اگر روز عاشورا، روز شهادت و فداکاری در میدان نبرد بود، روزهای پس از آن، روزهای اسارت، صبر، رسالت و افشاگری بود. کاروان اسرا، مرکب از زنان، کودکان و امام سجاد علیهالسلام، در حالی از کربلا به کوفه و سپس به شام برده شد که غم، تشنگی، داغ عزیزان و ظلم حاکمان جور را همزمان بر دوش میکشید. شام، مقصد نهایی این کاروان بود؛ شهری که یزید میخواست آن را صحنه نمایش پیروزی خود قرار دهد، اما در نهایت به کانون بیداری افکار عمومی و آشکار شدن حقانیت خاندان پیامبر بدل شد. از همین رو، ورود اهل بیت به شام را باید یکی از تعیینکنندهترین لحظات تاریخ عاشورا دانست.
از کربلا تا کوفه؛ آغاز اسارت خاندان نبوت
پس از آنکه حادثه عاشورا با شهادت امام حسین(ع)، فرزندان، برادران، یاران و اصحاب وفادارش به اوج خود رسید، دشمن به پیکرهای مطهر شهدا رحم نکرد و آنان را بر خاک تفتیده کربلا رها ساخت. در این میان، زنان و کودکان، که عزیزترین کسان خود را از دست داده بودند، به اسارت گرفته شدند. این اسارت تنها یک جابهجایی اجباری نبود؛ بخشی از برنامه حکومت اموی برای شکستن ظاهر عزت اهل بیت و نمایش قدرت ظالمانه خود بود.
عبیدالله بن زیاد، پس از دریافت دستور یزید، مأمور شد تا اسیران کربلا را به شام روانه کند. امام سجاد(ع)، که به خواست الهی عمر پربرکتشان باقی بود تا سلسله امامت منقطع نشود، در رأس مردان اسیر قرار داشتند. بیماری حضرت(ع) در عاشورا سبب شد این امر شد، اما وجود مبارک ایشان در روزهای اسارت، بیش از همه مورد آزار قرار گرفت. غل و زنجیر بر گردن ایشان نهادند، دستانشان را بستند و ... . در روایتهای تاریخی آمده است که کاروان اسرا ابتدا به کوفه وارد شد؛ شهری که با دعوتهای فراوان، امام حسین(ع) را فراخوانده بود، اما با بیوفایی و سکوت خود، زمینه شهادت ایشان را فراهم کرد. اهل کوفه هنگامی که اسیران را دیدند، اشک ریختند؛ اما این اشکها نمیتوانست گذشته آنان را جبران کند. اشک مردم، نشانه بیداری دیرهنگام وجدانی بود که پیش از آن در برابر جنایت خاموش مانده بود.
فاطمه بنت الحسین؛ بانویی در دل مصیبت و پیام
در میان زنان کاروان اسیران، نام حضرت فاطمه دختر امام حسین(ع) در بعضی روایات آمده است؛ بانویی که همنام حضرت زهرا(س) بود و در تاریخ از او به عنوان زنی عالمه، فهیمه و از راویان حدیث یاد شده است. او پیش از عاشورا با پسرعموی خود ازدواج کرده بود و در روز کربلا در کنار خاندان پدر حضور داشت. در واپسین لحظات پیش از شهادت، امام حسین(ع) او را فراخواند و امانتی مهم را به او سپرد؛ ودایع امامت و وصیتهای مکتوبی که باید به امام سجاد(ع) میرسید. این صحنه نشان میدهد که حتی در دشوارترین لحظات، امام به تداوم مسیر امامت و حفظ امانت الهی میاندیشیدند.
فاطمه بنت الحسین(ع) پس از عاشورا نیز تنها یک بانوی داغدار نبود، بلکه در مسیر اسارت نقشی مهم در حفظ پیام کربلا ایفا کرد. او در کوفه با خطبهای کوبنده، مردم را سرزنش کرد و پرده از چهره نفاق و خیانت آنان برداشت.
«ای مردم کوفه، ای اهل مکر و خودبینی و خیانت. ما خاندانی هستیم که خداوند ما را به وسیله شما آزمایش کرد و شما را به وسیله ما آزمایش فرمود... مرگ بر شما ای مردم کوفه! آخر چه خونی از رسول خدا، نزد شما بود و چه جرم و انتقامی از او داشتید جز بدان دشمنی که با برادرش علی بن ابی طالب(ع) ـ جد من و فرزندانش که عترت پیامبر(ص) بودند ـ داشتید ... آن گاه به این خیانت افتخار کردید...خاک و خاشاک و سنگ بر دهانت ای گوینده! آیا به کشتن مردمانی مباهات میکنید که خدای تعالی پاک و پاکیزه شان کرده و پلیدی را از ایشان برده؟» او را باید یکی از چهرههای مهم نهضت پس از عاشورا دانست؛ بانویی که هم حامل امانت امامت بود و هم رساننده پیام مظلومیت اهل بیت(ع).
امام سجاد(ع)؛ شاهد عاشورا و زبان بیدارگر اسارت
امام سجاد(ع) در کاروان اسرا تنها مرد بالغ حاضر بودند؛ مردی که همه مردان خاندان شریفشان را در عاشورا از دست داده و خود شاهد مستقیم تمام آن فجایع بودند. سخنان ایشان در کوفه و شام تنها یک خطبه معمولی نبود؛ شهادت زندهای بود از آنچه بر خاندان پیامبر(ص) گذشته بود.
در کوفه، هنگامی که مردم از سر پشیمانی گریه میکردند، امام(ع) آنان را مخاطب قرار داد و فرمودند: آیا شما نبودید که به پدرم نامه نوشتید، با او بیعت کردید، اما سپس او را تنها گذاشتید و با او جنگیدید؟ این جملات کوتاه، اما کوبنده، روح غفلتزده کوفیان را متزلزل کرد. آنان پیشنهاد یاری دوباره دادند و حتی وعده قیام علیه یزید را بر زبان آوردند، اما امام به خوبی مردم کوفه را میشناختند. مردمی که امروز اشک میریزند، دیروز نیز با نامه و ادعا، امام حسین(ع) را به میدان مظلومیت کشانده بودند.
ورود به شام؛ نمایش قدرت یا آغاز رسوایی؟
پس از مدتی توقف در کوفه، کاروان اسرا به دستور ابن زیاد به سمت شام فرستاده شد. درباره تاریخ دقیق ورود آنان به دمشق در منابع تاریخی اختلافهایی وجود دارد، اما در اصل این سفر جانکاه هیچ تردیدی نیست. اهل بیت را به همراه سرهای شهدا، از شهرها و منزلگاهها عبور دادند تا دستگاه اموی این حرکت را نشانه غلبه خود جلوه دهد. زنان و کودکان خاندان پیامبر را همانند اسیران بیگانه بر محملهای بیپرده و بیسایبان نشاندند و امام سجاد(ع) را در غل و زنجیر حرکت دادند.
شام، مرکز حکومت یزید و شهری بود که سالها تحت تبلیغات بنیامیه قرار داشت. بسیاری از مردم آن دیار، اهل بیت را آنگونه که باید نمیشناختند و از حقیقت ماجرای کربلا بیخبر بودند. یزید گمان میکرد اگر اسیران را در چنین فضایی وارد کند، مردم آن را پیروزی خلافت و شکست یک شورش خواهند دانست. اما همین ناآگاهی عمومی، به فرصتی برای افشاگری اهل بیت تبدیل شد. هنگامی که مردم شام با کاروان اسرا روبهرو شدند، در آغاز تنها صحنهای از اسارت دیدند؛ اما کمکم با مشاهده وقار، حیا، اندوه و عظمت این خاندان دریافتند که اینان اسیران عادی نیستند. آنان فرزندان رسول خدایند؛ همان پیامبری که نامش بر منارهها طنین دارد. این آگاهی، آرامآرام فضای دمشق را تغییر داد. از همینجا، نمایش قدرت یزید به صحنه تزلزل او تبدیل شد.
خطبههای شام؛ پیروزی نهایی پیام بر شمشیر
اوج این بیداری در مجلس یزید رخ داد؛ مجلسی که قرار بود محل تفاخر او باشد، اما به میدان رسواییاش بدل شد. یزید از قدرت بیان و عمق نفوذ کلام اهل بیت آگاه بود. به همین دلیل از سخن گفتن امام سجاد(ع) بیم داشت و میدانست این خاندان، علم و فصاحت را از پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) به ارث بردهاند. با این حال، شرایط به گونهای پیش رفت که امام فرصت یافت سخن بگوید. خطبه امام سجاد(ع) در شام از ماندگارترین اسناد عاشوراست. ایشان فرمودند: «من پسر پاره تن پیامبر هستم. من پسر کسی هستم که او را مظلومانه در خون کشیدند. سرش را از قفا بریدند. تشنه جان داد و تنش بر خاک کربلا رها ماند. عمامه و ردایش را ربودند در حالی که فرشتگان آسمان می گریستند و پرندگان آسمان سیلاب اشک از دیده گشودند. من پسر کسی هستم که سر او را بر نیزه زدند و خانواده او را از عراق به شام به اسیری بردند» اثر این خطبه آنچنان شدید بود که مجلس یزید به هم ریخت.
پاسدار خط امامت، زینب(س)
در طول مسیر اسارت، بارها جان امام سجاد(ع) در معرض خطر قرار گرفت. پس از ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه، آنان را به دارالاماره بردند. در آنجا حضرت زینب(س) با خطبهای کوبنده، مردم و حکومت ابن زیاد را رسوا کرد و نشان داد که اسیران کربلا شکستخوردگان میدان نیستند، بلکه حاملان پیام حقاند. عبیدالله بن زیاد که از این سخنان خشمگین شده بود، رو به امام سجاد(ع) کرد و نام ایشان را پرسید. وقتی شنید «علی بن الحسین»، با تمسخر گفت: مگر خدا علی بن الحسین را در کربلا نکشت؟
امام سجاد(ع) با آرامش و صلابت فرمودند: «من برادری داشتم که نام او نیز علی بود و مردم او را کشتند.» آنگاه برای روشن کردن حقیقت، این آیه و مضمون بلند الهی را یادآور شدند که خداوند ارواح را به هنگام مرگ میگیرد و آن کسی را که مرگش فرانرسیده، در خواب جانش را بازمیستاند. بدینگونه، امام با بیانی استوار، هم دروغ و تحریف ابن زیاد را آشکار ساخت و هم مسئولیت این جنایت را متوجه همان مردمی کرد که دستشان به خون فرزند رسول خدا آلوده شده بود. این پاسخ استوار، عبیدالله را سخت به خشم آورد و او دستور داد امام را به قتل برسانند. امام سجاد(ع) بیهیچ ترس و تزلزلی فرمودند: «آیا مرا از کشتن میترسانی؟ مگر نمیدانی که کشته شدن، خوی ما و شهادت، مایه افتخار و کرامت ماست؟» این سخن، عظمت روحی امام را حتی در حال اسارت آشکار کرد. در این هنگام حضرت زینب(س) پیش آمدند و با شجاعتی بینظیر فرمودند که اگر قصد کشتن امام را دارد، باید نخست من را بکشید. این ایستادگی، ابن زیاد را ناچار به عقبنشینی کرد. سرانجام دستور داد اهل بیت(ع) را زندانی کنند و سپس همراه با سرهای شهدا به شام بفرستند. اما خطبهها و روشنگریهای اهل بیت علیهمالسلام، یزید و کارگزارانش را در موضع ضعف قرار داد. بدینگونه، کاروان اسرا به جای آنکه نشانه پیروزی ستمگران باشد، به بزرگترین سند شکست اخلاقی و سیاسی آنان تبدیل شد.




نظر شما