نام «بهلول» یا به عبارت کاملتر «شیخ محمدتقی بهلول گنابادی» با یکی از مهمترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران، یعنی قیام مسجد گوهرشاد گره خورده است. با این حال، زندگی او تنها به آن واقعه محدود نمیشود.
او از جمله روحانیانی بود که زندگیاش آمیزهای از هوش و حافظه شگفتانگیز، خطابههای آتشین، مبارزه سیاسی و زهد و ریاضت است. در هفتم مرداد ماه و سالروز وفات او مروری داریم بر یک قرن پرحادثه از زندگی بهلول.
حافظه و شوخ طبعی
محمدتقی در ۱۲۷۹ شمسی در گناباد متولد شد. پدرش شیخ نظامالدین که مجتهد شهر بود، از همان کودکی با قرآن، ادبیات عرب و علوم اسلامی آشنایش کرد و او با استعداد خارقالعادهاش در حفظ مطالب، بخش قابل توجهی از اشعار فارسی و متون عربی را در حافظه کودکانهاش سپرد، تا جایی که در هشتسالگی حافظ قرآن بود.
قدرت حافظهاش تا سنین کهولت هم همراهش بود. علاوه بر قرآن مجید، عمده نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه با آن عبارات ثقیلشان را نیز در حافظه داشت. اکثر ادعیه را نیز از حفظ میخواند؛ از جوشنکبیر تا عدیله و دعای مشلول، کمیل و... .
تعداد زیادی از کتابهای ادبی و فقهی حوزه از جمله منظومه حکیم سبزواری را نیز در حافظه داشت و مدعی بود ۲۰۰هزار بیت شعر از حفظ دارد که حدود ۱۲۰هزار بیتش سروده خودش بود.
این البته همه استعدادش نبود؛ روحیه خاص شوخطبعی و شیوه متفاوت سخن گفتنش هم هویدا بود. از همان کودکی که در مجالس زنانه منبر میرفت و به «بهلول» مشهور شد، همانند بهلول مشهور عصر هارونالرشید، نقدهای تند اجتماعی و بعدها سیاسیاش را با طنز و کنایه بیان میکرد.
بهلول نوجوان، مقدمات علوم دینی را در زادگاهش فراگرفت و عمده درسهای حوزه، از ادبیات تا قوانین را نزد پدر آموخت و همزمان در گناباد منبر میرفت. منبری که بیشتر به مبارزه با فرقههای انحرافی در شهر و افشاگری علیه آنان میگذشت. پدر که جانش را در خطر دید، او را به سبزوار فرستاد تا ادامه تحصیل دهد.
در سبزوار هم به منبر میرفت و کارهای خلاف شرع حکومت را به باد انتقاد میگرفت که نقطه اوجش برهم زدن بساط عیاشی پادشاه افغانستان در باغ ملی سبزوار به میزبانی رضاخان در روز اول محرم بود. سبزوار هم دیگر جای ماندن نبود و پای پیاده عازم قم شد.
مجتهد مبارز
در حوزه علمیه قم دروس سطح را فراگرفت و همزمان منبر میرفت تا همچنان در تعقیب و گریز عوامل حکومت باشد. تا اینکه آخرین بار از دست مأموران گریخت و به نجف اشرف رفت و در درس خارج آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی حاضر شد.
این بار قصد داشت به تکمیل تحصیلاتش بپردازد؛ اما استاد امر کرد که اگر از من تقلید میکنید، من میگویم در اینجا مجتهد درسخوان زیاد داریم، ولی مجتهد مبارز کم داریم! به ایران برگردید و علیه رژیم رضاشاه مبارزه کنید.
بهلول همان سال به امر استاد به ایران بازگشت و با سفر به نقاط مختلف ایران و با استفاده از ظرفیت منبر، اقدام به روشنگری کرد. در تهران مدتی بازداشت شد و او را به سبزوار منتقل کردند؛ اما از پا ننشست و در سفر به تهران، زاهدان، کرمان، یزد، شیراز و... سعی کرد حکم آسید ابوالحسن اصفهانی را اجرا کند.
روحیات شیخ محمدتقی هم بیش از آنکه به دنبال مراتب رسمی اجتهاد در فقه باشد، به منبر و تبلیغ دین گرایش داشت. حافظه کمنظیرش گنجینهای از هزاران فراز قرآنی، روایی و حکایی اندوخته بود که میتوانست ساعتها بدون مطالعه و رجوع به یادداشت، سخنرانی کند و به یکی از خطیبان محبوب خراسان تبدیل شود.
عامل قیام گوهرشاد
رضاخان در اجرای سیاست ضدفرهنگی و هویتستیز لباس متحدالشکل و کشف حجاب، حساسیت زیادی روی شهرهای بزرگ مذهبی داشت تا با اجرای موفق آن در شهرهایی مثل مشهد، در سایر شهرها نیز تثبیت شود. تا جایی که اعتراض علمای مشهد، به بازداشت حاجآقا حسین قمی انجامید.
بهلول که در زادگاهش گناباد بود، با اطلاع از وضعیت حاجآقا حسین قمی خود را به مشهد رساند و در جمع مردم متحصن در حرم مطهر به منبر رفت و خطبههایی آتشین ایراد کرد. منبری که با وجود پیشگامی علمای مشهد، بهلول را عامل قیام گوهرشاد معرفی کرد!
بهلول روی منبر ایستاده سخنرانی کرد. ابتدا به ماجرای دستگیری آقا سیدحسین قمی پرداخت و سپس از سیاستهای رضاشاه انتقاد کرد. مردم به وجد آمدند و تعداد جمعیت در داخل مسجد هر لحظه فزونی گرفت. او در طول روزهای تحصن در مسجد گوهرشاد بود و برای مردم منبر میرفت و مردم هم مراقبتش میکردند.
با حمله مأموران پهلوی و کشتار مردم در مسجد گوهرشاد، شیخ بهلول با کمک مردم از مهلکه مسجد گوهرشاد نجات داده شد. او مشهد را با پای پیاده ترک کرد و پس از مدتها سفر، مخفیانه وارد افغانستان شد، اما نیروهای امنیتی او را دستگیر کردند. اسارتی که به ۳۵سال زندان و تبعید در دیار غربت انجامید.
۳۵ سال اسارت
چهار سال از عمرش را در زندان انفرادی گذراند که سرگرمیاش، جوراببافی بود و سرودن شعر. حدود ۱۰۰هزار بیت شعر سرود و چون اجازه نداشت از قلم و کاغذ استفاده کند، همهاش را به حافظهاش سپرد!
در سه دهه اسارت و تبعید در افغانستان، به تدریس و تبلیغ هم میپرداخت. سرپرست کودکان بیسرپرست بود و در این سالها به چهرهای شناخته شده تبدیل شد.
شیخ بهلول پس از ۳۵سال اسارت و تبعید آزاد شد و این بار بهجای ایران، به دمشق رفت و از آنجا راهی مصر شد. در دانشگاه الازهر به تدریس علوم دینی پرداخت و در بخش فارسی رادیو قاهره هم فعالیت داشت. مدتی بعد به نجف رفت و مبارزاتش را در آنجا ادامه داد. مقالاتی به عربی و فارسی مینوشت و اشعاری بر ضد یهود و آمریکا و دولت پهلوی میسرود. سه سال بعد، پس از ۴۰سال دوری به ایران بازگشت.
ذوق شعری و خمینینامه
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بهلول همچنان در سنگر وعظ ماند. او در این ایام بیشتر به شعر و ادبیات علاقه نشان میداد. با شروع جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، بهلول برای مردم و رزمندگان سخنرانی و آنان را به دفاع از وطن و اسلام ترغیب میکرد.
شیخ بهلول ذوق و قریحه شعری داشت و اشعار بسیاری به فارسی و عربی میسرود. اشعارش را حدود ۱۲۰هزار بیت شمرده بود. «خمینینامه» که بر وزن شاهنامه سروده شده مثنوی بلندی است که پیش از پرداختن به وقایع انقلاب، به حوادث مهمی همچون روی کار آمدن رضاخان و ولادت امام خمینی(ره) اشاره میکند و ضمن آن از حادثه مسجد گوهرشاد نیز یاد کرده است.
او در این مثنوی بهوضوح تضاد رژیم پهلوی با اسلام را به تصویر کشیده و انگیزههای قیام امام خمینی(ره) را بازگو میکند: «مرا هست مقصود در این کتاب ... بیان کردن قصه انقلاب».
زندگی زاهدانه
بهلول زندگانی سادهای داشت. از جوانی زندگیاش را وقف منبر و وعظ کرده بود و از شهری به شهر دیگر میرفت. اندام ریز و لاغر و چروکیدهاش از یک عمر سختی و ریاضت حکایت میکرد. در تمام طول سال، جز روزهای حرام، روزه بود. در طول عمر طولانیاش جز نان و ماست و برخی میوهها خوراکی نداشت و زاهدانه میزیست.
برای سخنرانی به جاهای مختلفی میرفت و پول زیادی هم به او میدادند؛ اما هیچ وقت برای گذران زندگیاش از آن پولها استفاده نمیکرد. کافی بود مدت کوتاهی در جایی باشد تا تمام فقیران منطقه را بشناسد و خرجشان کند. میگفت روحانی باید در سطح ضعیفترین اقشار مردم زندگی کند.
لباسش عبارت بود از یک قبای کوتاه فرسوده و عمامه کوچکش، یک قطعه پارچه سفید که گاهی در جیب میگذاشت و شاید گاهی سفره و رواندازش هم بود. خانه و کاشانهای هم نداشت. در گزارشهای رژیم پهلوی آمده است که: «لباسش کرباسهای وصلهزده مندرس، خوراکش در ۲۴ساعت حداقل مایعجات، یعنی مثلاً دو عدد سیب با سه سیر نان خشک بود».
با این حال تا اواخر عمر طولانیاش بانشاط و سرحال بود و در سنین بالا هم ساعتها و کیلومترها راه میرفت. شوخطبع بود و بیشتر داستانها و لطیفههایش را هم خودش میساخت!
بهلول دو بار ازدواج کرد؛ اما فرزندی از او به دنیا نیامد. همسر اولش را هنگامی که درگیر مبارزه و تعقیب و گریز با رژیم رضاشاه بود طلاق داد؛ چراکه برای محدود کردنش، همسرش را تحت فشار قرار میدادند. همسر دوم نیز هنگام زایمان به همراه طفلش از دنیا رفت.
به مردم میگفت دیدن امام زمان(عج) مهم نیست؛ مهم این است که او ما را میبیند. خیلیها امام(عج) را دیدند، اما دشمنش شدند! ارتباط ویژهای هم با رهبر شهید انقلاب داشت. رهبری که معتقد بود شیخ حق بزرگی بر گردن انقلاب دارد. در یکی از آخرین دیدارها در پاسخ به گلایه رهبری که «قبلاً بیشتر به ما سر میزدید» گفته بود: «شما متعلق به همه نفوس ایران هستید و اگر وقت شما را بگیرم، وقت همه ایرانیها را گرفتهام».
پایان یک قرن مبارزه
شیخ بهلول هفتم مرداد ماه ۱۳۸۴ در سن ۱۰۵سالگی دار فانی را وداع گفت و پس از تشییع در تهران و مشهد، پیکرش را به زادگاهش گناباد بردند تا در ورودی این شهر به خاک سپرده شود. رهبر شهید انقلاب در پیام درگذشت این روحانی وارسته و پارسا نوشتند: «این بنده صالح و مجاهد و پرهیزگار که عمر طولانی و پرماجرای خود را یکسره با مجاهدت و تلاش گذرانید، یکی از شگفتیهای روزگار ما بود. هفتاد سال پیش در ماجرای خونین مسجد گوهرشاد زبان گویای ستمدیدگان و حقطلبان شد و آماج کینه حکومت سرکوبگر پهلوی گشت... بیهیچ پاداش و توقعی به هدایت دینی مردم پرداخت و در سالهای دفاع مقدس همه جا دلهای جوان و نورانی رزمندگان را از فیض بیان رسا و صادقانه خود نشاط و شادابی بخشید...
او ۹۰سال از یک قرن عمر خود را به خدمت به مردم و عبادت خداوند گذرانید. زهد و وارستگی او، تحرک و تلاش بیوقفه پیکر نحیف او، ذهن روشن و فعال او، حافظه بینظیر او، دهان همیشه صائم او، غذا و لباس و منش فقیرانه او، شجاعت، فصاحت و ویژگیهای اخلاقی برجسته او، از این مؤمن صادق انسانی استثنایی ساخته بود، اکنون این یادگار یک قرن تاریخ پرحادثه مبارزات ملت ایران از میان ما رفته است...».





نظر شما