شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ - ۱۶:۲۴

این قصه را با قلب‌هایتان تماشا کنید

رقیه توسلی

وقتی برگشتیم

مرحبا به دوشنبه های دلپذیر...! مگر می شود از دیدن پوسترهای تازه، قند توی دلمان آب نشود... از چشیدن دستپختی که هنر هفتم، آشپزباشی اش باشد...؟

به گزارش گروه قدس آنلاین، جزو آن دسته ام که دانلود رایگان نمی کنم و از جیب مبارک برای بازارِ سینما هزینه می کنم و خودم را یکی از مسئولین سرپانگه داشتن این چرخه می دانم.

پس تنها به قصد خرید این کالای فرهنگی متوقف می شویم. یک پاکت برمی دارم و زیرورو می کنم. اطلاعاتم صفراست. هیچ چیز از فیلم پیش رو نمی دانم و نخوانده ام جایی. اما نام جناب "موسائیان" و "کیانیان" کفایت می کند برایم که اعتماد کنم.

عنوان «The time I came back» را تا رسیدن، در ذهنم غرغره می کنم و خوشم می آید از قصه ای که نامش «وقتی برگشتیم...» است.

اسامی بازیگران محترم را هم از نظر می گذرانم و برای اولین بار علاقه پیدا می کنم فیلمی را داغِ داغ ببینم. که بعد از مختصری سرچ، البته می فهمم که طفلکی ولرم هم نبوده چه برسد به گرم! چه برسد به داغ!

قصه محصول یکهزار و سیصد و نود و چهار است که به احتساب کارگردان نمی دانم، اما به حساب من می شود وقتی که هنوز آبان جان نیامده بود بدنیا، طلا داغ نمی زد، در سال بُز گذر عمر می کردیم نه در سال سگ، می شد با این فیلم کاسه ای میوه متنوع خورد، هنوز شالیزارها کشت می شدند، یارانه ها یک زخمی را دوا می کردند، شاید اکرانش انگیزه ساخت فیلم بعدی را کلید می زد و اینکه سینمادوستان جوانتر بودند!

بعدازظهر پُرخمیازه را می سپاریم به دست دنیای هنر و می نشینیم پای قصه آقای کارگردان. نود دقیقه به سرعتِ نور تمام می شود...

پاکت فیلم را دوباره می گیرم دستم. دیگر برایم غریبه ای ناشناخته نیست. اسرارش را می دانم.

ساختار و طراحی صحنه و جو نوستالژیک قصه اش اقناعم کرد و تعبیر درستِ بانو برومند که گفت فیلمِ آرامِ عاشقانه ی خانوادگی!

از وقت گذاشتن پای نمایشگر خانگی راضی ام. از اینکه به حس ششم، نه نگفتم و بیننده روایتی شدم که از عشق سردرمی آورد و دغدغه اش به تصویر کشیدن طعم لذیذ باهم بودن و مهربانی ست! و عاشقانه های جاندار و پُرشفقت را تلنگر می زند.

می گوید تا زمان داریم و فرصتِ گذشت و دوست داشتن هست، بجنبیم! که دوری ها پشتِ در ایستاده اند: طلاق، کُما و مرگ که همیشه یک قدم آنطرف تر با بالاپوش سیاه منتظر است!

پی نوشت یک: نمی دانم چند نفر مثل من با «فرنگ» بانو در فیلم، یکی شدند! اشک هایشان را در آن سکانس قورت دادند، گوشت ریز کردند و لوبیا و برنج شستند! و به گذشته های دورِ صلح طلبانه شان پرتاب شدند.

پی نوشت دو: «وقتی برگشتیم...»، یک تکانِ شیک و نجات بخش است! این قصه را با قلب هایتان تماشا کنید.

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.