جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۱

پنجره مغز پسته‌ای "فومن"

رقیه توسلی

پلیس

دقیق به عکس جنابِ پدر نگاه می کنم. انگار او هم رضایت دارد به نقل خاطره ای که جدا کرده ام از دریای خاطراتش.

به گزارش قدس آنلاین، در قفسه خاطرات پدر نظامی ام می چرخم. دانه به دانه شان را می گذرانم از نظر. خوب و بد، کوتاه و بلند، کهن و کهن تر، زشت و زیبا. آنقدر که رودخانه ای از صدا جاری می شود در سرم. صدای جناب سروان.

به خودم نهیب می زنم فوق العاده نیست داشتن پدری درجه دار؟ از آنها که کلاه و لباس فرم و خاطره و امنیت توی دست و بال شان پُر است و میانِ اینهمه رنگ و لعاب فریبنده انتخاب کرده اند فداکار باشند، جانفشان باشند، پلیس باشند.

دقیق به عکس جنابِ پدر نگاه می کنم. انگار او هم رضایت دارد به نقل خاطره ای که جدا کرده ام از دریای خاطراتش.

این روایت را همیشه با یک شروع ثابت شنیده ام؛ «پدرِ بچه، یک ریز قسم می خورد خدایا تفنگ شکاری ام را می دهم اگر فاطمه پیدا شود. این من، این شاهرگم.»

پدر تعریف می کرد تابستانِ چهاردهمین سال خدمتش بود و از آبادان منتقل شده بودند به فومنِ گیلان.

از قضا بین پاسگاه و خانه مان ده دقیقه ای بیشتر راه نبود و آنروز او داشت چند قوطی رنگ را می رساند به مادر برای نونوار کردن در و پنجره ها که وسط راه، چشم اش به دخترک پنج ساله هاج و واجی می اُفتد که زیر درختی چمباتمه زده.

خودش را فی الفور می رساند به دختر کوچولو شیشه شیر بدست.

دخترک با هیجان کودکانه ای می گوید: سلام. سلام. می دونم کی هستید. شما بچه دزد نیستید. ببینید محمد بیچاره! شیرش پیش منه. نمی دونید گشنه اش که بشه جیغ هاش چقد بلنده. آبجی و داداشی و مامان و بابام گم شدن یکهو.

که گویا پدر خندان از او می پرسد: از کجا فهمیدی بچه ها را نمی دزدم؟

بخاطر کلاه تون. مامانم گفته شما بهترین آدمِ خیابونید!

پدر با چهار قوطی رنگ و فاطمه، آنروز می آید خانه. قصه ها از خوشمزگی آن ظهر و دمپختک اش شنیدم. از فاطمه که با دست های نقلی اش - مُصر - پنجره ای را مغزپسته ای رنگ کرد و از ۴۸ ساعتی که جناب سروان نخوابید تا ماموریت تازه اش را به سرانجام برساند.  

یک ساعت بعد - فاطمه ی گمشده - برعکس پدر، راحت به خواب می رود... روی دوش مأمور نخوابیده قانون... از قضا خانواده دخترک همان حوالی میهمان بوده اند که در تلاقی با پدر می رسند پاسگاه.

جناب سروان تعریف می کرد به محض بیدارشدن و دیدن خانواده، فاطمه به تاخت شیشه محمد را می رساند به مادرش و فریاد می زند: آخ جون! داداشی دیگه گرسنه نمی مونه.

یادش بخیر... پدر تَه این خاطره همیشه می گفت: بابای فاطمه زار می زد منِ سنگدل آن بُز کوهی را نفهمیدم. فقط شلیک کردم. باورتان نمی شود، قریب یک ساعت مادری داشت دورِ بچه اش می چرخید و خون ها را می لیسید.

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.