سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۷:۴۹

مروری بر جشنواره فیلم فجر (۶)

ماجرای نیمروز؛ پایی در درام، دستی در مستند

زهرا صفایی زاده

ماجرای نیمروز

مهدویان امسال با فیلم ماجرای نیمروز به جشنواره آمد که علی رغم دراماتیک بودن، هنوز به طور کلی از فرم مستند رها نشده و پایی در درام و دستی در مستند داد.

قدس آنلاین - فیلم ماجرای نیمروز مهدویان، فیلم دوم این کارگردان جوان است که در جشنواره فجر ۳۵ام به نمایش درآمد، سال گذشته او با فیلم مستند ایستاده در غبار نام خود را در بین کارگردانان مطرح سینما با دریافت جوایز متعدد ثبت کرد. او امسال با فیلم ماجرای نیمروز به جشنواره آمد که علی رغم دراماتیک بودن، هنوز به طور کلی از فرم مستند رها نشده و پایی در درام و دستی در مستند داد.

ایستاده در غبار مهدویان هم با توجه به سینه سپر کردن در فضای مستند دستی بر درام داشت و پایی بر ماجراهای خانوادگی و افت و خیزهای قهرمانان تا آن ها را از حد قهرمانان دست نیافتنی و اسطوره ای به میان فهم و درک نسل جدید بکشاند.

درفیلم نیمروز اما کفه درام سنگین تر است و کارگردان سعی می کند بعد از بیست دقیقه اول و تمام شدن بازیگوشی هایش با دوربین و سر دواندن مخاطب با فرم های قبلی که اینجا ناشیانه و ناکارآمد می نماید، اورا از تصمیم به رفتن پیشمان کرده و بابت ماندگار شدنش درباکس سیاه سینما قصه ای به او تعارف کند، دوربین روی دست و مضطرب کارگردان بعد از سر رفتن حوصله تماشاچی از بلاتکلیفی در آمده و فیلم تجربی تکراری را که به لحاظ فرمی حرف تازه ای ندارد به مرحله ای برای آرامش و آغاز تعلیق می رساند درجای جای تصاویر فیلم تکه ای از کادر پوشید شده و در جاهایی هم خطوط محو آزار دهنده ای وجود دارد که نوعی فاصله گذاری است و صحنه ها را به مخاطب، قاب و بازیگر تقسیم می کند و جایگاه دوربین رایادآوری کرده و به عبارتی به بازی با این جایگاه می پردازد، که از بازی فراتر نرفته و محملی از معنا را ایجاد نمی کند.

فاصله گذاری در فیلم ایستاده در غبارهم بود که تک معنایی را به دنبال خویش می کشید و نگاه را به سمت زاویه ای که قهرمان در آن سعی در خلق مفاهیمی قهرمانانه داشت گسیل می کرد، اما در قاب ها ی این فیلم که دوست و دشمن یکجا جمعند و فضای تشکیک حکمفرماست و قالبها در هم آمیخته شده اند، بی معنی، پادرهوا و آزار دهنده می نماید.

مهدویان طراحی صحنه خوبی دارد. او علی رغم اینکه از بازسازی و معرفی فضاهای بیرونی به عنوان تداعی کننده فلان مکان گریخته فضا سازی های درونی را به درستی رعایت کرده و در کنار آن از هدایت تماشاچی با استفاده از رنگ و چیدمان و پرسپکتیو می گریزد، اینگونه که رنگ خاصی را تن آدم خیانت کار نمی کند یا او را در زاویه ای قرار نمی دهد که دستش از پیش خوانده شود، همه را یکدست با تنالیته های کم می گیرد تا بیشتر به فضای تشکیک کمک کند.

 ورود مهدویان به فضای پست مدرن به ادعای خود، او را از شانه دادن زیر بار سئوال های پیش آمده رها نمی کند، بلکه این تمهید او را یاد آور می شود که در برابر پرسش خب چطور می شود مخاطب را پای یک قصه تکراری نشاند؟ جواب این است که همینطور؛ با دستکاری کردن نشانه ها و کدهای رایج در سینمای کلاسیک! و به غلط اندازی مخاطب!

فرم نیمروز همان فرم و سبک و سیاق مستندسازی اوست که این بار قصد دارد مولودی به نام درام داشته باشد. استفاده از همان بازیگران مستند به علاوه بازیگران معروف هم وزنه ای برای فیلم است که بازی جواد عزتی در آن میان باور پذیر ترشده است.

داستان از ابتدا با بحث میان افراد حلقه دوستان انقلابی آغاز می شود تا جایگاه هر یک را معرفی کند، با توجه به ترور های بزرگان نظام به دست منافقین در سالهای بعد از پیروزی انقلاب و تهی شدن جامعه از ذخایر معنوی و یاران واقعی امام و انقلاب همزمان با جنگ در مرزها، دستمایه قرار دادن فضای تشکیک در حلقه خودی ها و اختلاط جریان های ایدولوژیکی و نشتی که از این جریان ها تحت عناوین مختلف عوامل خود باخته و یا تواب و بازگشته به هم داده می شد، زمینه تشکیک وترور افراد را شکل می داد وانعکاس این فضا بستر فیلم را برای یک رویداد دراماتیک آماده می کند.

درام با دور خیز به سمت وسوی عاشقانه حرکت می کند که تنها دستمایه ای برای حرکت و پهلو به پهلو شدن قصه تکراری است و در آن متوقف نشده و فقط جانی دوباره گرفته و عبور می کند تا قصه را در پیچ یک فرافکنی دیگر، بپروراند و با تولید خرده داستان ها مانع افتادن ریتم شود و مخاطب باز هم از پس حدس و گمان های غلط خود به دنبال کارگردان حرکت کند.

فیلم در فضایی روایی داستان خیانت ها را از زبان دیگران باز گو می کند و بعد از ورود مبارک و دیر هنگام به درام فرصت پیدا می کند تا شخصیت هایی را که در ابتدا در میان جست و خیزهای دوربین باید معرفی می کردو نکرد! الان به نمایش بگذارد و معرفی کند و خود این معرفی داستان فیلم شود، معرفی افرادی که تا دیروز به عنوان دوست می شناختیمشان...با سه نقطه بعدش، مانیفست فیلم است.

آرام آرام از حلقه دوستان کاسته و به دشمنان اضافه می شود و با تنگ شدن این حلقه مخاطب به انتهای فیلم می رسد و قدرت نگرفتن جریان عاشقانه جنبی فیلم ، حالا فقط دستمایه ای برای خنده می شود تا اگر جنازه ای و خشونتی هست نمکی هم باشد! ضعف نیروهای خودی در شناسایی و پیشروی نیروهای منافقین زمینه ای می شود تا کارگردان بتواند کشتار نیروهای منافقین که غالبا جوانان آن دوره و خواهران و برادران همین نیروهای انقلابی هستند را نشان بدهد.

حاشیه زدن به خلق و خوهای فردی و کمانه کردن در شخصیت های تندرو افراطی و کندرو به فیلم رنگ و جلایی می دهد، تا رد نمونه ها در نشانه های فعلی جستجو شود و انرژی فیلم در چرخه مقایسه به فضاهای بعدتر در جامعه برسد.

فیلم به سیاق فیلم های مستند ویا مدرن، داستان و شخصیت محوری ندارد، از تولید قهرمان و ضد قهرمان گریخته و سرانجام تعلیق ولرم کارگردان با شناسایی و لورفتن عملیات نهایی و ازهم پاشین خانه تیمی، و قرار گرفتن کودک معصوم سرکرده منافقین با پتویی به رنگ نارنجی در آغوش تندروترین فرد گروه و خاموش شدن سوسوی داستان عاشقانه و خون بازی به خیر و خوشی تمام می شود!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.