پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۵:۴۸

بی دردسر ببارید

رقیه توسلی

آق قلا

هربار چشم هایم را که می بندم و باز می کنم دقیقاً نشسته ام وسط قایقی که دارد مرا از خانه و زندگی ام دور می کند که مثلاً برساند به جای اَمن. به خشکی. به آرامش. اما زهی خیال باطل! که بیداری و خواب و کار و خوراک و افکارم شکل همان دیگ زودپزی شده که غرق در سیلاب به هیچ کجا نمی رود.

به گزارش قدس آنلاین، لیوان را کج می کنم و تَه مانده ی آب را می ریزم پای «کارن گو». خاک گلدان که گِل می شود دل آشوبه می گیرم. مثل تمام بیست روز گذشته.

هویج و کرفس خُرد کرده را که قاطی قابلمه سوپ می کنم، سرم تیر می کشد. مثل تمام بیست روز گذشته.
کنترل تلویزیون را که برمی دارم بروم سروقتِ سریال ها، باز استرس می پرد توی جانم.
عقربه ها که می گردند و ساعت داروهایم که می رسد، گرمای چای که می دود توی رگ هایم، حتی وقتی موبایل را از شارژ می کشم تا پیام ها را چک کنم، می شوم بی قرارترین آدم زمین. مثل تمام بیست روز گذشته.

انگار یک «آق قلا» یی ام که نقل مکان کرده ساری اما همه وجودش در گلستان جا مانده و از دست داده روزمره اش را.
هربار چشم هایم را که می بندم و باز می کنم دقیقاً نشسته ام وسط قایقی که دارد مرا از خانه و زندگی ام دور می کند که مثلاً برساند به جای اَمن. به خشکی. به آرامش. اما زهی خیال باطل ! که بیداری و خواب و کار و خوراک و افکارم شکل همان دیگ زودپزی شده که غرق در سیلاب به هیچ کجا نمی رود.   
چشمم به لباس های شسته که می اُفتد، به چایساز در حال جوش، به پرنده هایی که پشت پنجره آسوده خاطر نشسته اند، به اتومبیل های در حال حرکت، به کودکانی که از پارک و مدرسه و میهمانی برمی گردند، به قالیچه هایی که قرمز و آبی اند نه به رنگ لجن و گل و لای، نمی توانم همان خود قبلی پیش از سیل باشم! نمی توانم یاد روستانشینانی نیافتم که قهر طبیعت دیده اند و کوچ کرده اند! کوچ های پُرناله!
به هر دری که می زنم باز از سر صبح نمی شود که فکرم نرود گمیشان! نرود پلدختر! نرود لرستان! نرود خوزستان! در کوچه پس کوچه های تازه قایق رو شده! پیش عزیزانی که هفتاد هشتاد ساعت گرسنه و بی خواب و سرگردان سَر کرده اند و با هموطنانی همزادپنداری نکنم که آدرس خانه شان حالا کمپ و چادر شماره دار شده و توی سینه شان سیل تمامی ندارد!

سیل نوشت یک: انگار تنهایی از پس این همه درد و غم برنمی آیم و باید زنگ بزنم به «بهاره جان» که بیاید با هم یک سَر برویم تا نکا. نه نکای سال ۷۸ که طغیان سیل بی خانمان کرد شهر را. و نه به پنجمین روز مردادش.
برای تجدید روحیه یک سفر کوتاه تدارک ببینیم به دیار خوش بر و رویی که حالا  آفتاب و بهار دارد دوباره. خانه و شالیزار و پرنده های مهاجر دارد. به نکایی که بی شک مردمان سیلزده اش روزی به خودشان گفتند طاقت می آوریم و از پا نمی افتیم که اُستا کریم همیشه حی و ناظر است.

دو: چه عیبی دارد گاهی به جای آدمیزاد دیگر، برویم در گوشی با سیل و زلزله و رعد و برق نجوا کنیم ؟ مثلاً آرام آرام به ابرها بگوییم: " بی دردسر ببارید، با دردسر نبارید ... ".

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.