صبحها دیگر بوی مدرسه نمیدهند؛ نه از آن زنگهای شتابزده خبری هست، نه از صفهای نامنظم و کیفهایی که روی دوشهای کوچک تاب میخورند. کلاسهایی که قرار بود اولین «الف» و «ب» را در ذهن کودکان بنشانند، حالا خاموشاند؛ خاموشیای که پیش از این هم به آموزش در ایران تحمیل شده بود و حالا با سایه جنگ، به سکوتی عمیقتر تبدیل شده است.در این میان، آسیبپذیرترینها همانهایی هستند که تازه پا به این مسیر گذاشتهاند؛ کلاساولیها. کودکانی که هنوز مدرسه را درست نشناختهاند، هنوز با مداد و دفترشان انس نگرفتهاند و حالا باید نخستین تجربههای یادگیری را دور از کلاس و معلم پشت سر بگذارند. برای آنها، مدرسه فقط یک مکان نبود؛ بلکه آغاز یک نظم تازه و شروع فهمیدن جهان بود؛ چیزی که حالا ناتمام مانده است.
اما روایت رسمی، تنها بخشی از ماجراست. آنسوی این جملات، خانههایی هستند که در آنها «کلاس» به صفحهای بیجان کاهش یافته؛ جایی که ارتباطها قطع و وصل میشوند و یادگیری، تکهتکه پیش میرود. در این میان والدین ناخواسته بدون آمادگی، بدون ابزار و گاهی بدون توان جای معلم را گرفتهاند.
عادیسازی تعطیلی مدارس؛ بحران همیشگی آموزش
محمدرضا نیک نژاد، کارشناس آموزش و پرورش با بیان اینکه در سالهای اخیر، پدیده تعطیلی کلاسهای حضوری و جایگزینی آن با آموزش مجازی، دیگر محدود به شرایط بحرانی یا دوران جنگ نیست؛ بلکه به رویهای تکرارشونده تبدیل شده که به بهانههای مختلف، نظام آموزشی را به سمت فضای مجازی سوق داده است، به خبرنگار ما میگوید: تجربه جهانی دوران همهگیری کرونا نشان میدهد حتی در اوج بحران، تلاش اصلی نظامهای آموزشی بر حفظ آموزش حضوری حتی بهصورت محدود و مقطعی متمرکز بوده است. در بسیاری از کشورها، مدارس تنها برای بازههای کوتاهمدت تعطیل میشدند و بهمحض کاهش خطر، دانشآموزان دوباره به کلاسهای درس بازمیگشتند. این در حالی است که در برخی موارد، تعطیلی مدارس در ایران بهصورت طولانیمدت ادامه داشت؛ موضوعی که بهویژه برای دانشآموزان پایه اول، پیامدهای قابلتوجهی به همراه داشته است. دانشآموزان این مقطع در حساسترین مرحله یادگیری مهارتهای بنیادین مانند خواندن و نوشتن قرار دارند؛ مهارتهایی که نیازمند تعامل مستقیم، هدایت لحظهای معلم و حضور در فضای واقعی کلاس است. از اینرو، تداوم آموزش مجازی در این سطح، میتواند شکافهای آموزشی عمیقی ایجاد کند که جبران آن در سالهای بعد، بهسادگی ممکن نخواهد بود.
نسلی با ضعف در سواد و مهارتهای اجتماعی
نیکنژاد با اعتقاد به اینکه خواندن و نوشتن، پایه و ستون اصلی آموزش کلاسیک است، بیان میکند: اگر دانشآموزی این مهارتها را بهدرستی یاد نگیرد، عملاً در تمام مراحل بعدی زندگی، از مدرسه گرفته تا زندگی شخصی با مشکل مواجه میشود. بهنظر من، ضعف در سواد پایه فقط یک مشکل موقتی نیست؛ بلکه مسئلهای است که میتواند تا پایان دوره دبیرستان و حتی سالهای پس از آن ادامه پیدا کند و مسیر زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد.
اگر این مهارتها در همان سالهای ابتدایی بهدرستی شکل نگیرد، دیگر بهسادگی قابل جبران نیست. پژوهشها نشان میدهند حتی در پیشرفتهترین کشورهای دنیا هم عبور از این مرحله بدون یادگیری عمیق، شکافی ایجاد میکند که بعدها بهسختی پر میشود. در کنار این مسئله آموزشی، یک نگاه اقتصادی هم در تصمیمگیریها وجود دارد. بهنظر میرسد تعطیل کردن مدارس و رفتن به سمت آموزش مجازی، از نظر هزینهای برای برخی مسئولان راحتتر است. وقتی کلاسها مجازی میشود، بسیاری از هزینهها مثل نگهداری مدرسه یا حضور کامل کادر آموزشی کاهش پیدا میکند و حتی بخشی از هزینهها به دوش خانوادهها میافتد؛ مثل اینترنت و تجهیزات. اما این صرفهجویی کوتاهمدت میتواند در بلندمدت آسیبهای جدیتری به کیفیت آموزش و آینده دانشآموزان وارد کند.
وی اضافه میکند: من بهخوبی به یاد دارم وزیر آموزشوپرورش در تابستان اعلام کرده بود احتمال دارد با آغاز مهر، کلاسها بهصورت مجازی برگزار شود. این اظهارنظر با واکنشهای گستردهای روبهرو و در ادامه، توضیح داده شد که منظور، استفاده از آموزش مجازی در شرایط بحرانی است. با این حال، از نگاه من، آن پیشبینی چندان هم بیراه نبود؛ چراکه در عمل، بخش قابلتوجهی از سال تحصیلی گذشته با تعطیلی و اختلال در آموزش حضوری همراه شد. از طرفی وقتی به تجربه سالهای اخیر نگاه میکنم، میبینم آنچه پژوهشهای جهانی تأکید میکنند، بهوضوح در حال تکرار است. یعنی کلاسهای مجازی کارآمدی لازم را ندارند. براساس همین دادهها، حتی در کشورهای پیشرفته، بیش از ۶۰درصد دانشآموزان در مهارتهای پایهای مثل خواندن، نوشتن و حساب کردن دچار افت میشوند بهویژه در پایههای ابتدایی که این آسیبها عملاً جبرانناپذیر است. در دوران کرونا، بسیاری از کشورها تلاش کردند با برنامههای جبرانی، این شکاف را تا حدی ترمیم کنند. اما از نگاه من، در کشور ما با وجود تمام وعدههایی که درباره برگزاری کلاسهای جبرانی داده شد، اقدام مؤثری در این زمینه صورت نگرفت. بهنظر میرسد محدودیتهای مالی و کسری بودجه مزمن در نظام آموزشوپرورش، یکی از دلایل اصلی این وضعیت بوده است. حالا هم که صحبت از برگزاری آزمونهای نهایی در بستر مجازی به میان میآید، نگرانی من بیشتر میشود. بهنظر من، انتقال ارزیابیهای سرنوشتساز به فضایی که هنوز از نظر کیفیت و عدالت آموزشی محل تردید است، میتواند چالشهای تازهای ایجاد کند و بر عمق مشکلات موجود بیفزاید. ما در حال مواجهه با نسلی هستیم که هم از نظر سواد پایه دچار ضعف شده و هم از نظر ارتباطات انسانی و اجتماعی، آنطور که باید رشد نکرده است.
وقتی به دوران کودکی خودم برمیگردم، یعنی زمانی که در بحبوحه جنگ تحصیل میکردم، میبینم با وجود همه محدودیتها، آموزش هیچوقت بهطور کامل متوقف نمیشد. آن زمان شاید فقط دو شبکه تلویزیونی وجود داشت، اما همانها هم برنامههای آموزشی داشتند و تلاش میکردند این خلأ را پر کنند. حتی با وجود شرایط جنگی و بمباران، تعطیلی مدارس بسیار محدود بود و آموزش تا حد امکان ادامه پیدا میکرد.
برای من پرسش اینجاست امروز در شرایطی که صحبت از آتشبس مطرح میشود و حتی در بازههایی ثبات نسبی وجود دارد، چرا باید مدارس بهراحتی تعطیل شوند؟
وی به گزارشی که بهتازگی خوانده اشاره میکند و میافزاید: این گزارش تأکید میکرد در دورههایی که آموزش رسمی دچار اختلال میشود، چه بهدلیل مجازی شدن گسترده و چه عملاً قطع آموزش، این وظیفه هم بر دوش دولت و هم به عهده خانوادههاست که مسیرهای جایگزینی برای یادگیری و مهارتآموزی پیدا کنند. بنابراین آموزش نباید متوقف شود، بلکه باید از کانالهای دیگر ادامه پیدا کند.
وقتی پایهها در سالهای اول سست میشوند
نیکنژاد تأکید میکند: سه سال ابتدایی آموزش، سرنوشتسازترین دوره برای کودک بوده و در این میان، پایه اول از همه حساستر و تعیینکنندهتر است. در این مقطع بنیان یادگیری شکل میگیرد و اگر این پایه درست ساخته نشود، کل مسیر آموزشی دچار مشکل میشود. براساس آنچه در پژوهشهای جهانی هم آمده، آموزش مجازی دقیقاً برای همین گروه سنی، ناکارآمدتر از سایر مقاطع است. بچهها در این سن حتی در کلاس حضوری و در کنار هم، با تمام شور و نشاطی که وجود دارد، بهسختی میتوانند برای ۴۰ یا ۴۵ دقیقه تمرکز خود را حفظ کنند. حالا تصور اینکه همین کودکان بخواهند پشت یک صفحه نمایش مثل لپتاپ یا گوشی بنشینند و همان سطح از یادگیری را داشته باشند، بهنظر من واقعبینانه نیست. وقتی به تجربه پس از کرونا نگاه میکنم، میبینم بحث جبران عقبماندگی آموزشی خیلی جدی مطرح شد، اما در عمل اتفاق مؤثری نیفتاد. حرف از این بود که مثلاً چند هفته در تابستان کلاسهای جبرانی برگزار شود و دانشآموزان دوباره به مدرسه برگردند، اما بهنظر من این ایدهها هیچوقت بهصورت واقعی و گسترده اجرا نشد. تصور میکنم مسئله از همانجایی گره میخورد که پای «هزینه» وسط میآید. برگزاری کلاس جبرانی فقط باز کردن درِ مدرسه نیست؛ نیاز به بودجه دارد. یعنی اگر سال تحصیلی معمولاً هشت ماه است، این طرحها عملاً آن را به ۹ ماه افزایش میدهد. این یعنی هزینههای بیشتر برای نگهداری مدرسه، رفتوآمد دانشآموزان، حضور کادر آموزشی و مهمتر از همه، پرداخت اضافهکار به معلمان.
او معتقد است: اگر واقعاً قرار است این عقبماندگی جبران شود، راهش کاملاً روشن است؛ مدرسه باید باز باشد، معلم باید در کلاس حضور داشته باشد و آموزش بهصورت واقعی اتفاق بیفتد. در کنار آن باید روشهایی طراحی شود برای اینکه دقیقاً مشخص شود هر دانشآموز چه چیزهایی را یاد گرفته و در چه بخشهایی ضعف دارد. این ارزیابیها باید هم بهصورت فردی انجام گیرد و هم گروهی؛ یعنی معلم بداند کدام مهارتها در سطح کلاس مشکل دارد و کدام دانشآموز بهطور خاص نیازمند توجه بیشتری است. پس از آن، تمرکز باید دقیقاً روی همان نقاط ضعف باشد، نه اینکه صرفاً زمان آموزش را افزایش دهیم بدون هدف مشخص.





نظر شما