دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۲

آلزایمر

آلزایمر

آقای تعمیرکار دارد فیلتر یخچال را تعویض می کند که کارشناس تلویزیونی از مواد غذایی ضدآلزایمر می گوید.

قدس آنلاین - رقیه توسلی: مرد جوان عصبی می دود وسط جمله هایش که آلزایمر بدترین دردِ دنیاست و دو زانو روی فرش آشپزخانه می نشیند.

متأثر نگاهش می کنیم. دوزاری مان می افتد که باید این دزد به خانه شان زده باشد.

با عذرخواهی می گوید: این اواخر مادرم هیچ کدام مان را نمی شناسد جز عکس برادرم را. با اینکه دستبند شناسایی دارد دو بار عجیب گم شد و تا سرحد مرگ ما را ترساند.

آقای همسر می پرسد دستبند جی پی اس دارد؟ جواب می دهد: نه، دستبندی که رویش کلمه فراموشکار نوشته و کُد بیمار.

آن روی سکه آلزایمر را می بینم که چقدر خراش هایش عمیق است. جوانی ست که موفق نمی شود بغض اش را پنهان کند.

سکوت را می بینم. مادری که دستشویی و اتاق خوابیدن را از هم تشخیص نمی دهد و با اسم هایی صدا می زند بچه هایش را که نشنیده اند به عمرشان.

آقای تعمیرکار از فرسایش مغز و اختلال حافظه می نالد. از روزگاری که مجبورند درها را روی عزیزترین شان، چهارقفله کنند. از آویز بالای دری که زنگ هشدار است و کسی دارد خانه را ترک می کند که نباید.

عصر است... فیلتر یخچال عوض شده... گوشی ها در اتاق دیگری در حال شارژ شدن اند... روی برگه یاددشتی پُررنگ نوشته ام: کلم بروکلی، دارچین، گردو، زردچوبه، روغن زیتون، حبوبات، امگا ۳...

و چشمم دارد مانیتوری را دنبال می کند که روزگار بیماران دمانس را نشانم می دهد... دونپزیل، ممانتین، فلوکستین، گالانتامین... صفحاتی که به از دست رفتن سیناپس های نورون ها در مغز اشاره می کند اما نمی داند چه جور می شود یک مادر آلزایمری هنوز نام فرزند شهیدش را به خاطر بیاورد...

شربت آلبالوی روی میز را نگاه می کنم و نمی نوشم. مرد تعمیرکار می گفت مادرش عاشق شربت آلبالو بود. حالا که برایش آماده می کنند، می گوید: سم نمی خورم.

برای میلیون ها نفر که رنگ ساعت های معمولی و شاد را این روزها نمی بینند، دعا می کنم. برای پلیس ها و طبیبانی که مهربانی را در حق این دستبندداران تمام می کنند.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.