تحولات منطقه

شهید محمدآبادی از اهالی روستای محمدآباد پسکو قائنات است؛ جوانی دهه هشتادی که خواهرش درباره او می‌گوید: هم‌کلاسی‌های دوران کودکی‌اش، پس از شهادت او به ما گفتند: «حسین در مدرسه می‌گفت دوست دارم وقتی بزرگ شدم، پلیس شوم و در این مسیر به شهادت برسم».

گفت‌وگو با پدر و خواهر شهید حسین محمدآبادی؛ شهیدی که از کودکی آرزوی شهادت داشت
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

شهادت برای برخی از آدم‌ها از کودکی نوشته شده؛ آنجا که در کلاس انشا موضوع این است: «می‌خواهید در آینده چه کاره شوید؟» یکی می‌خواهد معلم شود، یکی کارمند و یکی ورزشکار؛ اما یکی آرزویش پلیس شدن و در نهایت شهادت در این راه است. این هدف و آرزویی است که شهید استوار یکم حسین محمدآبادی؛ از نیروهای یگان ویژه‌ فراجا داشت و در نهایت ۱۴ اسفند سال گذشته به آن رسید.
شهید محمدآبادی از اهالی روستای محمدآباد پسکو قائنات است؛ جوانی دهه هشتادی که دلسوزی و مهربانی‌اش در میان ریش‌سفیدان و موسفیدان این روستا زبانزد است.
او که فرزند سوم یک خانواده ۶ نفره است، پس از گذراندن سربازی به استخدام نیروی انتظامی درمی‌آید و در حمله رژیم جنایتکار صهیونیستی به ورزشگاه بعثت تهران، به آرزوی دیرینه خود می‌رسد.
برای آشنایی بیشتر با این شهید جنگ رمضان به سراغ پدرش، قربان محمدآبادی رفتیم. او درباره فرزند شهیدش می‌گوید: حسین پسری مهربان بود. هم‌کلاسی‌های دوران کودکی‌اش، پس از شهادت او به ما گفتند: «حسین در مدرسه می‌گفت دوست دارم وقتی بزرگ شدم، پلیس شوم و در این مسیر به شهادت برسم».
محمدآبادی درباره ویژگی‌های شخصیتی فرزندش بیان می‌کند: پسرم در کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد، برای مرغ‌ها و پرنده‌ها؛ به‌خصوص گنجشک‌ها و کبوترهایی که در خانه داشتیم، لانه درست می‌کرد، برایشان غذا می‌برد و به آن‌ها رسیدگی می‌کرد. اگر گربه‌ای جلو در خانه می‌آمد، حتماً مراقبش بود. به طور کلی به حیوانات خیلی علاقه داشت.
پدر شهید محمدآبادی با اشاره به اینکه حسین وقتی سرباز بود، همان زمان برای ارتش هم ثبت‌نام کرد؛ اما قبول نشد، می‌افزاید: پسرم خدمت سربازی را در خاش انجام داد. بعد از اینکه خدمتش تمام شد، دست از تلاش برنداشت و دوباره برای نیروی انتظامی ثبت‌نام کرد و قبول شد. برای انتخاب مکان خدمت نیز به او گفتند: «دوست داری کجا خدمت کنی؟» حسین هم گفته بود: «هر جا که سخت‌تر است». به همین خاطر در رسته یگان ویژه مشغول خدمت شد.
او درباره رسیدگی فرزند شهیدش به پیرزن‌ها و پیرمردهای روستا اظهار می‌کند: بعد از شهادتش متوجه شدیم که حسین به صورت گمنام به افراد مسن و دیگران خیلی کمک می‌کرد؛ هم از نظر مالی و هم اگر جایی از خانه‌شان خراب بود، برایشان درست می‌کرد. اگر آب نداشتند، شب برایشان آب می‌آورد. به آدم‌های مسن و پیر خیلی سر می‌زد و کلاً بیشتر با افراد مسن در ارتباط بود.
محمدآبادی در این باره تعریف می‌کند: ما یک همسایه داریم که خیلی مسن است. یک روز پایش می‌شکند، لگنش هم از جا درمی‌رود و بستری می‌شود. حدود ۱۳ شب در بیمارستان قاین بستری بود. این بنده خدا دو فرزند داشت؛ اما حسین به آن‌ها گفت: «من می‌خواهم بروم پیش مادرتان و از او مراقبت کنم». حسین آن ۱۳ شب کلاً پیش همسایه‌مان بود. سن آن خانم خیلی بالا بود و حسین از او به‌خوبی مراقبت می‌کرد. چون نمی‌توانست راه برود، بالای سرش بود و به او رسیدگی می‌کرد. وقتی همسایه‌مان در روستا نبود، حسین مخفیانه به خانه‌اش می‌رفت، آنجا را جارو می‌کرد و ظرف‌هایش را در حیاط خانه‌مان می‌شست.
پدر شهید محمدآبادی با بیان اینکه حسین جمعه‌ها وقتی به قبرستان روستایمان می‌رفت، قبر آن‌هایی را که دیگر در روستا کسی را نداشتند می‌شست، خاطرنشان می‌کند: خیلی وقت‌ها نصف شب که وارد اتاقش می‌شدیم، می‌دیدیم نماز شب می‌خواند. برای اینکه در آزمون استخدامی نیروی انتظامی قبول شود، وقتی برای مرخصی می‌آمد، دست و پای مادرش را می‌بوسید.
او یادآور می‌شود: یکی از خانم‌های مسن روستا که حسین همیشه به او سر می‌زد، تعریف می‌کرد: «یک روز در قبرستان، سر خاک شوهرم بودم که حسین هم آمد. کلی با هم حرف زدیم. در آخر گفت شما دلت پاک است، برایم دعا کن تا شهید شوم. به او گفتم: تو پدر و مادر و خواهر و برادر داری، به فکر آن‌ها هم باش. حسین گفت برای آن‌ها هم خدا درست می‌کند، می‌گذرد».
محمدآبادی عنوان می‌کند: در تلفن همراه حسین که الان به ما داده‌اند، فقط فیلم و صوت مداحی، قرائت قرآن و سخنرانی‌های آقای شهید است. یک بار به خاطر ندارم که پسرم در خانه موسیقی گذاشته باشد. روی دیوار اتاقش هم عکس حضرت آقای شهید، شهید حججی و شهید سلیمانی را نصب کرده بود. در کمدش هم کتاب‌های دعا و مذهبی از او به یادگار مانده است.
پدر شهید محمدآبادی با اشاره به اینکه حسین از غیبت کردن، دروغ گفتن و سخن‌چینی بدش می‌آمد، بیان می‌کند: او گاهی ما را هم نصیحت می‌کرد که باید با مردم خوب رفتار کنید، هر کسی بدی به شما کرد، به خدا واگذار کنید. ما تا قبل از شهادتش نمی‌دانستیم که او به صورت مخفیانه و گمنام به نیازمندان روستا در زمینه‌های مختلف کمک می‌کرد. همیشه هم به من می‌گفت: «بابا اگر کاری و کمکی به کسی می‌کنیم، باید کسی نبیند».

آخرین روزهای حسین؛ از حرف‌های عجیب تا وداع آخر

طیبه محمدآبادی، خواهر شهید محمدآبادی نیز درباره برادرش به خبرنگار طوس می‌گوید: برادرم از همان بچگی خیلی مهربان بود. اوقات فراغتش را بیشتر در خانه می‌گذراند. گاهی برای گوسفندان زنگوله درست می‌کرد و بعضی‌ وقت‌ها هم به حیواناتی که به داخل خانه می‌آمدند؛ مثل گربه‌ها و پرنده‌ها رسیدگی می‌کرد. در دوران ابتدایی بیشتر اوقات با پدرم برای چرای گوسفندان می‌رفت و شب‌ها هم پیش پدرم و گوسفندان می‌ماند. وقتی به دبیرستان شبانه‌روزی می‌رفت، جمعه‌ها که به خانه می‌آمد، همیشه کمک‌حال پدر و مادرم بود.
او می‌افزاید: زمانی که حسین دانش‌آموز ابتدایی بود، من در شهر درس می‌خواندم. وقتی به خانه می‌رفتم، می‌دیدم خانه مرتب است. مادرم می‌گفت: «حسین امروز خانه را جارو زده و ظرف‌ها را شسته است». حسین به مادرم گفته بود: «من این کارها را انجام می‌دهم؛ ولی تو نباید به کسی بگویی. من دوست ندارم دیگران متوجه شوند که دارم این کارها را انجام می‌دهم».
خواهر شهید محمدآبادی با بیان اینکه حسین از همان زمانی که دانش‌آموز ابتدایی بود، در گمنامی به دیگران کمک می‌کرد، ادامه می‌دهد: یکی از اقوام در این باره برایمان تعریف کرده که وقتی حسین کوچک بوده، مقدار کمی پول داشته و مخفیانه آن را جلو خانه یک بنده خدایی گذاشته، زنگ زده و فرار کرده تا آن فرد او را نبیند.
این خواهر شهید اظهار می‌کند: برادرم چون در هنرستان رشته تأسیسات خوانده بود، به کارهای فنی خیلی وارد بود. اگر در خانه چیزی خراب می‌شد یا مثلاً شیشه‌ای می‌شکست، حتماً آن را درست می‌کرد. اگر جایی کم‌نور بود، لامپش را عوض می‌کرد.
او یادآور می‌شود: حسین به درخت‌ها هم خیلی علاقه داشت. درخت می‌کاشت و همیشه خودش شلنگ به دست داشت و درخت‌های حیاط خانه را آب می‌داد. بیرون از خانه هم به درخت‌ها رسیدگی می‌کرد. آخرین بار که حسین برای مرخصی آمده بود، گفت: «قبرستان روستایمان درخت ندارد. می‌خواهم آنجا درخت بکارم». من به او گفتم: «داداش، اگر این کار را بکنی، مردم روستا می‌گویند چرا حسین این کار را کرده است؟» گفت: «من اصلاً به حرف مردم اهمیت نمی‌دهم؛ من می‌خواهم این کار را انجام بدهم». ولی انگار قسمت نشد.
محمدآبادی با بیان اینکه وقتی حسین در آخرین مرخصی‌اش به روستا آمده بود، خیلی به مادرم تأکید کرد به همه اقوام سر بزنند و آن روز با مادرم پیش همه اقوام رفت، عنوان می‌کند: حسین به من پولی داده و گفته بود آن پول را برایم یک تکه طلا بخر تا پس‌انداز کنم. آخرین بار که به منزلم آمد، آن تکه طلایی را که برایش خریده بودم، آوردم و به او نشان دادم. اسم حسین را روی جعبه نوشته بودم و به او گفتم: «اسمت را روی جعبه نوشته‌ام که اگر خدایی نکرده بلایی سرم آمد، همه بدانند این طلا مال تو است». او هم در پاسخ با خنده گفت: «شاید من زودتر از تو از دنیا بروم». آن لحظه متوجه نشدم حسین چه می‌گوید.
خواهر شهید محمدآبادی می‌گوید: مادرم می‌گوید حسین در آخرین شب حضورش در روستا گفته بود: «دوست دارم امشب همه دور هم جمع باشیم». منظورش این بود که همه اقوام به خانه ما بیایند. خودش به چند نفر زنگ زد. وقتی همه به منزل مادرم آمدند، حسین گوشی را به همسر برادرم داد و گفت: «برای یادگاری، فیلم بگیر». آن‌ها گفتند: «حسین، این کار را نکن، شاید بعداً به ما بخندند» او پاسخ داد: «شما فیلم بگیرید، اگر یک روز دنبال همین فیلم‌ها نگشتید...» و این آخرین فیلمی بود که از او برای ما به یادگار مانده است.
او خاطرنشان می‌کند: شب چهارشنبه ۱۲ اسفند، دو روز پیش از شهادتش فیلمی برایم فرستاد. در آن فیلم روی عکس‌های خودش مداحی «من مادرم هم‌صحبتم با عکس‌هایت...» را که برای شهدای گمنام است، گذاشته بود. با دیدن آن فیلم حالم خیلی بد شد. انگار می‌دانست قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد.
محمدآبادی می‌افزاید: چند شب پیش از شهادتش به همسرم زنگ زد و وصیت کرد که اگر اتفاقی برایش رخ داد، او را بالای مزار پسرعمو و همسرش دفن کنیم. این وصیت را از چند سال قبل به ما گفته بود و آن را چند روز پیش از شهادتش، دوباره به همسرم یادآوری کرد.
خواهر شهید محمدآبادی با اشاره به اینکه برادرم خیلی به فیلم‌برداری و ثبت لحظات علاقه داشت، می‌گوید: یک روز که به تهران رفته بودم، با او قرار گذاشتم تا خارج از پادگان ببینمش. وقتی داشت به سمت ما می‌آمد، از او فیلم ‌گرفتم. موقع خداحافظی، دوباره گوشی را برداشتم تا از او فیلم بگیرم. خندید و گفت: «آبجی، تو که داری مثل فیلم‌های شهدا فیلم می‌گیری». من هم جواب دادم: «این حرف‌ها را نزن؛ این‌ها چیست که می‌گویی؟ شوخی نکن، ما ناراحت می‌شویم».
او با بیان اینکه حسین نخستین شهید روستای محمدآباد است، می‌افزاید: حسین چند بار در جمع گفته بود: «روستایمان شهید ندارد، خیلی خوب است که آدم شهید شود». برادرم ۱۴ اسفند به شهادت رسید و ۱۷ اسفند همزمان با سالگرد فوت پسرعمویم، او را در روستا به خاک سپردیم.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha