صبحها معمولاً قبل از اینکه چشم باز کنم، گوشیام را برمیداشتم و شروع میکردم به چک کردنش. فنجان چای توی دستم که سرد میشد، تازه، ذهنم شروع میکرد به مرورِ فهرست کارهای روزانه که باید انجامشان میدادم. حالا اما جنگ، لایه دیگری به این فهرست اضافه کرده؛ پرش کرده از کارهای غیرضروری و پیشپاافتادهای که خجالت میکشم انجامشان بدهم! جایی زندگی میکنم که از جنگ خیلی فاصله دارم و میدانم باید کاری مفید و درست و حسابی انجام دهم، اما نمیدانم چه کار؟بعد از کلنجار رفتن با خودم ـ که البته هیچ نتیجهای هم نداشت و فقط حالم را بدتر میکردـ تصمیم گرفتم با مرکز مشاوره در زمان جنگ تماس بگیرم. بعد از شنیدن بوق سوم، جواب داد.مشاور: سلام، خوبی؟ امیدوارم حالت بهتر باشه. چطوری میتونم کمکت کنم؟ چیزی ذهنت رو درگیر کرده؟«سلام. ممنونم. راستش... همون جنگ و اخبارش هست، ولی یه چیز دیگه هم اذیتم میکنه. حس میکنم باید یه کاری انجام بدم، ولی وقتی به کارهایی که باید بکنم نگاه میکنم، انگار هیچکدوم به چشمم نمیان. کارهایی مثل بچهداری، آشپزی، خونهداری... همهش حس میکنم اینها وظایف معمولیان و موقع جنگ بایستی کاردیگهای انجام داد».مشاور: این احساس که در شرایط بحرانی باید کارهای «بزرگتری» انجام بدی خیلی شایعه... به من بگو اگه الان مثلاً تهران بودی، مهمترین و اولین وظیفهات چی بود؟ «نمیدونم... شاید فقط زنده موندن...».مشاور: دقیقاً! همین زنده موندن و زندگی کردن در این شرایط، خودش یه کار فوقالعاده مهم و تأثیرگذاره. وقتی داری خانوادهت رو آروم میکنی، یه وعده غذای گرم درست میکنی، یا فقط یه گوشه از خونه رو مرتب نگه میداری، داری سنگر مقاومت میسازی. اینا کارهای کوچیکی نیستن... پایههای استحکام روحی تو و اطرافیانت به حساب میان...».«ولی حس میکنم دارم خودم رو گول میزنم. انگار دارم از مسئولیتهای بزرگتر فرار میکنم...» مشاور: نه، اتفاقاً داری مسئولیتت رو به شکل ممکن و واقعبینانه انجام میدی... واقعیت اینه که انجام دادن همین کارای معمولی، اونم در این شرایط استرسزا خودش یه دستاورده... هر وقت این حس سراغت میاد، به خودت یادآوری کن: من دارم زندگی میکنم. من در حال مقاومتم. من دارم آرامش خانوادهم رو حفظ میکنم.حالا درست است که حرفهایش کمی شعاری به نظر میرسید اما بیراه هم نمیگفت...
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۵:۲۷
کد مطلب: ۱۱۳۷۹۶۸
صبحها معمولاً قبل از اینکه چشم باز کنم، گوشیام را برمیداشتم و شروع میکردم به چک کردنش. فنجان چای توی دستم که سرد میشد، تازه، ذهنم شروع میکرد به مرورِ فهرست کارهای روزانه که باید انجامشان میدادم.
زمان مطالعه: ۱ دقیقه
منبع: روزنامه قدس





نظر شما