پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۱

ضیافتِ آبدوغ خیار و کوکوی بادمجان

غذا

پلان اول: آنچنان توفیری نمی کند تک وعده ای باشی یا سه وعده ای؛ به نظرم آن «چی بپزم» معروف، در همه خانه ها ردّپا دارد! و عمریست آشپزخانه های قابل احترام، اجاق شان روشن است.

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: به این ترتیب عقربه ها که از ۱۲ عبور می کنند از میان خروارها کاری که روی سرم ریخته، چند دقیقه ای شیرجه می زنم توی گروه آشپزی.

از آن روزهاست امروز که هوس کرده ام از ناهار کدبانوهای دیگر، بی خبر نباشم. تندتند صدوشش پیام را رصد می کنم. تصاویرِ اغواکننده ی ماکارونی، قُرمه، دلمه، ته چین، پیراشکی گوشت و لوبیا پلو، کولاک کرده اند.

دهانم آب نمی اُفتد... متفکر می شوم که حالا چه کنم من، با زمان غیرمُکفی و یخچال بی مواد درست و درمان!

درجا فلاش بک می زنم به دیروز. حرص می خورم از دست خودم که چرا حداقل یک خورشت ساده، تیار نکردم دیشب.

پس همانطور که از خدا تقاضای برکتِ وقت می کنم، می روم دفتر خانوم مدیر... باید در مورد بعضی صفحات و اصطلاحات اختصاصی کتاب، باهم به تشریک مساعی برسیم.

پلان دوم:

امان از روزهای کباب کننده شرجی! از کمین سشوارهای روشن خیابان به جانپناه پارکینگ می گریزم... کلید می چرخانم در قفل... به نظرم خانه های بی لامپ، خُنک ترین جای دنیایند! سلام می دهم به عزیزترین متراژ شهر.

ساعت از دو و نیم می گذرد... برق ها را روشن نمی کنم، کولر را هم... خندان، حرف عزیز را به یاد می آورم: در مصرف برق لطفاً دست و دلباز نباشید!

یکراست می روم سراغ یخچال و سروقت رگالِ سبزی و صیفی... دیدن چند دانه خیار و بادمجان، دوتایی هم سیب صورت سرخ و کمی هلو، غم انگیز است... فریزر را هم بازبینی می کنم... نه، واقعاً احوالشان کوک نیست انگار.

دست بکار می شوم. به ضیافتِ آبدوغ خیار و کوکوی بادمجان، کیست که آخر در تابستان نه بگوید!؟

گوشی در شارژر می رود روی ویبره. جواب خواهری را می دهم. می گوید: گلِ گلاب، آنلاین نیستی؟ توی دانشگاه یادتان نداند جواب تماس خواهر از اَهمّ مهمات است؟

رنده پیاز که کورم کرده با فین فین، می خندم.

با تغییرموضع فوری از شاد به غمگین می پرسد، گریه می کنی؟ می گویم: متاسفانه، بله. و برای لِه و لورده نشدن اعصابش، فی الفور مُجرمِ پیاز را معرفی می کنم.

پلان سوم:

ساعت نزدیک به چهار است. می دانم عطر کوکوی بادمجان به مشام آقای همسر می نشیند و خستگی اش را پشت در می ریزد...

می دانم به مهربانی خواهری که تیرماه داغ، آش رشته بار می گذارد و دعوت می گیرد، وجود ندارد... خواهری که تازه سوپرایز هم دارد... شامی که اینبار می خواهد روی پشت بام سِرو کند.

و اینکه می دانم تابستان هم، به چشم برهم گذاشتنی شبیه بهار از مُشت مان فرو می چکد...