چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۵ - ۱۴:۳۲

رقیه توسلی

دو سَربندِ سبز...

شیرخوارگان حسینی

 قند توی دلم آب می شود امروز، وقتی گلی پشت تلفن می گوید: سلام خاله جون. خوبی؟ "لعنت خدا بر یزید".

قند توی دلم آب می شود وقتی می گوید: بابایی، امسال می خواهد به باجناقش هم پرچم "یاحسین" بدهد.

قند توی دلم آب می شود وقتی می گوید: خاله ای، باجناق یعنی چی؟ و جواب نگرفته با جیغ و فریاد ادامه می دهد: تازه، برای من و کوچولو، مامانی دوتا سربند خریده.

کودک عزیز پنج و نیم ساله، همه خبرهای چند روز اخیر را بی کم و کاست می گذارد کفِ دستِ خاله جانش... دختری که قرار است پابه پای ما، این محرم را سینه بزند و امامِ جانانش را بشناسد و با احساسی تازه، درِگوشی به برادر نُه ماهه اش بگوید: بگو "یاعلی اصغر".

بعداز اذان مغرب، زنگ خانه بلند می شود و از آسانسور، خانواده ی خواهرجان بیرون می آیند. یک پرچم سیاه، دست گلی ست... گلی، لنگه ی ماه شده است... کوچولو، لنگه ی ماه شده است... چقدر سربندهای سبز روی پیشانی شان می درخشد...

وقت رفتن به هیئت، پرچم "لبیک یا حسین" را که بر ورودی آپارتمان می بینم، حال غریبی پیدا می کنم... زیرلب می گویم: چقدر محرم، سرخ و عاشقانه است. که گلی مُچم را می گیرد و می گوید: خاله دارد گریه می کند! باز دلش تنگ شده!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.