شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۳۴

گفتگو با خانواده "شهید تاج الدین" که ۳۵ سال چشم براهند

در انتظار «مردِ جزیره مجنون»

شهید تاج الدین

مازندران- در قلبمان سی و پنج سال است که روز و شب دویده ایم تا ساک آمدنت را از دست هایت برداریم و از شانه های خاکی ات، خستگی های نبودن را بتکانیم. سی و پنج سال است با درِ خانه رفیق شده ایم تا تو را زودتر از همه، به ما خبر بدهد.

قدس آنلاین: حسین احمدی - رقیه توسلی: پیر شده ایم، کهنسال تر از آنکه بدویم و در آغوشت بگیریم فرزندم... ما را ببخش بخاطر پاهایی که کرخت شده اند و به خاطر چشمانی که حالا کم سوتر از همیشه اند.

ببخش نازنین شهیدم... در قلبمان سی و پنج سال است که روز و شب دویده ایم تا ساک آمدنت را از دست هایت برداریم و از شانه های خاکی ات، خستگی های نبودن را بتکانیم. سی و پنج سال است با درِ خانه رفیق شده ایم تا تو را زودتر از همه، به ما خبر بدهد.

دلبندم! بعد از این همه سال بیا به چشم انتظاری مان. به قلب های سوت و کوری که تو را زیاد زمزمه می کنند. که خوب می دانیم نیامدنت خواست خدا بود، گمنامی ات، شهادتت و عاقبت بخیری ات.

نمی دانی سینه مان چه ناگفته ها در خود جای داده است! نمی دانی فرزندی به زلالی تو، با اندازه ی صبر آدم چه می کند!

ای عاشقِ سربراه! اجازه بده شهادت و آمدنت را بوسه باران کنیم و آن "جزیره مجنون" که تو را از ما گرفت. بگذار برویم سَر بر "هفت تپه" بگذاریم و تمام فراق مان را در گوش هایش واگویه کنیم.

بعد از سی و پنج سال شکیبایی بگذار حالا عزیزترین حرف های عالم را در نگاه هم بریزیم و باز همان عاشقی باشیم که هرگز درب خانه اش را قفل نمی کند.

آن غواص نیامد

«کشف پیکر مطهر ۱۷۵ شهید غواص با دستان بسته»

اردیبهشت ۹۴ بود که این خبر سوزناک تمام ایران را در بُهت فرو برد، خبری که به ۲۹ سال چشم انتظاری پایان می داد.

کم کم ابعاد این خبر شکافته و اعلام شد: «این شهدا که جمعی از غواصان و خط ‌شکنان عملیات کربلای۴ بودند در جریان این نبرد، خط اروند را شکستند و حتی از جزیره اُم‌الرصاص هم عبور کردند.

طبق شواهد موجود این رزمندگان در حالی که بیشتر آن‌ها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دست‌ها و بعضاً پاهای بسته در گوری دسته ‌جمعی دفن شده بود.

نقطه‌ ای که شهدا در آن پیدا شدند، ۱۵ کیلومتر جلوتر از خط مقدم در منطقه ابوالخصیب عراق بود.»

با بررسی زوایای این خبر، ذهنم ناگهان می رود پیش «شهید تاج الدین»؛ چرا که او غواص بود و پیکر عزیزش هنوز به خانه بازنگشته است.

که بعد از جستجو در اسامی شهدا دستم می آید باز خبری از این سیدِ شهید نیست که نیست.

دل بی تو به جان آمد...

برای بیشتر آشنا شدن با «شهید سید عمادالدین تاج الدین»، یک روز تابستانی میهمان این خانواده می شویم.

آدرس این خانه سرراست است؛ ساری، کوی لسانی، روبروی حسینیه شهدای محراب.

طی سال ها خبرنگاری با خانواده معظم شهدا بارها مصاحبه داشتیم اما این گفتگو از جنس دیگری بود و در آن، چشم انتظاری موج می زد.

با همکاران قرار گذاشتیم برای این دیدار سر ساعت حاضر شویم و خانواده تاج الدین را منتظر نگذاریم.

درب کوچکی روبروی حسینیه مقابل مان بود، بعد دالانی پُرسایه ما را به حیاط دلنشینی راهنمایی کرد و حوضی در وسط خانه زلالی اش را به رُخ کشید.

پله ها را طی کردیم تا به طبقه بالایی برسیم و روی ماهِ این خانواده را ببینیم.

«حاج سید احمد تاج الدین» و « بانو ماه سلطان قریشی» والدین شهید با گشاده رویی به استقبال مان آمدند و برادر شهید که این روزها عصای دست پدر و مادر است.

با «حاج سید احمد» همکلام می شویم و از فرزند ارشد بودن «سیدعمادالدین» می گوید. از اینکه اهل کار و تلاش بود و برای خودش استادکاری در رشته آلومینیم سازی. گواهش درب و پنجره همین خانه که خودش برایمان ساخت.

حاج سید احمد از تولد عمادالدین در ۲۳ فروردین ۴۳ و شهادتش در ۲۳ اسفند ۶۳ گفت و از سی و پنج سال چشم انتظاری.

سیدعمادالدین برای رفتن به سربازی عجله داشت و زودتر از موعد اعزام شد و در پادگان لویزان و در لشکر ۲۱ حمزه آموزش های لازم را آموخت و به هفت تپه و مناطق عملیاتی اعزام و تمام دوسال سربازی اش را در جبهه حاضر بود.

پدر که آرامش خاصی در نگاهش موج می زد، آن روزها را اینگونه توضیح می دهد: ماهانه نامه ای برایمان می نوشت و از این طریق از سلامتی اش باخبر می شدیم اما ۵ ماه، دیگر نامه ای بدستمان نرسید.

باتفاق برادرم راهی مناطق عملیاتی شدیم. از پادگان تهران شروع و سر از اهواز درآوردیم. چندماهی کارمان شده بود گشتن و گشتن و سرانجام دست خالی برگشتیم. با آمدن آزادگان خیلی تقلّا کردیم اما باز اثری از عمادالدین نبود که نبود.

پدر یادآور می شود: باتفاق مادرش رفتیم کربلا و در حرم امیرالمومنین از مولا خواستیم که به دادِ بی خبری مان برسد که پس از ۵ روز از طرف بنیاد شهید آمدند و ساک و پوتین و وسایل عمادالدین را برایمان آوردند و دیگر متوجه شدیم که فرزندمان به  شهادت رسیده است اما همچنان خبری از پیکر مطهرش نبود.

در فراقِ ماه

در این هنگام آهی بلند در فضای خانه می پیچد. «ماه سلطان» بود که در فراق ماهش، غصه داشت.

از مادر می خواهیم از حال و هوایش بگوید و نمی گوید. بغض مجال نمی دهد و «ماه سلطان» تا پایان مصاحبه، محجوب و آرام کنارمان می نشیند.

حاج سیداحمد ادامه می دهد: اواخر خدمتش بود که در عملیات بدر و جزیره مجنون به شهادت رسید و بعدها یکی از همرزمانش که به دیدارمان آمد، گفت که شهادت عمادالدین را دیده و آن روز همراه فرزندم بوده است.

مراسم تشییع برگزار و لباس هایش را در روستایمان «کاورد» به خاک سپردیم و یک جایگاه هم در گلزار شهدای ساری برایش مهیا کردند.

از تِجن تا اَروند

در ادامه با «سید محمدحسین» که ۳ سال از عمادالدین کوچکتر است همکلام می شویم و او از مهارت برادرش در شنا و شیرجه و دوچرخه سواری می گوید و توضیح می دهد: روزها برای شنا به رودخانه «تِجن» می رفتیم و عماد بلندترین درخت را انتخاب و به داخل آب شیرجه می زد و به خاطر تبحری که داشت در مناطق عملیاتی بعنوان غواص فعالیت می کرد.

وی مجروحیت برادرش را اینگونه برایمان شرح می دهد: یک روز در خانه تنها بودم و مشغول درس خواندن. زنگ که بصدا درآمد، درب را باز کردم و دیدم عمادالدین از جبهه بازگشته. وقتی به آغوشش گرفتم، گفت: آرام. از ناحیه کتف و پشت، مجروح شده بود و از من خواست که به پدر و مادر چیزی نگویم. حتی به پرستاران بیمارستان هم تاکید کرده بود به خانواده ام خبر ندهید و هیچ کس از مجروحیتش باخبر نبود.

آنقدر برای رفتن به جبهه جدی بود که بسیار کم به مرخصی می آمد و قبل از اتمام آن، بازمی گشت.

محمدحسین از دو همسایه شهیدشان و از رفقای برادرش یادی می کند و می گوید: «جلیل دانش» و «حسین ولیزاده» که از دوستان عماد و بچه محل بودند، هر سه شان به شهادت رسیدند اما شهید ولیزاده همانند برادرم هنوز جاویدالاثر است.

در این هنگام از والدین شهید می خواهیم اگر ناگفته ای مانده، بفرمایید که «حاج سید احمد» می گوید: پدر و مادرها تا آخر عمرشان چشم انتظارند و باز مادر سکوت می کند و سکوت می کند و صلاح می بیند غوغای درونش را با پروردگار در میان بگذارد.

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در حال خداحافظی هستیم که زنگ خانه می خورد. به اتفاق خانواده تاج الدین نیم خیز می شویم، گویا چشم انتظاری این خانواده ما را هم مبتلا کرده بود.

درب اتاق باز می شود و «کوشا» و «احمد» دو نوه ی برومند خانواده وارد می شوند. گویا هم سن و سال آن روزهای شهیدند و نمی دانیم کدامشان به عمادالدین شبیه اند.

آفتاب از پنجره به درون خانه می تابد و نور پُرتلالو، فضا را روشن می کند. به روشنایی چشم می دوزیم و امیدوار می شویم به روزی که پیکر مطهر عمادالدین این سرا را پُرفروغ تر کند و به ۳۵ سال انتظار پایان دهد.

خارج که می شویم دوباره چشم مان به «حسینیه شهدای محراب» می افتد و درب را که می بندیم نگاه مان به زنگ خیره می ماند. اینبار این زنگ برایمان تنها یک زنگ نیست.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.