روبهروی ضریحی به رنگ خون نشستهام و تسلیتهای هنگام تعویض شیفت خادمان سبز و سرمهایپوش حواسم را جلب خود میکند؛ نزدیکیم به مزار شهید جمهور و اشکها حالا برای امام شهیدمان، روان است.
از ابتدای ورودی که آمدم و برای پدرم که سالهاست در این خانه میهمان شما در بهشت ثامن (ع) است فاتحهای خواندم.
به این فکر میکردم که پرچمها چقدر سبزتر و سرختر از قبل در دستان دختران و پسران نوجوانمان میدرخشند؛ همین پرچمهای ایرانم.
انگار رنگ و جانی دوباره گرفتهاند در بدو ورود به این صحن و سرا، انگار پرچم سبز و سرخ و نشان الله در مرکزیت این رنگها زندهاند، البته نه، انگار زندهتر از قبلاند.
از پدرم گفتم، یاد این افتادم که چقدر اینجا را دوست داشت. خادم بود.
از خاطره پدرم در دلم قرابتهای زیادی نقش بسته است. تاریخ تکرار میشود.
پدر من خانوادهای را زیر پرچم شما نگه داشته بود؛ همیشه از زیباییهای عالم بودنتان در گوش فرزندانش میسرود و خودش هم همین راه را در پیش گرفت، گرچه به قول خودشای کاش، ای کاش...
ماند و شهید نشد، اما میهمان ابدی شماست؛ و خوش به حالش. قرابتش ذهنم را امروز، در خطه مردپرور خراسان، نزدیک سلطان و پوش مشکی ضریح و سرخی درون این پنجههای ضریح تا کجاها که نمیبرد.
دستان دختر جوانی که کنارم نشسته و دعای عهد میخواند، تکان خورد.
صفحه گوشیاش قرابت ذهنیام را به نشانهای بیبدیل، تبدیل میکند.
امام شهید. پدری کرد و رفت. به آرزویش رسید. خسته بود، زخم داشت. هرچه توانست برای مردمش کرد و وقتی میآمد اینجا تا چشمش میافتاد به ضریح تان، انگار رنگ سبز داخل ضریح برایش سرخ بود؛ مثل امروز.
سرخنگارههای دختران مینابی و همه امیدهای امام فقیدش که میگفت: «امید من به شما دبستانیهاست.»
اشکش روانه میشد؛ اشکی بیاختیار. خیلی زحمت کشیده بود و خانواده ایران را زیر پرچم ولایت نگه داشته بود.
نمیهراسید، اما کافی بود پایش برسد به درب طلاییتان که نوشته است: «فاخلع نعلیک». دیگر چشمها میشد کارون و البرزهای دلش فرومیشکستند و خلیج فارس از چشمانش روانه میشد.
جوری که حالا نیست و فقدانش قلبها را مچاله کرده…
از کجا شروع کردم به نوشتن و به کجا ختم شد! نمیدانم چه شد آقاجان. گفتم دیگر؛ آمدهام حرمتان.
انگار اینجا قلم به راه خود میرود و واگویهها از پس هیچ اندیشه حساب و کتاب شدهای برنمیآیند.
انگار اینجا زمین آرامتر از همهجاست. انگارهای من، همه انگار، اما حالا که جلوی ضریحتان نشستهام باید اعتراف کنم:به بیپناهی عالم، پناه عالمیانی…





نظر شما