تحولات منطقه

۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۵:۳۸
کد مطلب: ۱۱۴۳۷۷۱

صبح زود رفتم تا برای خانه نان گرم بگیرم. پیرمرد نانوا که هنوز آفتاب نزده بساط پخت نان را پهن کرده بود، رو به ما گفت: «همین چند دقیقه پیش یک ماشین بزرگ رد شد. دیگر نمی‌فهمم چرا از صدای بوق کامیون می‌پرم.

ما و وضعیت «گوش‌به‌زنگی»!
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

صبح زود رفتم تا برای خانه نان گرم بگیرم. پیرمرد نانوا که هنوز آفتاب نزده بساط پخت نان را پهن کرده بود، رو به ما گفت: «همین چند دقیقه پیش یک ماشین بزرگ رد شد. دیگر نمی‌فهمم چرا از صدای بوق کامیون می‌پرم. لابد آدم وقتی زیاد می‌ترسد، یادش می‌رود چه چیز بی‌خطر است و چه چیز نه». صدای او از لای بخار گرم نان‌ها غمگین‌تر به گوش می‌رسید؛ انگار اضطرابش را میان چانه‌های سفید خمیر پنهان کرده باشد. وقتی مشتری‌ها یکی‌یکی با تکان دادن سر حرفش را تأیید کردند، فهمیدم نه فقط نانوا، که خیلی از ما به این حال دچار شده‌ایم.یاد گزارش خبرآنلاین افتادم که یکی دو روز پیش در همین باره منتشر کرده بود. اینکه این روزها حتی اگر در میانه هیچ میدان جنگی نبوده باشی، باز هم سایه‌ای روی زندگی‌ات افتاده؛ سایه‌ای که اسمش را ابهام می‌گذارند. روان‌شناس‌ها می‌گویند مردم در وضعیت «گوش‌به‌زنگی» قرار گرفته‌اند، اما آنچه من در خودم و دیگران می‌بینم بیشتر نوعی مکث دائمی است؛ مکثی میان خبر آخر و خبری که شاید چند دقیقه دیگر برسد. وقتی می‌گویند جنگ، حتی وقتی صدای گلوله‌هایش خاموش می‌شود، در ذهن آدم‌ها ادامه پیدا می‌کند، منظورشان همین حس بی‌پناهی در برابر آینده است. انسان وقتی امکان پیش‌بینی و کنترل را از دست می‌دهد، آرامشش فرو می‌ریزد. به دوستانی فکر می‌کنم که شب‌ها خوابشان نمی‌برد. به مادری که می‌گوید هر بار موبایلش زنگ می‌خورد، قلبش می‌خواهد بایستد. به آدم‌هایی که بی‌قرارند اما نمی‌توانند دلیل دقیقش را توضیح دهند. البته می‌دانم که همه یکسان آسیب نمی‌بینند. کسی که خانه‌اش ویران شده یا عزیزی را از دست داده، حتی اگر از میدان جنگ دور بوده باشد، راه بازگشتش به زندگی عادی متفاوت است. با این حال، حتی کسانی که فقط از دور شاهد ماجرا بوده‌اند هم تغییراتی در ریتم زندگیشان حس می‌کنند: خبرها را هر چند دقیقه یک‌بار چک می‌کنند، شب‌ها دیرتر می‌خوابند و روزها کم‌حوصله‌ترند. شاید این همان اضطرابی باشد که می‌گویند منشأش مشخص است؛ اضطرابی که لازم نیست نامش را بدانیم تا بفهمیم زیر پوست شهر جریان دارد. از نظر روان‌شناس‌ها جامعه شبیه بدنی جمعی است؛ اگر بخشی از آن درد بگیرد، سرتاسرش واکنش نشان می‌دهند. شاید به همین خاطر است که زخم‌های جمعی این‌قدر گسترده حس می‌شوند؛ زخم‌هایی که با پایان ظاهری بحران خاموش نمی‌شوند و ممکن است سال‌ها بعد در رفتار آدم‌ها سر باز کنند. روان‌شناس‌ها هم می‌گویند مراقبت و حمایت باید ادامه‌دار باشد؛ درست مثل آبی که باید مدت‌ها پای ریشه‌های سوخته ریخته شود تا دوباره جان بگیرند. درنهایت، آنچه میان ما مشترک مانده همین تجربه نامرئی است: زندگی در روزهایی که هرکدام از ما چیزی از ترس، غم یا تردید با خود حمل می‌کنیم. شاید تنها دلگرمی این باشد که این مسیر را تنها نمی‌رویم. اضطراب و ابهام اگرچه فردی احساس می‌شوند، اما تجربه‌ای جمعی‌اند؛ ما در این بی‌قراری شریکیم و همین شریک بودن، می‌تواند نخستین قدم برای آرام‌تر شدن باشد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha