ماه شعبان، گذرگاهی است میان دو فصل معنوی؛ فصلی که در آن بذر توبه کاشته میشود و فصلی که در آن میوه تقوا برداشت میگردد. در این ماه، که به نام رسول اکرم(ص) مزین شده، ادعیه و اذکار ویژهای وجود دارد که صرفاً مجموعهای از کلمات نیستند، بلکه کلیدهایی برای گشودن درهای معرفت محسوب میشوند. صلوات شعبانیه، یکی از این گنجینههای معنوی است که با استعارههای عمیق و پرمغز خود، تصویری متفاوت از جایگاه نبوت و امامت ارائه میدهد. این دعا، اهلبیت(ع) را نه صرفاً به عنوان رهبران تاریخی، بلکه به عنوان حقیقت جاری در تار و پود هستی معرفی میکند؛ حقیقتی که پیونددهنده تمام رسالتهای الهی است. برای درک عمیقتر این مفاهیم و واکاوی دو استعاره کلیدی «شجره النبوة» و «فلک الجاریة» در این دعای شریف، با حجتالاسلام والمسلمین ابراهیم انصاری بحرینی، مفسر قرآن کریم و کارشناس دینی، به گفتوگو نشستهایم.

حقیقت نبوت، نه شاخهای از آن
حجتالاسلام انصاری بحرینی در ابتدای این گفتگو به اهمیت تعابیر به کار رفته در صلوات شعبانیه اشاره کرده و میگوید: هنگامی که در این دعای شریف میخوانیم «اللهم صلّ علی محمدٍ وآلِ محمدٍ شجرةَ النبوّة»، با یک توصیف صرفاً ادبی یا استعارهای شاعرانه مواجه نیستیم؛ بلکه با یک توصیف اعتقادی دقیق روبهرو هستیم که نگاهی جامع به حقیقت نبوت، پیوند پیامبران با یکدیگر، و جایگاه وجودی محمد و خاندانش (درود خدا بر آنان) ارائه میدهد. این عبارت، محمد و آل محمد را نه ثمره نبوت یا شاخه نبوت، بلکه خود شجره نبوت معرفی میکند.
ایشان اضافه میکند: شجره در زبان قرآن و عقل، نمادی جزئی نیست؛ بلکه موجودی زنده و یگانه است با ریشهای استوار، تنهای واحد، شاخههایی گوناگون و حیاتی واحد که در همه آنها جریان دارد. بنابراین، مقصود از این تعبیر، شخص پیامبری خاص نیست، بلکه خودِ حقیقت نبوت است؛ حقیقتی یگانه و ممتد، نه پدیدهای گسسته و پراکنده. در این نگاه، نبوت زنجیرهای از رخدادهای جدا از هم نیست، بلکه حقیقتی واحد با ریشهها و امتدادهاست.
ترتیب تاریخی، نه حقیقت وجودی
این کارشناس دینی در ادامه به تفاوت میان ترتیب ظهور تاریخی و حقیقت وجودی نبوت پرداخته و بیان میکند: از منظر آگاهی تاریخی، ما شاخهها را پیش از ریشه دیدیم؛ به این معنا که آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی(علیهمالسلام) در طول تاریخ ظاهر شدند و سرانجام ظهور ظاهری نبوت با محمد(صلیاللهعلیهوآله) ختم شد. اما دعا به ما متوجه میکند که ترتیب دیدن، همان ترتیب حقیقت نیست.
حجتالاسلام انصاری بحرینی توضیح میدهد: چنانکه انسان از دور شاخههای پراکنده را میبیند و آنگاه که نزدیک میشود درمییابد همه این شاخهها به یک ریشه پنهان بازمیگردند، نبوت نیز چنین است. در تاریخ به صورت شاخههای متعدد جلوه کرد اما در پایان، ریشه جامع آن برای ما آشکار شد. پس پیامبر خاتم(ص) آغاز نبوت نبود، بلکه کاشف حقیقت نبوت بود. وقتی دعا محمد و آل محمد را شجره نبوت میخواند، آنان را شاخهای از این شجره نمیداند، بلکه حقیقت جامع آن معرفی میکند. پیامبران، از حیث ظهور تاریخی، شاخههای این شجرهاند، اما خود شجره، با همه ریشه و تنه و شاخههایش؛ از حیث حقیقت به محمد و خاندان او نسبت داده میشود. این سخن نه کاستن از مقام پیامبران است و نه نفی شأن آنان، بلکه جایگاه درستشان را روشن میکند: آنان تجلیات حقیقتی واحدند، نه مسیرهایی جداگانه و گسسته.

یگانگی حقیقت در کثرت ظهور
ایشان با اشاره به یگانگی حقیقت نبوت میگوید: با این نگاه میتوان گفت نبوت در حقیقت، یکی است؛ در ظهور، متعدد است و در مسیر، پیوسته و مکمل یکدیگر است. آدم پیامبر است، نوح پیامبر است، ابراهیم پیامبر است، موسی پیامبر است، عیسی پیامبر است و محمد پیامبر است، اما نوری که در همه آنان جریان یافت، نوری واحد است؛ حقیقتی که بر دوش داشتند، حقیقتی یگانه است و شجرهای که رسالتهایشان از آن رویید، شجرهای واحد است.
حجتالاسلام انصاری بحرینی ادامه میدهد: از این زاویه، میتوان گفت اشاره به همه پیامبران، میتواند با عنوان «محمد و آل محمد» صورت گیرد؛ نه از حیث نامها و زمانها، بلکه از حیث حقیقت جامعی که در همگی آنان تجلی یافته است. این تعبیر، شیوه نگاه به دین را دگرگون میکند: از کثرت به وحدت، از گسست به پیوستگی و از تاریخ به حقیقت. این تعبیر، نبوت را یک پروژه واحد الهی میبیند، نه مجموعهای از روایتهای کنار هم و نه تجربههایی پراکنده. از همین رو، تعبیر «شجره نبوت» تعبیری عادی نیست، بلکه کلیدی است برای فهمی ژرف؛ فهمی که در محمد و آل محمد، اصل رسالتها، جامع نبوتها و حقیقت آنچه در همه پیامبران ظهور یافته است را میبیند.
فُلک جاری؛ نجاتی مشروط
این مفسر قرآن کریم در بخش دیگری از گفتگو به استعاره «فلک جاریه» در صلوات شعبانیه پرداخته و توضیح میدهد: آنگاه که خدای متعال درباره کشتی نوح میفرماید: «إِنّا لَمّا طَغَی الماءُ حَمَلناکُم فِی الجارِیَة»(سوره حاقه، آیه ۱۱)، خطاب، تنها متوجه نوح و قوم او نیست، بلکه روی سخن با همه بشریت است. نفرمود: «حملناهم»(آنان را حمل کردیم)، بلکه فرمود: «حملناکم» (شما را حمل کردیم). این دقت در تغییر خطاب نشان میدهد که «جاریه» تنها یک کشتی تاریخی که با پایان طوفان مأموریتاش تمام شده باشد نیست، بلکه فُلکی جاری و ممتد در بستر زمان است؛ فُلکی که بشریت از حیث حقیقت وجودی در آن حمل شده است، نه صرفاً از جهت حضور جسمانی.
حجتالاسلام انصاری بحرینی توضیح میدهد: همه ما در «جاریه» حمل شدهایم؛ تفاوت، نه در اصل حمل، بلکه در پس از حمل است. هر که بر آن سوار شد نجات یافت و هر که از آن بازماند غرق شد. از اینجا معنای دعا روشن میشود: «مَن رَکِبَها أَمِنَ، و مَن تَرَکَها غَرِقَ». سوار شدن در اینجا یک لحظه تاریخی نیست، بلکه موضعی وجودی و همیشگی است. بر همین اساس، ادامه دعا معنا مییابد: «المُتَقَدِّمُ لَهُم مَارِقٌ وَ المُتَأَخِّرُ عَنهُم زَاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُم لَاحِقٌ» (پیشیگیرنده از آنان، بیرونافتاده است و عقبمانده از آنان، نابودشده و ملازم آنان، به مقصد رسیده است). زیرا فُلک جاری نه پیشی گرفتن از ناخدا را برمیتابد، نه عقب ماندن از او را و نه حالت بیطرفی را. هر حرکت خارج از تراز آن، اختلال است و هر اختلال در این موضع، به غرق شدن میانجامد.
مرگ عمودی؛ زندگی بدون حیات
ایشان در ادامه به معنای عمیقتر غرق شدن در این استعاره پرداخته و توضیح میدهد: عقبماندن از فُلک جاری الزاماً به مرگ جسمانی نمیانجامد، بلکه انسان را وارد گونهای دیگر از مرگ میکند. قرآن میان دو سطح از مرگ تمایز میگذارد: مرگ افقی که همان گسستن جسم است و مرگ عمودی که فرو افتادن حیات از درون است و این دومی، خطرناکتر است. از همین روست که میفرماید: «لِتُنذِرَ مَن کانَ حَیًّا»(سوره یس، آیه ۷۰)، یعنی کسانی هستند که اساساً زنده نیستند، هرچند راه میروند و سخن میگویند. و نیز میفرماید: «وَما أَنتَ بِمُسمِعٍ مَن فِی القُبور» (سوره فاطر، آیه ۲۲) و این «قبرها» همیشه قبرهای خاکی نیستند، بلکه قبرهای آگاهیاند، قبرهای دل، قبرهای گسست از فُلک. کسی که از فُلک جاری بازمانده است، ممکن است زندگی کند، کار کند و سخن بگوید، اما در منطق قرآن، او «مرده عمودی» است. زیرا از حرکت نجات بیرون افتاده، از جریان الهی بریده و در موضع غرق شدن ثابت مانده است، در حالی که گمان میکند نجاتیافته است.
حجتالاسلام انصاری بحرینی در پاسخ به این سوال که چگونه کشتی نوح با وجود پُر بودن (مشحون بودن) از حیوانات، انسانها را نیز حمل کرد، به تفسیر دقیق آیات قرآن پرداخته و یادآور میشود: وقتی قرآن درباره کشتی نوح(ع) میفرماید: «وَآیَةٌ لَهُم أَنّا حَمَلنا ذُرِّیَّتَهُم فِی الفُلکِ المَشحون»(سوره یس، آیه ۴۱)، واژه «مشحون» (پُر) پرسشی برمیانگیزد. روایات بیان میکنند که فُلک با حیوانات پُر شده بود؛ «مِن کُلٍّ زَوجَینِ اثنَین»(سوره هود، آیه ۴۰). با گرد آمدن جفتها، تنوع اندازهها و تنگی فضا، «مشحون بودن» امری طبیعی است. اما پرسش باقی است: با این همه پُری، انسانها کجا سوار شدند؟ قرآن پاسخ دقیقی میدهد. نفرمود «حملناهم» (آنان را حمل کردیم)، بلکه فرمود: «حملنا ذُرِّیَّتَهُم». «ذریه» تنها به معنای فرزندان جسمانی نیست، بلکه حقیقت امتداد انسانی است: ارواح، نفوس و استعدادهای وجودی که باید استمرار یابد. به بیان دیگر، حیوانات با اجسادشان حمل شدند، اما انسان با حقیقتش، نه با توده جسمانیاش. از همین رو، حملِ ذریه مزاحمتی با حمل حیوانات نداشت، زیرا در سطحی دیگر رخ داد.
جاریه؛ بُعد معنوی کشتی
این کارشناس دینی در پایان به مفهوم «جاریه» اشاره کرده و تصریح میکند از اینجا معنای آیه روشن میشود: «إِنّا لَمّا طَغَی الماءُ حَمَلناکُم فِی الجارِیَة» «جاریه» وصف تختهها و میخها نیست، بلکه وصف بُعد معنوی و ملکوتی فُلک است؛ یعنی حرکت محفوظ به اراده خدا و جریانی که قوانین ثقل مادی بر آن حاکم نیست. پس فُلک دو سطح دارد: سطح مادی که از تختهها و میخها، مشحون از اجساد است و سطح معنوی که «جاریه»، جایگاه حمل ذریه و ارواح است.
حجتالاسلام انصاری بحرینی در جمعبندی میگوید: بر این اساس، هنگامی که دعا میگوید: «الفُلک الجاریة فی اللُّجج الغامرة»، اشارهاش به کشتی چوبی نیست، بلکه به همان بُعد معنویای است که نجات در آن تحقق یافت. از اینرو، میتوان گفت کشتی مشحون بود و با این حال حمل صورت گرفت، زیرا همه حمل، جسمانی نبود. جاریه بُعد غیرمادی فُلک را آشکار میسازد و دقیقاً همین معناست که دعا، آن را در وصف اهلبیت(ع) به فُلکِ جاریه فرا میخواند؛ نه تنها در دریای آب، بلکه در دریای فتنهها و در تمام دریای وجود. فهم این استعارهها در صلوات شعبانیه، در واقع کلید درک جایگاه اهلبیت(ع) به عنوان محور هدایت و نجات بشریت در تمام اعصار است.





نظر شما