های رادیو همین موضوع است. صدای مهران امامیه را تنها باید در یک برنامه بشنوند و یا آنقدر توانایی داشته باشد که دو صدای مختلف بتواند از خودش در بیاورد که مردم متوجه نشوند. مثلاً‌ ناصر خنگه را تنها باید در جمعه ایرانی شنید اما متاسفانه این موضوع بسیار کمتر اجرا می شود. برخی از گوینده های ما از صبح تا پاسی از شب در رادیو هستند.

 شما کار دوبله هم انجام داده اید؟
برای مدت کوتاهی سمت دوبله رفتم اما خوشم نیامد. به دوستان عزیز دوبلور من بر نخورد اما فضای کار بسیار بسته و تاریک است و خلاقیت فراوانی نیز در آن نیست. از ساعت 9 صبح تا شب باید در یک فضای بسته باشید و کار کنید. من از این سبک کار خوشم نمی آید.

 امروزه شرایط ورود به رادیو چطور است؟
دیگر مانند گذشته شرایط برای ورود عموم مردم راحت نیست. در گذشته مجله سروش فرمی را برای علاقمندان چاپ می کرد و مردم نیز با پر کردن آن و ارسالش برای تست انتخاب می شدند. امروزه برای تست باید حتماً لیسانس داشته باشید. مشکلی هم وجود دارد و اینکه اکثر افرادی که برای تست می آیند،‌ دوست دارند تقلید صدا کنند. مثلاً‌ فردی می آید و می گوید صدای آلن دلون را خوب در می آورد. می گوییم آفرین به تو اما استاد خسروشاهی است و دیگر نیازی به تو نداریم.

منبع :‌اطلاعات هفتگی

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.