دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۲

«سفید چاه»؛ دیارِ سنگتراشانِ خبره

قبرها اینجا قیام کرده‌اند

رقیه توسلی

سفیدچاه

در شمال ایران و در روستای «سفید چاه» در شهرستان گلوگاه مازندران گورستان اسرارآمیزی وجود داشته و خاک سفیدش نمی گذارد اجساد مرده ها پوسیده شود. در این یادداشت شما را با سفیدچاه آشنا می‌کنیم.

به گزارش قدس آنلاین، مگرنه اینکه مرگ، پشتِ در خانه ایستاده است و بی اجازه، خیاط ها و مادرها و برادرها و آهنگرها را با خود می برد...!؟ بقال ها و طبیب ها را...!؟ پدربزرگ ها و عموها و خاله ها را...!؟

پس این بار به خودمان گفتیم بگذار برویم به دنیایی آنطرف تر از زندگی... برویم روستایی را بگردیم که طرف حساب مان رفتگانی باشند با حکایت سنگ قبرهای عجیب شان.

به نیّت دیدارِ «سفیدچاه» شال و کلاه می کنیم از ساری و نکا و بهشهر و گلوگاه و جنگل های "یانه سر" می گذریم تا برسیم به "نیالا" و دیاری را بیابیم که آدم های بسیاری در آن آرمیده اند تا اَبد.

بعد از ۲ ساعت رانندگی می رسیم. زیرِ آفتاب سوزان، فِلِش سبزرنگی راهنمایمان می شود به روستا.

از بلندای دِه، قبور پیدایند و عجیب بوی مرگ بلند است... انگار هزارسالی می شود که مرده ها اینجا حکمران تر از زنده هایند، در مجاورت امامزادگانی که نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) اند.

شنیده بودیم روستایی در «گلوگاه» مشهور است با گورستانش... آرامستانی که قبرهایش خاص اند... خاکش خاص است... از ۵۰ آبادی مشتری دارد و نقش و نقوش روی سنگ قبور، متناسب با خوی و حرفه متوفی حکاکی شده اما جهانی فرق است میان دیدن و شنیدن.

پس "قدر" و "توحید" خوان، اول روستا را می چرخیم و فراخی گورستان دستمان می آید، بعد در ازدحام قبرهای مخصوص، پا می کشانیم به زیارت.

آستانه امامزادگان عبدالرحمن، ابراهیم و منصور(ع) در این قریه بی اندازه جلابخش اند. اینجا «السلام علیکم اَیها السیّدون الزکیّون الطاهرون الولیّون و الداعیون الحفیّون» می چسبد و بهاری می شود جان.

اینبار - تسکین یافته - قدم می گذاریم به «گورستان سپید»... از لابه لای سنگ ایستاده مزارها عبور می کنیم... از کنار صاحبخانه هایی که اَجَل، دست شان را گرفت... و در تاریخ حاضری می زنیم و پرتاب می شویم به دوره تیموریان.

تداخل قبرهای تازه و قدمت دار، نکته قابل تأملی ست که به شدت توی ذوق می زند اینجا و ناموزون کرده این آرامستان مشهور را.

غرقِ خطوط و نقوش حکاکی شده بر خانه پیشینیان ایم که خرگوش و کبوتر و روباه و شتر و قیچی و تبر و شانه و شمشیر و کمان پیدا می کنیم... و وسعتی را که قصد دارد انگار از این روستا، سرای دیگری بسازد و آدمیان زنده را به عقب نشینی دعوت کند.

این اثر ملی به ثبت رسیده را پاورچین پاورچین سیر می کنیم و پیش می رویم... دیالوگی برقرار نیست بین مان... خلسه خوبی دارد این جهان... «به آمدنم بهر چه بودِ» عجیبی، فرو رفته ایم... سَردرگریبان در این مکان شمالی، درخت و کوه و آبی آسمان می بینیم و مَحلیانی که مسافرِ آخرت شدند!

تلنگرخورده، کنار مزارِ کهنسالی می نشینیم و دعا می کنیم به خوابِ غلیظِ عمر، مبتلا نشویم...

انگار دیگر به تَه آرامگاه و تَه گردش و گذار رسیده ایم... پس برای اهل قبورِ سرزمین سپیدِ گلوگاه، طلب آمرزش می کنیم و از دیارِ سنگتراشانِ خبره می آییم بیرون درحالیکه می دانیم: « أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ». نساء/ ۷۸ 

انتهای پیام /