یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۵۴

روایت یکی از آزادگان سرافراز کشورمان که کارمند بازنشسته وخادم آستان قدس رضوی است

آزاده‌ای پشت پنجره فولاد

محمدحسین مروج کاشانی

علیرضا اخوان مهدوی

 ۲۶ مردادماه، در تقویم تاریخ رسمی کشور مصادف است با آغاز بازگشت نخستین گروه از آزادگان سرافراز به میهن اسلامی در سال۱۳۶۹ که پس از تحمل شجاعانه دوران اسارت در زندان‌های رژیم بعثی عراق، با سرافرازی به ایران اسلامی بازگشتند.

قدس آنلاین:  ۲۶ مردادماه، در تقویم تاریخ رسمی کشور مصادف است با آغاز بازگشت نخستین گروه از آزادگان سرافراز به میهن اسلامی در سال۱۳۶۹ که پس از تحمل شجاعانه دوران اسارت در زندان‌های رژیم بعثی عراق، با سرافرازی به ایران اسلامی بازگشتند. به همین بهانه به سراغ یکی از آزادگان سرافراز و کارمند بازنشسته آستان قدس رضوی رفتیم. وی متولد سال۱۳۳۷ در شهر مشهد است و در خرداد سال۱۳۵۹ پس از تعطیلی دانشگاه‌ها به خاطر انقلاب فرهنگی، در حالی که دانشجوی رشته مهندسی راه و ساختمان بود، همکاری موقت و پاره‌وقت خودش را با آستان قدس رضوی آغاز می‌کند و در تیر سال۱۳۶۱ و در جریان حضور در مرحله اول عملیات رمضان در منطقه شرق بصره عراق به اسارت نیروهای عراقی درمی‌آید. وی پس از تحمل هشت سال و یک ماه دوران اسارت، سرانجام به همراه نخستین گروه از آزادگان سرافراز در تاریخ ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹ به میهن اسلامی بازمی‌گردد. گفت‌وگوی خبرنگار قدس با «مهندس علیرضا اخوان مهدوی» که در یکی از روزهای گرم تابستان سال جاری انجام شد را در ادامه دنبال کنید.

چطور وارد آستان قدس رضوی شدید؟

من در سال ۱۳۵۶ پس از شرکت کردن در آزمون سراسری، در رشته راه و ساختمان (عمران فعلی) دانشگاه «تکنیکوم تهران» آن زمان و «خواجه نصیرالدین طوسی» فعلی قبول شدم و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز در همین دانشگاه مشغول تحصیل بودم تا اینکه طرح انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها و تعطیلی مراکز آموزش عالی در اردیبهشت سال۱۳۵۹ اجرا شد. من تا آن موقع، چهار ترم تحصیلی (معادل تحصیلات فوق دیپلم) را در دانشگاه گذرانده بودم و با تعطیلی دانشگاه‌ها، خرداد سال ۱۳۵۹ به مشهد آمدم و به همراه چند نفر از دانشجویان رشته مهندسی راه و ساختمان به اداره مرکزی آستان قدس رضوی مراجعه کردیم و پس از صلاحدید مسئولان مربوط، من با امضای یک قرارداد کاری موقت (یکساله) در قسمت مدیریت ساختمان اداره مرکزی آستان قدس رضوی مشغول کار شدم.

و چطور به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل اعزام شدید؟

در آبان سال ۱۳۶۰ من برای گذراندن دوره آموزش نظامی به شهرستان عجب‌شیر در استان آذربایجان شرقی (پادگان آموزش ۰۳ نیروی زمینی ارتش) اعزام شدم. دلیلش این بود که از سوی دولت وقت جمهوری اسلامی ایران، تمامی افراد متولد سال۱۳۳۷ که پیش‌تر از خدمت سربازی معاف شده بودند، به خاطر شرایط جنگی به خدمت احتیاط فراخوانده شدند. پس از اعزام به این پادگان، حدود سه ماه دوره آموزشی نظامی را فرا گرفتم و چون مدرک و رشته تحصیلی دانشگاهی من رشته راه و ساختمان بود، یک ماه هم در دانشکده مهندسی نیروی زمینی ارتش در شهرستان بروجرد در استان لرستان آموزش دیدم. در آنجا سه رشته پل‌سازی، مین و تخریب و تعمیر و نگهداری آموزش داده می‌شد که مطابق نظر مسئولان مربوط، من دوره پل‌سازی را فرا گرفتم تا اینکه در مجموع پس از حدود چهار ماه آموزش در اواخر اسفندماه ۱۳۶۰ به عنوان سرباز دوره احتیاط به تیپ یک لشکر ۹۲ زرهی اهواز اعزام شدم اما با نظر افراد و مسئولان این تیپ قرار شد که در قسمت مین و تخریب خدمت کنم که برای خودم هم تعجب‌آور بود. در مدت دو هفته دوره آموزشی مین و تخریب را در همین تیپ فرا گرفتم و فروردین سال ۱۳۶۱ به منطقه جنگی پاسگاه حسینیه در منطقه صفر مرزی و در مجاورت پاسگاه زید متعلق به نیروهای نظامی عراق اعزام شدم.

چگونه به اسارت نیروهای عراقی درآمدید؟

یادم هست که سال ۱۳۶۱ ماه مبارک رمضان دقیقاً با روزهای تیرماه برابر بود. آخرین مرخصی پیش از پایان خدمت دوره احتیاط به مشهد آمده بودم. شب نوزدهم یعنی نخستین شب قدر در حرم امام رضا(ع) با یکی از دوستانم به نام شهید یوسف محصل بیرجندی قرار گذاشتیم که تا پایان مرخصی در مشهد نمانیم و با رضایت خانواده‌ها به جبهه برگردیم، پس از موافقت خانواده‌ها با قطار به تهران و اهواز برگشتیم و در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان (سومین شب قدر) در سال۱۳۶۱ پس از آمدن به اهواز به منطقه صفر مرزی پاسگاه حسینیه منتقل شدیم و تازه آنجا بود که فهمیدیم آن شب قرار است مرحله اول عملیات رمضان که نخستین عملیات برون مرزی ایران هم بود، انجام شود.

من و دوستم (شهید یوسف محصل بیرجندی) به پشت جاده مرزی در محل این پاسگاه منتقل شدیم و چون دوره مین و تخریب را دیده بودیم، قرار شد جاده مرزی که پوشیده از مین بود را پاک‌سازی کنیم اما به علت عملیات توپخانه و آتش خمپاره دشمن این کار به درستی امکان‌پذیر نبود، البته چندین نفر از دوستانمان و بسیجیان دلاور برای خنثی‌سازی مین‌ها به داخل معبر رفتند، اما به علت شدت آتش دشمن و شرایط خاصی که میدان مین داشت، بیشتر آنان به فیض شهادت نائل شدند. آتش توپ‌خانه و خمپاره دشمن به طور مداوم بالای سرمان بود و تا آخرین فشنگ و مهماتی که داشتیم مقاومت کردیم، اما سرانجام من و ۱۲ نفر از دوستانمان در بعدازظهر روز بیست و سوم تیر سال ۱۳۶۱ مطابق با بیست و سوم ماه مبارک رمضان، به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم و توسط نیروهای عراقی به پادگان نظامی داخل نخلستان‌های شهر بصره منتقل شدیم. پس از یک هفته، من و دوستانمان از آنجا به استخبارات عراق که نقش وزارت اطلاعات عراق را بر عهده داشت منتقل و پس از ثبت مشخصات و انجام مصاحبه که باید اسم و مشخصات خود را در رادیو بغداد اعلام می‌کردیم به پادگان و اردوگاه بزرگ موصل که متعلق به نیروی هوایی عراق بود، منتقل شدیم و به مدت هشت سال و یک ماه و تا پایان دوره اسارت یعنی، مرداد سال ۱۳۶۹ در این پادگان به سر بردیم.

من جزو نخستین گروه آزادگان بودم که در تاریخ ۲۶ مرداد ماه ۱۳۶۹ از طریق مرز خسروی (منطقه قصر شیرین) وارد خاک ایران شدم و ۳۱ مرداد ماه هم به مشهد اعزام شدم. گویا پدرم از طریق پسرعمویم و او نیز از طریق رادیو ایران و بخش خبری ساعت ۱۴ رادیو در روز ۲۵ مردادماه ۱۳۶۹ یعنی یک روز پیش از بازگشت آزادگان، متوجه آزادی اسرای ایرانی شده بود. ضمن اینکه پسرعموی پدرم که در بهداری نیروی زمینی سپاه خدمت می‌کرد هم از طریق سپاه متوجه حضور من در نخستین گروه آزادگان شده بود و من که هنوز در پادگان منطقه «کرند غرب» در شهر اسلام‌آباد غرب حضور داشتم از طریق ایشان با پدرم در مشهد تلفنی صحبت کردم. به هر حال با هماهنگی مسئولان مربوط به امور آزادگان در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۶۹ با هواپیما وارد مشهد شدم و ابتدا به حرم مطهر رضوی رفتم. دقیقاً یادم نیست از کدام مسیر خودم و پدرم به پشت پنجره فولاد رسیدیم. پس از هشت سال، حرم را زیارت کردم. لحظه فراموش‌نشدنی بود. دست به سینه و از روی ادب و با چشمانی پر از اشک شوق، سلامی به امام رضا(ع) دادم. حرف‌های دلم را به امام هشتم(ع) گفتم. پدرم مرتب گریه می‌کرد و اصرار می‌کرد که در جمعیت پشت پنجره فولاد زیاد نایستیم چون مردم با دیدن سر و وضع و لباس‌های نظامی ایرانی، متوجه آزاده بودن من می‌شدند و احتمال شلوغی و ازدحام جمعیت وجود داشت. از پشت پنجره فولاد به سمت صحن آزادی و به طرف خیابان امام رضا(ع) (خیابان تهران سابق) حرکت و پس از خروج از حرم به محله پدری در خیابان آبکوه رفته و با استقبال بی‌نظیر مردم این منطقه، اهالی و کسبه محل، بسیجیان، اهالی مسجد محل و... وارد خانه پدری شدم و هنوز مادرم را تا آن لحظه ندیده بودم، بلافاصله با مادرم دیدار و دستش را بوسیدم. هر دو نفرمان گریه می‌کردیم و ... روزها گذشت و حدود یک ماه و نیم بعد، یعنی در مهر سال ۱۳۶۹ به حوزه معاونت فنی و عمران موقوفات آستان قدس رفتم و به کار قبلی خودم که پیش از اسارت داشتم، مشغول شدم. راستش را بخواهید من پای آن قرارداد یکساله موقت که پیش از اسارت با تشکیلات امام رضا(ع) در سال۱۳۵۹ امضا کرده بودم باید می‌ایستادم و به همین دلیل پس از آزادی از اسارت دوباره به آستان قدس رضوی برای کار کردن برگشتم. تا یادم نرفته باید بگویم که برای ادامه تحصیل در کنکور سراسری سال ۱۳۷۰ هم شرکت کردم و در رشته مهندسی عمران دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم و پس از حدود سه سال و نیم یعنی در سال ۱۳۷۴ دانش‌آموخته شدم و پس از دریافت مدرک کارشناسی نیز در همان حوزه معاونت فنی و عمران موقوفات خدمت کرده و با احتساب سوابق بیمه‌ای و دوران حضور در جبهه‌های جنگ در خرداد سال ۱۳۸۹ به افتخار بازنشستگی نائل شدم. البته سال ۱۳۹۰ هم به افتخار دریافت حکم خدمت خادمی در حرم مطهر رضوی نائل شدم.

مهم‌ترین درخواستتان از امام رضا(ع) به عنوان یک آزاده سرافراز، یک خادم حرم و یک بازنشسته آستان قدس چیست؟

پرسش سختی است. به هر حال همه ما یک درخواست‌ها و احساسات قلبی داریم که امام هشتم(ع) از آن‌ها آگاه هستند. مهم‌ترین درسی که از کار کردن در آستان قدس رضوی یاد گرفتم این است که امام رضا(ع) صاحب این دستگاه هستند، از امام هشتم(ع) درخواست مادی و دنیوی ندارم، ولی دوست دارم که در لحظه مرگمان، ایشان ما را فراموش نکنند و...، بقیه صحبت‌هایم در هنگام مرگ اگر توانستم خصوصی و محرمانه به خود امام رضا(ع) خواهم گفت.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.