تحولات منطقه

۲۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۰
کد مطلب: ۵۶۴۳۰۳

خرم آباد- همیشه دلم برای دیدنت تنگ می‎شود به وسعت تمام آسمان حتی وقتی کنارت هستم.

زمان مطالعه: ۲ دقیقه

قدس آنلاین- گروه استان ها- صغری سپهوند: همیشه دلم برای دیدنت تنگ می‎شود به وسعت تمام آسمان حتی وقتی کنارت هستم.

از روبه‎رو که می‎بینمت دلم هوری پایین می‎ریزد و در رنگ طلایی گنبدت تو غرق می‎شوم.

کبوترها و نقاره‌خانه و چشم‎های پر از بغض دیگر هیچ‎کدام برایم بی‌معنا نیست وقتی نگاه پر از اشتیاق دیدنت را به پنجره فولادت گره می‎زنم.

آقای مهربانی‎ها! درد دل دوست و آشنا را در دلم به عاریت آورده‎ام تا کنار ضریحت بگذارم و بگویم و بغض کنم.

آقاجان! مادرم لحظه‎ی آمدنم برایت کلی حرف داشت که باید تنها به خودت بگویم، حتی نگاه خیس پدرم هم برایت سلام فرستاد.

آقای مهربانی‏ها! چقدر دلم برایت تنگ‌شده بود و لحظه‎ای که مرا خواندی در پوست خودم نمی‎گنجیدم از لحظه‎ی آخری که زیارتت کردم هشت سال می‎گذرد و من همیشه از شهرم دست‌به‌سینه برایت سلام می‎فرستادم. امروز پس از هشت سال من را به خانه‎ات دعوت کردی تا باورم شود که هرگز مرا از خودت و خانه‎ات نرانده‎ای.

اشک‎هایم از گونه‌ام سرازیر می‌شود تند، تند بدون اینکه از کسی خجالت بکشم دارم برایت حرف می‎زنم بلند، بلند.

چقدر اینجا شلوغ است، چقدر آدم‎ها به هم نزدیک می‎شوند اینجا، ولی من تنها، بین این‌همه آدم گنبدت را می‎بینم و کبوتری که بالای سرم می‎چرخد.

دستم را روی سینه‎ام می‎گذارم تا اذن دخول دهی، آقا اذن دخول بده که می‎دانم تنها چیزی که مرا به اینجا کشانده است دیدار شماست لب‎هایم ناخودآگاه می‎خوانند: أَللَّهُمَّ إِنّی وَقَفْتُ عَلی بابٍ مِنْ أَبْوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ‏ وَالِهِ...

و مرا راه می‎دهی با اشک‎هایی که امانم را بریده‎اند و دلی که دیگر تاب نمی‎آورد این‌همه دل‌تنگی و دوری را.

آقای مهربانی‎ها! دستانم را در مقابلت دراز می‎کنم میان دستانم انبوهی از غصه‎ها را آورده‎ام که کنارت جا بگذارم می‎دانم تمام غصه‎هایم را خریداری و دلم را خودت جلا می‎دهی.

دیشب تا صبح راه دور و دراز شهرم تا اینجا را فقط با خیال شنیدن صدای نقاره‎خانه‌ات کوتاه کردم و خواندن دو رکعت نماز زیارتت تا باورم شود کنار ضریحت ایستاده‎ام.

سال‎ها بود حسرت نماز زیارتت در دلم مانده بود و امروز تلافی کردم تمام دل‌تنگی‌هایم را.

آقای خوبم! چگونه بگویم بهانه‎ای که برای آمدنم مرا راهی مشهدت کرد تنها دلیلش خودت بودی و بس و تمام‌کارها بهانه‎ای بود تا دل‌تنگی من برایتان به پایان برسد. امشب تا صبح کنار پنجره فولادت خواهم نشست و برایت حرف خواهم زد به‌اندازه‌ی هشت سال به‌اندازه تمام روزهایی که برای دیدنت شمردمشان و روزهایی که آرزوی گفتن این جمله بر دلم ماند: السلام علیک یا مولای یا علی‎بن‎موسی‎الرضا علیک آلاف التحیه والثنا... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha