تحولات منطقه

۳۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۹
کد مطلب: ۱۱۶۲۱۹۰

بازخوانی توقیع شریف امام حسن عسکری(ع) و روایت بانوی فاضله حکیمه در اثبات میلاد مسعود حجت خدا

برهان‌های نورانی؛ اسناد قطعی ولادت حضرت امام مهدی (عج)

محمدرضا محمدی، مدیر دانشنامه قرآن شناسی پژوهشکده دانشنامه نگاری دینی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

در سالروز پرشکوه آغاز امامت منجی عالم، بررسی اسناد روشن و روایات معتبر تاریخی همچون توقیع شریف و حدیث بانوی فاضله حکیمه، پاسخی مستدل بر رد شبهات مغرضانه درباره ولادت سراسر نور حضرت ولی عصر ارائه و اثبات می‌نماید.

برهان‌های نورانی؛ اسناد قطعی ولادت حضرت امام مهدی (عج)
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

شهادت امام حسن عسکری(ع) و به امامت رسیدن مولی و صاحب ما حضرت حجةبن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف که در پیش است بهانه ای شد که به بازخوانی برخی از روایاتی که در رد تشکیک اصل ولادت سراسر نور حضرت مهدی(عج) شده است بپردازیم، بسیاری از قدما و متاخرین اعلی الله مقامهم در رد این شبهه کتابهای ارزشمند وبسیار قوی و قویمی نگاشته اند. طوبی لهم و حسن مآب.

که ما در این مقال؛ به بازخوانی چند روایت صحیح و مورد اعتماد می پردازیم:

یکی از روایات معروف در باب اعلام ولادت آن حضرت توقیع شریف امام حسن عسکری(ع) به احمدبن اسحاق است.

صدوق در روایتی از احمد بن حسین قمی نقل می کند که چون حضرت مهدی(عج) متولد شد از طرف حضرت امام حسن عسکری(ع) نامه‌ای برای جدم احمد بن اسحاق ، به دست خط آن حضرت که توقیعات به همان دستخط صادر می‌شد،رسید،که در آن آمده بود، برای ما مولودی تولد یافت که باید در نزد تو مستور و از مردم پنهان بماند که ما جز به خویشان بخاطر خویشاوندی و دوستان بخاطر ولایت پذیری اظهار نکنیم، خواستیم خبر آن را به تو اعلام تا خدا تو را به آن مسرور سازد مانند آنکه ما را به آن مسرور ساخت.

یکی دیگر از روایاتی که چگونگی تولد آن حضرت را روایت می کند روایت معروف حکیمه است.

(حکیمه خاتون دختر متدینه و فاضله حضرت امام محمد تقی(ع)است که جایگاه و شخصیت وی زبان زد است)

شیخ صدوق در کمال‌الدین به سند صحیح از موسی بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسی بن جعفر از حضرت حکیمه خاتون حدیث کرده است.

حکیمه فرمود: امام حسن عسکری(ع) فرستاد نزد من که عمّه امشب در پیش ما افطار کن که شب نیمه شعبان است و خداوند حجّت را در این شب ظاهر فرماید و او حجّت خدا در زمین است.

من پرسیدم: مادرش کیست؟

آن حضرت فرمود: نرجس.

گفتم: فدایت شوم، در او اثری نیست.

فرمود: همین است که برای تو می‌گویم.

حکیمه گفت: پس آمدم چون سلام کردم و نشستم نرجس خواست کفش مرا بردارد، گفت: ای سیّده من و سیّده‌ خاندان من، حالتون چطور است؟

گفتم: بلکه تو سیّده من و سیّده خاندان منی.

گفت: ای عمّه این چه سخن است؟!

گفتم: ای دخترم، خدا امشب به تو پسری کرامت فرماید که در دنیا و آخرت آقاست؛ پس او خجالت کشید و حیا کرد، وقتی از نماز عشا فارغ شدم افطار کردم و در بستر خوابیدم چون نیمه شب رسید برخاستم برای نماز شب، نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت بود، من نشستم برای تعقیب و سپس خوابیدم و هراسان بیدار شدم، او همچنان خواب بود پس برخاست نماز شب را خواند و خوابید.

حکیمه می گوید: برای فحص از صبح بیرون آمدم فجر اوّل ظاهر شده بود، هنوز نرجس در خواب بود، شکّ کردم، امام(ع) فریاد زد، عمّه شتاب مکن که مطلب نزدیک گردیده. گفت: نشستم و سوره «الم سجده» و «یس» خواندم که ناگاه نرجس هراسناک بیدار شد، من به بالینش شتافتم و گفتم:

«بِسْمِ اللهِ عَلَیْک»؛ آیا چیزی احساس می‌کنی؟

گفت: بله، ای عمّه.

گفتم: آسوده‌خاطر باش، همان است که به تو گفتم.

حکیمه گفت: پس مرا سستی و از خودبی‌خودی فرا گرفت و او نیز چنین شد، وقتی به حسّ (صدای)آقایم بیدار شدم، جامه را از روی نرجس به یک‌سو زدم و آقای خود را دیدم که در حال سجده است و مواضع سجودش را بر زمین گذارده، او را دربرگرفتم، دیدم نظیف و پاکیزه است، حضرت امام حسن عسکری(ع) به مرا صدا زد: ای عمّه پسرم را به نزد من بیاور.

او را نزد امام(ع) بردم، امام(ع) دست‌هایش را زیر دو ران و پشت او گذارد و پاهایش را در سینه خود قرار داد و زبانش را در دهان او نهاد و دست بر چشم‌ها و گوش و مفاصلش کشید.

پس فرمود: سخن بگو ای پسرم.

فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إلا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ»؛

سپس بر امیرالمؤمنین و بر امامان تا پدرش صلوات فرستاد و سکوت فرمود.

امام(ع) فرمود: او را نزد مادرش ببر تا به او سلام کند و به نزد من آور؛ پس او را نزد مادرش بردم، به مادرش سلام کرد، سپس او را برگرداندم در مجلس امام(ع) گذاردم. فرمود: ای عمّه روز هفتم که شد نزد ما بیا. حکیمه فرمود: بامدادان رفتم که به امام(ع) سلام عرض کنم، پرده را بالا زدم تا از آقای خود تفقّد کنم او را ندیدم گفتم: فدایت شوم چه شد آقای من؟ فرمود: ای عمّه او را به آن‌کس سپردم که مادر موسی، او را به او سپرد.

حکیمه گفت: روز هفتم که شد به نزد آن حضرت رفتم و سلام کردم و نشستم.

امام(ع) فرمود: پسرم را به نزد من بیاور، پس من آقایم را درحالی‌که در پارچه‌ای بود به نزد آن حضرت بردم با او مانند روز اول رفتار کرد، پس زبان در دهانش گذارد مثل آنکه شیر و عسل به او می‌دهد سپس فرمود: سخن بگو:

گفت:أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللهُ و صلوات بر محمد و امیرالمؤمنین و امامان تا پدرش(ع) فرستاد و این آیه را تلاوت کرد:

﴿وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثینَ * وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی اْلأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾؛

موسی بن محمد بن قاسم، راوی حدیث گفت: این سرگذشت را از عقید خادم پرسیدم گفت: حکیمه راست فرموده است.

لطفا برای تحقیق در موضوع به کتاب های حدیثی مانند الغیبه نعمانی،الغیبه طوسی،کمال الدین صدوق،منتخب الاثرصافی،بحارالانوار مجلسی و...مراجعه فرمایید. والسلام.

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha