فاطمه جمال زاده: زندگی چه ثمرهای دارد مهمتر از فرزندان؟ آنها که امروز نشاطبخش لحظهها هستند و فردا سرمایههای مهم عمر و روشناییِ حیات پدر و مادرشان. فرزندان، تنها یک انتخاب نیستند؛ یک جهتگیری در زندگیاند، یک سبک از زیستن که همه چیز را از نو معنا میکند. تصور کنید خانهای را که در آن سکوت، مهمان همیشگی است؛ اتاقهایی مرتب و بیلک، راهروهایی خالی از صدای پاهای کوچک، سفرههایی که همیشه چند نفر را کم دارند و شبهایی که در آن کسی برای گفتن « قصه بگو بابا» پیدا نمیشود. چنین خانهای، حتی اگر مبلهایش گرانترین باشد و پردههایش از بهترین پارچه، باز هم سوت و کور است و دلگیر؛ چون زندگی، صداست، حرکت است، هیاهو و رفتوآمد. زندگی، همان همهمهای است که وقتی بچهها میخندند، وقتی بچهها میدوند، وقتی بچهها دعوا میکنند و آشتی، در فضای خانه میپیچد و دیوارها را از سردی و افسردگی نجات میدهد.
حالا با من همراه شوید؛ اما نه به سمت یک خانه ساکت، بلکه به سمت خانهای پرانرژی، پر از حال و هیجان و نور. خانهای که در آن پنج فرزند زندگی میکنند و پدر و مادری که به اذعان اطرافیان، زوجی هستند با سازگاری بالا و رابطهای احساسی بینظیر که هر کسی را به تحسین وا میدارد. اینجا شما با فضایی روبهرو میشوید که هر گوشهاش، یک صحنه زنده از زندگی است؛ صحنههایی که هر کدام، تکهای از یک روز پرشور خانوادگی را روایت میکنند. اینجا هیچ ثانیهای خالی نیست؛ هر لحظه، یک خنده تازه، یک گفتوگوی تازه، یک خاطره تازه در حال شکل گرفتن است.
به روایت خودشان، حضور فرزندانشان نه تنها زندگی را سختتر نکرده، که فضای خانوادگی را گرمتر و نشاطشان را بیشتر کرده و انگیزهشان را برای بالاتر رفتن از پلههای خوشبختی دوچندان ساخته است.
مادر خانواده در همین مصاحبه، جملهای میگوید که میتواند برای بسیاری از زوجهای امروز، چراغی راه باشد: «بچهها نه پایاندهنده تفریح، بلکه خودِ تفریحند.» این جمله کوتاه، در دل خودش حقیقتی بزرگ دارد؛ حقیقتی که بسیاری از ما در هیاهوی زندگی مدرن، آن را فراموش کردهایم. ما فکر میکنیم اگر آرامش میخواهیم، باید از مسؤولیت فرار کنیم. اگر سفر میخواهیم، باید بچهها را جایی جا بگذاریم. اگر زندگی عاشقانه میخواهیم، باید فقط دو نفر باشیم. اما این خانواده، تصویری متفاوت پیش روی ما میگذارد؛ تصویری که میگوید عاشقانه زیستن، پیش از آنکه به تعداد نفرات وابسته باشد، به کیفیت حضور وابسته است.
شاید هیچ چیز در این دنیا به اندازه حضور فرزندان نتواند امید و انگیزه و نشاط را به قلب پدر و مادر و فضای خانه هدیه کند. فرزندان، همان آیینههایی هستند که وقتی در آنها نگاه میکنیم، خودِ واقعیمان را میبینیم؛ گاهی خسته، گاهی شاد، گاهی ناتوان، گاهی توانمند. اما در همه این حالتها، آنها دستهای کوچکشان را به سوی ما میگیرند و بلندمان میکنند. این چیزی است که آمار و ارقام و تحلیلهای خشک اقتصادی هرگز نمیتوانند آن را به درستی اندازه بگیرند. سرمایهای که در وجود فرزندان نهفته است، از جنس پول و امکانات نیست؛ از جنس حضور، ارتباط، خاطره و آن شبکه گرمی است که در آن هر عضو میداند تنها نیست. فرزندان، تنها هزینه نیستند؛ آنها سرمایهگذاری روی آیندهای هستند که در آن، صدای خنده، جایگزین سکوت میشود و گرمای خانواده، جای سرمای تنهایی را میگیرد.
برای مصاحبه به سراغ همین خانواده رفتیم؛ به سراغ مادر خانواده، نرگس خوانساریِ ۳۸ ساله و پدر خانواده، حجتالاسلام سیدحسن موسوینسب با ۴۱ سال سن.
مادری که در کنار خانهداری و مادری، هنرمند هم هست و مسیر خودشکوفاییاش را با پرداختن به هنر طی میکند. مادری که آرزوهایش را در فرزندانش گم نکرده، بلکه به آنها معنا داده است؛ و پدری که میان کتابها و جزوههای درسی حوزه علمیه، خانهای ساخته که هر گوشهاش، روایتی از مسؤولیت، عشق و هماهنگی است.
آنچه در ادامه میخوانید، روایتی است از زندگی یک خانواده؛ نه یک خانواده بیمسئله، بلکه خانوادهای که یاد گرفته است چگونه میان همه شلوغیها، صدای قلبش را زنده نگه دارد. شاید فرمول این خانواده، همان چیزی باشد که امروز بسیاری از خانوادهها در جستوجوی آن هستند؛ به جای انتظار برای فرصتهای بزرگ و پرطمطراق، فرصتهای کوچک را باید بزرگ دید و اجازه نداد که شلوغی ثانیهها، صدای قلب را کمرنگ کند. اگر تا امروز به فرزندآوری با تردید نگاه میکردید، این مصاحبه میتواند پنجرهای تازه پیش رویتان باز کند؛ پنجرهای که از آن، یک خانه پر از زندگی دیده میشود.
کاغذ و قلمم را برای شروع گفتوگو آماده کردم ولی درست در همان لحظهای که مادر آماده پاسخ به نخستین پرسش بود، دختر کوچکش با گامهای کوتاه و شتابزده به سمتش دوید. دستهای کوچکش را دور گردن مادر حلقه کرد و با آن لحن کودکانهای که هیچ قلبی را نمیتواند بیپاسخ بگذارد، گفت: «مامان! این گیره رو به موهام بزن.» گیرهای صورتیرنگ که شکوفهای پارچهای و ظریف روی آن نشسته بود، در دستان کوچکش برق میزد. مادر با نگاهی مهربان از ما فرصت خواست؛ نگاهی که در آن هم عذرخواهی بود و هم افتخار. دستی به موهای خرماییرنگ دخترک کشید، آنها را از روی صفحه پیشانیاش به نرمی به سمت چپ صورتش هدایت کرد و با آن گیره، گیسوانش را آذین بندی کرد. دخترک سرش را کمی چرخاند تا زیبایی کار را ببیند، بعد محکم دست مادرش را بوسید، بوسهای که از سر ذوق و محبت بود، و با شوق به طرف خواهر و برادرهایش دوید و در همهمهی گرم آنها گم شد. مادر لبخندی زد، نگاهش را از پی دخترک گرفت و به سمت ما چرخید تا گفتوگو را آغاز کنیم:
عدهای میگویند بچهدار شدن یعنی پایان تفریح، آرامش و سفر؛ شما با پنج فرزند، آخرین باری که به سفر رفتید چه زمانی بود؟
مادر خانواده با همان لبخندِ باقیمانده بر لب میگوید: راستش این نوع نگاهها، فرصت چشیدن شیرینی زندگی را از آدم میگیرد. مگر میشود کنار آدمهای کوچکی که تکهای از وجودت هستند، طعم خوشبختی بزرگ را نچشید؟ ما نهتنها سفر را کنار نگذاشتیم، بلکه با بچهها زیاد مسافرت میرویم. آخرین سفرمان همین یک ماه پیش بود؛ زدیم به جاده اصفهان و سه روز در این شهر زیبا گشتوگذار کردیم. سفری ساده و بیآلایش؛ پر از خندههایی که توی ماشین بین بچهها ردیف میشد، پر از کشف کردن دیدنیهای شهر با پای پیاده و پر از لحظههایی که فقط با بودن در کنار هم معنا پیدا میکرد.
سفر با بچهها جذابتر و پرشورتر است و شادی عمیقتری را به جان آدم مینشاند. ما کنار بچهها زندگی را پرنشاطتر نفس میکشیم و برنامههای تفریحیمان بیشتر شده است، چون ذات بچهها شاداب و پرانرژی است و خواهناخواه این شادابی را به فضای خانواده تزریق میکنند و پدر و مادر را نیز با خود همراه میسازند. من به این تجربه رسیدهام که بچهها نه پایاندهنده تفریح، بلکه خودِ تفریحند. به ازای وجود هر فرزند در خانواده، نشاط و امید بیشتری فضای خانواده را روشنتر میکند.
*عشق در فرصتهای کوچک نفس میکشد
برخی از زوجین از کاهش صمیمیت و کمبود زمان برای باهمبودن گلایه دارند. شما و همسرتان به اذعان اطرافیانیان، نشان دادهاید که میتوان هم پرمشغله بود و هم عاشقانه زندگی کرد. فرمول شما برای خلق فرصت گفتوگوهای دو نفره و حفظ جرقههای عاطفی در میان این همه مسؤولیت چیست؟
مادر تبادل نگاهی با پدر خانواده دارد و انگار از چشمان او برای ادامه مسیر وام میگیرد و با لطافت میگوید: خانوادهای که فرزندان بیشتری دارد، بهتر و مدبرانهتر میتواند برای امور خانه و خانواده برنامهریزی داشته باشد. اعضا بیشتر در خانواده یعنی فرصت همکاری بیشتر و کاهش تراکم مسؤولیتهای پدر و مادر؛ وقتی برنامه درستی برای خانواده طراحی شود، بیشک پدر و مادر برای گفتوگوهای دونفره خود حتما وقت دارند؛ هر خانواده به فراخور روحیات و شرایط اعضا باید برنامه خاص خود را تنظیم کند.
برای عاشقانه زیستن، لزومی ندارد حتماً در یک رستوران شیک دونفره باشید؛ گاهی یک ربع گفتوگو در بالکن اگر با همه وجود و با حضور قلب همراه باشد، بسیار عمیقتر و واقعیتر از یک قرار عاشقانه رسمی اما خسته است. شاید فرمول ما همین باشد که بهجای انتظار برای فرصتهایی بزرگ و پرطمطراق، فرصتهای کوچک را شکوهمند و دلنشین میبینیم و اجازه نمیدهیم شلوغی ثانیهها، صدای قلبمان را کمرنگ کند.
بچهها از صمیمیت من و پدرشان خیلی روحیه میگیرند و زمانهایی که محبت ما را نسبت به همدیگر مشاهده میکنند خوشحالی بیشتری در رفتارشان نمایان است چون ضمیر ناخودآگاهشان این پیام را دریافت میکند که جهان جای امنی است زیرا پایههای این خانه محکم است. در این مواقع متقابلاً آرامش بیشتری بین من و همسرم نیز جریان مییابد و ما را برای حفظ هر چه بهتر تعامل عاطفیمان کوک میکند؛ به نوعی، بچهها نه تنها مانع صمیمیت نیستند، که با آرامش گرفتن از دل این صمیمیت، خود به ضامن بقا و توسعه آن تبدیل میشوند.
نگاه به آینده برای خانوادههای تک فرزند، همراه با دلواپسی پیری و تنهایی احتمالی است؛ شما که دستتان پر است، تصویرتان از ۳۰ سال دیگر در کنار سفره هفتسین چیست؟
مادر خانواده نفس عمیقی میکشد، انگار عطر ۳۰ سال بعد را همین حالا دارد استشمام میکند؛ با برقی که در چشمانش هویداست میگوید: ۳۰ سال دیگر را به اندازه همین امروز جذاب و زیبا میبینم، شاید هم جذابتر. خانوادهای بزرگتر با اعضای بیشتر. اگر خدا بخواهد، عروسها و دامادها به جمع ما پیوستهاند و نوهها شور و نشاط خانه پدربزرگ و مادربزرگ را صدچندان کردهاند. آن روز، خانه ما فقط یک خانه نیست؛ یک قلب بزرگ است که نبض آرامشبخش همه ما است.
سفره هفتسین پر میشود از شلوغی قشنگ؛ از هیاهوی چند نسل که دور هم جمع شدهاند؛ از دعوای نوهها بر سر ماهی قرمز و تخممرغهای رنگی. یکی میخواهد ماهی را در آغوش بگیرد، یکی تخممرغ آبیرنگ را مال خود میداند و یکی با انگشت کوچکش به سبزهها اشاره میکند. لحظه سال تحویل، دعای « یا مقلب القلوب...» در خانه میپیچد و با صدای پچپچ بچههایی که هنوز درست حرف زدن یاد نگرفتهاند قاطی میشود. من گوشهای میایستم و به این همهمه نگاه میکنم؛ همان شلوغی که روزی بیتفاوت از کنارش رد میشدم، آن روز بهشت من است.
سمنو و شیرینیهایی که برای بچهها و نوههایم درست کردهام را گوشهای از سفره میگذارم. هر چند نوهها دزدکی نگاهشان به ظرف شیرینیها باشد، ولی بعد از تحویل سال به آنان تعارف میکنم تا با کام شیرین وارد سال جدید شوند. سکههای وسط سفره و اسکناسهای پدربزرگ لای صفحات قرآن، در گوشه دیگری از سفره به انتظار مینشینند تا به رسم هر ساله، بابا بزرگ اعضای خانواده را یکییکی به اسم صدا بزند، عیدیشان را بدهد و بوسهای به پیشانیشان بنشاند. آن لحظه، دستهای چروکخوردهاش که سالها کار و مهربانی را با خود دارد، روی سر کوچکترین نوه میلغزد و من عشق را در خالصترین شکلش میبینم.
بزرگترها دور سفره هفتسین گرم صبحت میشوند و میخندند، کوچکترها ذوق میکنند و من دعا میکنم این دایره گرم سالها بعد هم بچرخد. آن روز، اگر دیگر آن توان جوانی را نداشته باشد، صدای خنده بچهها توان مرا چندبرابر میکند. تنهایی برای خانوادههای تکفرزند یک نگرانی واقعی است، اما ما سرمایهای اندوختهایم که هر سال بهتر و دلچسبتر میشود؛ رابطه، خاطره و خانوادهای که یادگرفته است دورهم بماند. ۳۰ سال دیگر، کنار سفره هفتسین، تنها نیستم؛ من در میان خانوادهام لبریز از احساس آرامش میشوم و این، زیباترین احساسی است که آدم میتواند در برهه میانسالی و پیری تجربه کند.
آخر سر هم نوبت به فال حافظ میرسد که پای ثابت سفره هفتسین ایرانیان است. هر کسی غزلی انتخاب میکند و میخواند، نوهها هم با زبان کودکانهشان تکرار میکنند.
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد...
*تصمیمی که سرنوشت خانه را روشن کرد
شما تا مدت ها تنها یک فرزند داشتید، درست است؟ فرزند اولتان چند ساله بود که فرزند دوم هم به جمع خانواده اضافه شد؟ چه شد که ناگهان تصمیم گرفتید فرزندان بیشتری در کنار خود داشته باشید؟ از منظر روانشناسی خانواده، این تصمیم بیشتر یک انتخاب عاطفی بود یا یک برنامهریزی آگاهانه؟
مادر خانواده: بله، ۶ سال تمام فقط یک فرزند داشتیم. ۶ سالی که خانه ما یک واحد سهنفره بود؛ من، همسرم و یک کودک. سپس دومین فرزندمان به دنیا آمد. تولد او تنها یک عدد به جمع ما اضافه نکرد؛ بلکه کل سیستم خانواده را بازآرایی کرد. ناگهان خانه پررونقتر شد، صداها چند لایه شد، نقشها تغییر کرد و روح تازهای در فضای خانه دمیده شد. همین تجربه، ما را برای داشتن فرزندان بیشتر مشتاقتر کرد. تصمیم گرفتیم از آن پس فاصله فرزندانمان با یکدیگر کمتر باشد. از نگاه روانشناسی، فاصله سنی کمتر میتواند به فرزندان کمک کند بهتر با هم رابطه برقرار کنند، همبازی بهتری داشته باشند و در کارها به یکدیگر کمک کنند. البته این نوع فاصله، والدین را هم به مهارت بیشتری در مدیریت زمان، تنظیم توجه و کاهش رقابتهای مخرب در بین فرزندان نیازمند میکند.
من و همسرم در خانوادهای پرجمعیت بزرگ شدهایم و لحظات بسیار خوشی در کنار خواهرها و برادرها تجربه کردهایم. آن خاطرات به ما یاد داده بود که خواهر و برادر فقط همخانه نیستند؛ آنها نخستین تمرینگاه همدلی، مذاکره، رقابت سالم و بخشش هستند. دلمان میخواست فرزندانمان هم این لذت را بچشند و در شبکه گرم خانواده، تنها نمانند. از منظر روانشناسی، خانواده پرجمعیت میتواند نوعی « سرمایه اجتماعی»، « پایگاه امن چندنفره» و « دلبستگی گسترده» ایجاد کند؛ کودکان در کنار یکدیگر یاد میگیرند سهم بخواهند، نوبت بگیرند، عذرخواهی کنند و از هم حمایت کنند.
صادقانه بگویم، بیانات رهبر شهید مبنی بر جهاد فرزندآوری هم مثل یک تلنگر بود؛ ما را از یک تصمیم قلبی به یک عزم جدی رساند و سه فرزند دیگر نیز به جمع ما اضافه شدند. امروز وقتی به آن ۶ سال نگاه میکنم، میبینم تصمیم ما برای بزرگتر کردن خانوادهمان ترکیبی از عاطفه و برنامهریزی آگاهانه بر پایه تجربه زیسته و یک باور عمیق بود؛ باوری که میگفت خانواده بزرگتر، فقط مسؤولیت بیشتر نیست؛ سرمایهای عاطفی برای تمام عمر است.
اگر بخواهیم این خانه پرجمعیت را با نام و سن اهالیاش بشناسیم، فرزندانتان را به ترتیب برای ما معرفی میکنید؟
مادر مکثی کوتاه میکند، انگار دارد آلبوم عکس ذهنش را ورق میزند. لبخند روی لبش مینشیند و با لحنی که انگار هر اسم را با مــِهر از حافظهاش صدا میزند، میگوید: فرزند اولمان آقا سید برهان است؛ ۱۸ ساله. دیگر قد کشیده و برای خودش مردی شده؛ بزرگترین تکیهگاه خانه بعد از پدر. بعد از او بشری سادات را داریم؛ ۱۱ ساله، با آن نگاه مهربان و حرفهای پختهاش که گاهی آدم را به فکر فرو میبرد. هدی سادات ۹ ساله است؛ دختری که شیطنت و لطافت را با هم دارد و خانه را با خندههایش روشن میکند. آقا سید بُرِیر هشت ساله است؛ پرشور، کنجکاو و همیشه در حال کشف گوشهای تازه از خانه؛ و آخرین نفر، سید زهیر دو ساله است؛ کوچکترین عضو خانواده که با قدمهای کوتاه و دستهای کوچکش، بزرگترین شلوغی قشنگ را میسازد. هر کدام از این پنج اسم، یک فصل از زندگی ماست؛ از ۱۸ سالگی که عطر جوانی میدهد تا دو سالگی که هنوز بوی کودکی و بغل دارد.
آیا از اطرافیان و آشنایانتان کسانی بوده اند که با دیدن خانواده شما تصمیم به فرزندآوری گرفته باشند؟
مادر خانواده نگاهش برای لحظهای به همهمه بچهها میلغزد؛ به همان شلوغی گرمی که از اتاق کناری میآید. صدای خندههای کوتاه سید زهیر با شیطنتهای سید بریر قاطی میشود و بشری سادات با لحن خواهرانهاش هدی سادات را به آرامش دعوت میکند. مادر انگار از همین تصویر جواب میگیرد و میگوید: بله، از اطرافیانمان کسانی بودند که وقتی فضای سرزنده و پرنشاط خانواده و تعامل مطلوب میان بچههای ما را دیدند، تصمیم به فرزندآوری گرفتند.
*بچهها، معلمان کوچک یکدیگر
چرا؟ چه چیزی در فضای خانه شما آنان را به این تصمیم نزدیک میکند؟
مادر خانواده با تفکری کوتاه ادامه میدهد: یکی از اقوام میگفت همیشه فکر میکردم بچه بیشتر یعنی خستگی بیشتر؛ اما وقتی دیدم بچههای شما چطور با هم بازی میکنند، میخندند، دعوا میکنند و آشتی، و در همان حال از تنهایی فاصله دارند، نظرم عوض شد. این اثرگذاری مثبت همچنان جریان دارد و خانوادههای بیشتری را به این مسیر ترغیب میکند.
او مکث میکند، انگار میخواهد عمق ماجرا را بگوید: تعداد بالای بچهها در خانواده ما سبب شده آنان با یکدیگر همبازی شوند، از تنهایی رنج نبرند، آداب معاشرت و مهارت ارتباط با دیگری را بهتر بیاموزند، مستقلتر باشند و در مجموع شادی بیشتری را در کنار یکدیگر تجربه کنند. باهمبودنشان باعث فراگیری مهارتهای مختلف در برخوردشان با دیگران میشود و در واقع اجتماع را در ابعادی محدود تجربه میکنند. همین مهارتهای کوچک روزمره، بزرگترین سرمایهشان برای زندگی آینده است. دیگران وقتی از نزدیک این حقایق را میبینند برای داشتن فرزندان بیشتر در جمع خانوادگیشان مصمم میشوند. گاهی یک خانه پرجمعیت، بدون اینکه سخنرانی کند، خودش یک پیام زنده و دلنشین است.
پدر خانواده در رسیدگی به درس بچهها چقدر به شما کمک میکنند؟ کدام درس را بچهها دوست دارند پیش بابا بخوانند و کدام را فقط پیش شما؟ رسیدگی به درس و مدرسه چند فرزند سخت نیست؟
مادر نگاهی به گوشه خانه میاندازد؛ همان جایی که عصرها پر میشود از دفتر و کتاب و مداد و پاککن بچهها، وقتی دورهم جمع میشوند تا درس و مشقهایشان را با هم پیش ببرند. بدون وقفه نگاهش را به من برمیگرداند و روراست میگوید: همسرم شغل آزاد دارد و غالب ساعات روز را بیرون از خانه مشغول به کار است؛ به همین سبب فرصت رسیدگی روزانه به درس بچهها را ندارد. وقتی هم شب به خانه میآید، بیشتر دلگرمیشان است تا معلمشان. بچهها دورش جمع میشوند، از مدرسه میگویند و او با حوصله گوش میدهد؛ اما خواندن درس و مشق، بیشتر بر عهده من و بعد بر عهده خود بچههاست.
خانوادههایی که چند فرزند پشت سر هم دارند، به دلیل شخصیت مستقلتری که در بچهها شکل گرفته، وقتی فرزند بزرگتر شروع میکند به درس خواندن و مشق نوشتن، فرزند بعدی هم از او الگوبرداری میکند و به سراغ درس و مشقش میرود؛ فرزند بعدی و فرزند دیگر نیز همینطور. انگار یک زنجیره گرم و نامریی شکل میگیرد؛ سید برهان که کتابش را باز میکند، بشری سادات هم دفترش را میآورد. هدی سادات میبیند و مشقش را شروع میکند و سید بریر کوچکتر هم از آنان یاد میگیرد. علاوه بر این، چون مباحث درسیشان به هم نزدیک است، فرزندان بزرگتر به کوچکترها کمک میکنند و خیلی خوب از پس آموزش مفاهیم درسی یکدیگر برمیآیند. جایی که آنان نیاز به کمک فراتری داشته باشند، من نیز در آموزش به آنان کمک میکنم.
بر اساس تجربه من، رسیدگی به درس و مدرسه چند فرزند سختتر نیست؛ حتی میتوان گفت کار برای والدین راحتتر میشود، چون نیاز به دخالت والدین کمتر میشود و کمک بچهها به یکدیگر کار را بهتر جلو میبرد. این خانه، بیآنکه کلاس خصوصی داشته باشد، هر روز یک مدرسه کوچک خانوادگی است؛ با معلمهایی که خودشان هنوز مشقنویساند و شاگردهایی که زودتر از همسنهایشان یاد میگیرند مسؤولیت بپذیرند.
*نیرویی که از بچهها میرسد؛ مادری که کنار فرزندان، برای رویاهایش پرانگیزهتر میشود
شما به جز رسیدگی به امور جاری منزل، چه فعالیت دیگری دارید؟ اگر بخواهید به دختران و زنانی که فاقد فرزند هستند و آرزوهای بزرگی دارند اما میگویند « بچهدار شدن همه آرزوهایم را از من میگیرد» پاسخی بدهید، چه میگویید؟ خودتان فرصت رسیدگی به خواستههایتان را دارید؟
بوی شیرینی تازه و دلفریبی در خانه پیچیده است و با پسزمینه صدای خندههای پراکنده بچهها، فضا را پر کرده است از سرزندگی. مادر که این شیرینیها را برای پذیرایی از ما پخته است، بیمقدمه در پاسخ میگوید: من در کنار خانهداری و مادری، چند سالی است که شیرینیپزی را هم شروع کردهام؛ چون به این حرفه علاقه دارم. همسرم نیز در انجام این کار هنری خیلی حمایتم میکند تا با خیال آسوده به علاقهام بپردازم. وقتی برای پخت شیرینی یا کیک سفارش میگیرم و شروع به کار میکنم، تا زمانی که شیرینیها آماده تحویل میشوند و به مصرف میرسند، در اوج شوقم. بوی شیرینیهایم که در فضا میپیچد، احساس میکنم به آنچه میخواستم رسیدهام.
لحظهای سکوت میکند و نگاهش را به بخار ملایمی که از کتری بلند میشود میدوزد، انگار در ذهنش به دنبال جملهای میگردد؛ بعد با لحنی کشیدهتر ادامه میدهد: گاهی به فکر فرو میروم که چرا یک فعالیتی که از نظر بقیه شاید معمولی باشد، برایم اینقدر لذتبخش است. همیشه به یک جواب میرسم؛ آنچه مرا لبریز از زندگی میکند، حضور فرزندانم و همسرم در کنارم است. اگر آنان نبودند، هرگز امروز اینقدر امید، انگیزه و روحیه نداشتم. شیرینی زندگیام از حضور آنان است. قاطعانه میگویم هرگز فرزندان مانع رسیدن من به خواستههایم نشدهاند و اتفاقاً آنان هستند که به من زندگی هدیه دادهاند. مادری، آرزوهایم را نگرفت؛ به آنها معنا داد. وقتی میبینم بشری سادات کنارم خمیر را ورز میدهد یا سید بریر با ذوق منتظر است بوی کیک از فر بلند شود، میفهم که علاقه و مادری در دو طرف یک خط نیستند؛ در یک دایرهاند. شاید هیچ کلمهای نتواند تجربیات من را عمیقاً به شما و مخاطبان منتقل کند؛ امید دارم همه شما روزی این لذت عجیب و مسحورکننده را بچشید.
پس از گفتوگو با مادر، نوبت به پدر خانواده رسید. مردی با وقاری آرام و نگاهی عمیق که سالها درس و بحث، به چهرهاش نجابت و به کلامش وزن داده است. اطرافش تلفیقی است از دو جهان بهظاهر دور، اما در او به هم پیوسته؛ از یک سو، کتابهای فقه و اصول با عطفهای شکسته و حاشیههای یادداشتخورده؛ کتابهایی که بوی کاغذ کهنهشان میگفت سالها مهمان دستهای او بودهاند. از سوی دیگر، قطعات ریز الکترونیکی و ابزار کار که هر کدام جایی دقیق برای خود دارند. کاغذ و کتابها در قابی مشترک در کنار قطعات موبایل؛ انگار دانش کهن و فناوری در همین نقطه به هم رسیدهاند و با هم گفتوگو میکنند. ضبط صوت را برای ادامه مصاحبه روشن میکنم.
ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید.
پدر خانواده که انگار انتظارمان را میکشید بیمعطلی شروع کرد: سیدحسن موسوینسب هستم؛ دیماه سال ۱۳۶۴ در قم به دنیا آمدم. سال ۱۳۸۱ وارد حوزه علمیه شدم. دو سال بعد، در سال ۱۳۸۳، ازدواج کردم؛ انتخاب همسرم را یکی از بهترین تصمیمهای زندگیام میدانم و خدا را برای آن شکر میکنم. ۲۲ سال است که زندگی مشترک داریم و اکنون صاحب پنج فرزند هستیم. در حال حاضر مشغول تحصیل در سال چهارم درس خارج فقه و اصول هستم. رشته تخصصی بنده « هوش مصنوعی» با گرایش ساخت بازیهای رایانهای است. در کنار درس و بحث، فروشگاه موبایل دارم و تعمیرات تلفن همراه نیز انجام میدهم. به بیان ساده، زندگی من میان کتاب و فقه، میان صفحههای مانیتور و بردهای الکترونیکی، و میان بچهها در خانه تقسیم شده است؛ همین ترکیب، برایم جهان را جذابتر کرده است.
*پدری که شعار نمیدهد، تجربهاش را میگوید: روزی فرزندان را خدا تضمین کرده است
بعضی ها گمان میکنند که داشتن فرزند زیاد یعنی زندگی سخت و پرخرج، شما به عنوان پدر خانواده، چه نگاهی به هزینه ها دارید و چطور خانواده را با این شرایط اقتصادی مدیریت میکنید؟ چرا در دهه ۶۰ مردم با درآمد کمتر بچه بیشتر داشتند اما الآن درآمدها بالاتر رفته ولی تمایل برای فرزندآوری کمتر شده؟
پدر خانواده نفس عمیقی کشید، گویی میخواهد از میان هیاهوی روزمره، حقیقتی را که سالها با آن زندگی کرده است بیرون بکشد. سپس با لحنی آرام اما مطمئن میگوید: هزینه بزرگ کردن پنج فرزند بیشتر از هزینه بزرگ کردن یک یا دو فرزند است، این یک معادله منطقی است؛ اما مهمتر از هر چیز، مدیریت کردن مخارج و اولویتبخشی به نیازهای واقعی خانواده است. خانوادهای که مدیریت مخارج نداشته باشد حتی از پس هزینههای یک فرزند هم برنخواهد آمد ولی اگر مدیریت معقول مالی بر مخارج خانواده حاکم باشد، وجود پنج فرزند نمیتواند در امرار معاش سختی یا اختلال ایجاد کند.
آنچه در خصوص تأمین مالی فرزندان خانواده بیش از سایر مسائل اهمیت دارد این است که خداوند روزی بندگانش را تضمین کرده است؛ یعنی هر فرزندی که به این جهان پا بگذارد، خداوند روزی او را میرساند؛ ما به این حقیقت اعتقاد راسخ داریم و عنایات پروردگار را هم مکرراً دیدهایم.
علت اینکه در دهه ۶۰ مردم با درآمد کمتر بچه بیشتری داشتند، این بود که مردم در آن زمان مخارج غیرضروری و اضافی نداشتند، چشم و همچشمیهای پوچ بین آنان رایج نبود و توقعات کاذب زیر تأثیر فضای مجازی میان مردم جریان نداشت و بر این اساس خانوادهها با بار هزینههای الکی و کمرشکن مواجه نبودند. من به عنوان پدری که پنج فرزند دارد این حرفها را میگویم و کسی نمیتواند من را متهم به شعارزدگی کند چون برای تأمین مالی فرزندانم با تمام چالشهای اقتصادی آشنا هستم.
*زنجیرهای نامریی که خانه را میچرخاند
خیلیها فکر میکنند در خانوادههای پرجمعیت، همه چیز روی دوش پدر و مادر است. اما حتما شما یک سیستم هوشمندانه دارید. از بیرون که نگاه میکنیم، خانه شما مثل یک گروهی از نوازندگان میماند که هر کسی ساز خودش را میزند اما آهنگ هماهنگی تولید میشود. شما چطور این هماهنگی را ایجاد کردهاید؟
پدر خانواده تبسمی کرد که در آن، مرور گذران سالها با رضایتی عمیق در هم آمیخته بود؛ بعد رو به ما کرد و گفت: راز اصلی در یک کلمه خلاصه میشود، برنامه. اما برنامهای که از جنس زندگی باشد، نه از جنس دستور. ما توی خانه یک برنامه روشن داریم؛ نه از آن برنامههای خشک و اجباری که روی کاغذ میمانند و در عمل فراموش میشوند، بلکه یک تقسیمکار آگاهانه که هر کسی میداند سهمش چیست. سید برهان میداند مسؤولیتش در کمک به کوچکترها و انجام خرید خانه در زمان غیبت پدر است، بشری سادات میداند که در کارهای خانه کنار مادرش است، هدی سادات میداند که مرتب کردن وسایل مشترک بخشی از کار اوست و حتی سید بریر کوچک هم یاد گرفته که باید در این برنامه نقشی ایفا کند. اینها را کسی به زور به آنها تحمیل نکرده؛ با زندگی کردن در این خانه یاد گرفتهاند.
نفس عمیقی میکشید و ادامه میدهد: ولی نکته اینجاست که بچهها به جای اینکه به حرفهای ما گوش دهند، به رفتار ما نگاه میکنند. این مهمترین قانون تربیتی است که هر پدر و مادری باید بداند. وقتی فرزندم میبیند من و مادرش با عشق و احساس مسؤولیت کارهایمان را انجام میدهیم، بدون آنکه کسی مدام تذکر بدهد، یک اتفاق قشنگ میافتد، او هم دلش میخواهد توی این چرخه جایی داشته باشد. اینطوری کمککردن دیگر یک وظیفه تحمیلی نیست؛ میشود یک رفتار جاافتاده که توی وجودشان ریشه میکند. بچهها آینههای کوچک ما هستند؛ آنچه در ما میبینند، همان را بازتاب میدهند.
لحظهای سکوت میکند، انگار میخواهد شنونده را به عمق حرفش ببرد. سپس با لحنی گرمتر ادامه میدهد: اصلاً بگذارید یک رازی را برایتان بگویم. از قدیم یک باور شیرین در خانوادههای پرجمعیت هست که ما هم در خانه خود مزهاش را چشیدهایم. قصه از این قرار است که بچهها مثل حلقههای یک زنجیرند؛ فرزند اول روی دومی اثر میگذارد، دومی سومی را راه میاندازد، سومی هم میشود الگوی چهارمی ... همینطور تا آخر. این یک زنجیره نامریی است که اگر پدر و مادر هوشمندانه در آن نفوذ کنند و جهتش را درست بدهند، دیگر بارِ همه چیز روی دوش دو نفر نیست. ما بیشتر شبیه یک گروه هستیم تا یک خانواده پرجمعیت. بچهها از هم یاد میگیرند، از هم انرژی میگیرند و من و مادرشان هم فقط نقش رهبر ارکستر را بازی میکنیم، نه باربرِ تمام سازها را.
با دست به اتاق کناری اشارهای میکند و میگوید: همین حالا نگاه کنید. سید برهان کنار دست بشری سادات نشسته و درس ریاضیاش را توضیح میدهد. بشری سادات هم همین کار را برای هدی سادات میکند و هدی سادات با آن لحن خواهرانهاش، سید بریر را سر ذوق میآورد که خودش لباسهایش را مرتب کند. سید زهیر کوچک هم فقط تماشا میکند و یاد میگیرد. این زنجیره هر روز قویتر میشود. من و همسرم لازم نیست مدام بالای سر همه باشیم؛ سیستم خودش کار میکند. ما فقط گاهی جهتدهی میکنیم، گاهی تشویق میکنیم و گاهی هم فقط تماشا میکنیم و لذت میبریم.
پدر خانواده در حالیکه نگاهش را به سید زهیرِ کوچک میسپارد که خنده کنان خود را در آغوش مادرش جا میکند، میگوید: نتیجه نهاییاش هم میدانید چیست؟ این بچههایی که امروز در خانه تمرین مسؤولیتپذیری میکنند، فردا در جامعه گم نمیشوند؛ چون یاد گرفتهاند که چطور نقشی کامل، مستمر و بینقص ایفا کنند. کسی که در خانه یاد بگیرد سهمش را بشناسد و به آن عمل کند، در محیط کار هم میداند چه مسؤولیتی دارد. کسی که یاد بگیرد به کوچکتر از خودش کمک کند، در جامعه هم دست دیگران را میگیرد. کسی که یاد بگیرد با خواهر و برادرش مدارا کند، در زندگی مشترک آینده و روابط خویشاوندی هم اهل گذشت میشود.
صدایش را کمی پایینتر میآورد و با تأکید بیان میکندآآ: هنر اصلی ما این نبوده که بار بیشتری روی دوش بگیریم؛ هنر اصلی این بوده که یاد بگیریم چطور بار را درست تقسیم کنیم. ما در این خانه، نه فقط بچه بزرگ میکنیم؛ انسان تربیت میکنیم. انسانهایی که یاد گرفتهاند بخشی از یک کل باشند، نه فقط یک جزیره تنها. اگر از من بپرسید سختترین بخش این مسیر چه بوده، میگویم صبوری در روزهایی که نتیجه نمیدیدیم، صبوری تا رسیدن به نتیجه مورد انتظار.
یک مثال از تأثیرگذاری حلقههای این زنجیره نامریی که از آن نام بزدید میزنید؟
پدر خانواده: بله. بگذارید یک تصویر کوچک از داخل خانه برایتان ترسیم کنم که فکر میکنم گویای همه چیز باشد. مثلاً قضیه تمیز کردن اتاقها را در نظر بگیرید. در خانه ما، شما هرگز صدای ما را نمیشنوید که فریاد بزنیم:«پاشید اتاقها رو جمع کنید!» در عوض، معمولاً این دختر بزرگترم است که پیشقدم میشود. او با روحیهای شاداب و بدون ذرهای غر زدن رو میکند به خواهر و برادر کوچکترش و با شوق میگوید: «بچهها، پاشید بریم اتاق رو با هم تمیز کنیم!» و جالب اینجاست که بقیه هم خیلی راحت و با اشتیاق همراهش میشوند؛ نه از روی اجبار، بلکه انگار یک بازی گروهی یا یک مأموریت تیمی جذاب را شروع میکنند. این همان زنجیره نامریی است که گفتم؛ یک نوع همافزایی طبیعی که از درون خود بچهها میجوشد. آنها یاد گرفتهاند کارهای گروهی را مثل یک ارکستر کوچک با هم پیش ببرند، جایی که هرکس نت خودش را میزند، اما در نهایت یک آهنگ واحد و گوشنواز از نظم و همکاری تولید میشود.
از طرفی، در کنار این روحیه جمعی، فردیت آنها هم کاملاً حفظ میشود. هر کدام از بچهها مسؤولیت کارهای شخصی خودشان را هم بر عهده دارند؛ از جمعوجور کردن وسایل شخصی گرفته تا انجام تکالیف. این دیگر برایشان تبدیل به یک عادت درونی شده، مثل مسواک زدن. آنها میدانند که برای راه افتادن این چرخه بزرگ خانوادگی، اول باید چرخدندههای کوچک شخصیشان درست کار کند. این ترکیبِ حس استقلال و فرهنگ همکاری، دقیقاً همان مهارتی است که گفتم فردا در جامعه عصا دستشان خواهد شد.
*از ادابازی تا قایمباشک؛ خانهای که بازی در آن جریان دارد
آخرین بار کی با بچهها بازی کردید؟ توی ماشین که هستید چه بازیهایی میکنید که راه زودتر تمام شود؟
پدر خانواده به ساعت نگاه میکند، انگار دارد ردپای خندههای دیروز را در حافظهاش جستوجو میکند. گوشه چشمانش چین میاندازد و با وجد میگوید: راستش را بخواهید، آخرین بار همین دیروز بود. بازی در خانه ما یک تفریحِ صرف نیست؛ بخشی از تار و پود زندگیمان است. مثل نمکی که اگر نباشد، غذا بیمزه میشود. تنوعش هم آنقدر زیاد است که هرکسی با هر سلیقهای سهم خودش را پیدا میکند. از بازیهای قدیمی و بیتکلف که نیاز به وسیله خاصی هم ندارند مثل تیمبندی و ادابازی با خندههای بیحد و مرز، گرفته تا قایمباشک که خانه را تبدیل میکند به یک هزارتوی اسرارآمیز؛ پسرها پشت پردهها قایم میشوند، دخترها زیر میز، و صدای پچپچشان همه جا را پر میکند. یا توپبازی که روزمان را پر از هیجان میسازد.
نگاهش را دوباره به سمت اتاق بچهها میچرخاند و ادامه میدهد: البته هرکدام از بچهها دنیای مخصوص خودشان را هم دارند. مثلاً دختر کوچکم، ملکه خالهبازیهای خانه است. برای او هیچ چیز لذتبخشتر از این نیست که مادرش را شریک دنیای خیالیاش کند؛ با یک عروسک در بغل، یک چای فرضی دمکشیده و یک عالمه حرف دل که توی آن بازی کودکانه جا میشود. مادر هم با حوصله تمام، نقش خاله را بازی میکند و از او میپرسد امروز چه خبر است. آنطرف میدان، من و پسرها وارد فاز رقابت میشویم. گاهی پای PES ۲۰۱۵ مینشینیم که یک نبرد تمامعیار مجازی است؛ گاهی هم میرویم سراغ بازی فوتبال و یک بازی جانانه راه میاندازیم. نتیجه هم دستِ تقدیر است دیگر؛ یک روز من با تجربهام برنده میشوم، یک روز هم آنها با آن نیرو و تکنیک عجیب و غریبشان! اما فارغ از برد و باخت، تعاملها و قهقههها و شوخیهای بین بازی است که شیرینش میکند. باختن در برابر بچهها، خودش نوعی بردن است؛ چون میبینم چطور ذوق میکنند و برای لحظهای دنیا را از پنجره شادی خودشان نگاه میکنند.
پدر مثل کسی که عطر خاطرهای خوش به مشامش رسیده باشد، با لحنی متفاوت میگوید: در ماشین، قضیه فرق میکند. توی آن فضای بسته و راههای طولانی، بازیهای حرکتی جایش را میدهد به بازی کلمات و دلها. اوج این همنشینی، همان محفل گفتوگوی خودمانیمان است که برایمان از هر چیزی شیرینتر است. وقتی جمعمان توی ماشین جمع میشود، بچهها انگار سرچشمهای از حرف و احساس میشوند که از حرف زدن سیر نمیشوند. انگار چیزی درون آنان جوانه میزند که در سکوت و تنهایی مجال شکفتن ندارد. این لحظههای با هم بودن، مثل باغچهای میماند که تازه آفتاب به آن میتابد. هر کدام از بچهها یک تکه از روزش را تعریف میکند؛ یک خاطره، یک سؤال عجیب و غریب، یا حتی یک دلخوری کوچک. بقیه هم با دقت گوش میدهند، نظر میدهند، میخندند یا راهنمایی میکنند. درست مثل دانههایی که در طول روز هر کدام در دل خاک خودشان آرام و بیصدا بودهاند، اما توی ماشین، گویی بارانی از همکلامی میبارد و این دانهها یکییکی سر برمیآورند و قد میکشند. این محفل کوچک سیار ما، یک جور گلخانه گرم برای روح بچههاست؛ جایی که حرف زدن، شنیده شدن و درک شدن را تمرین میکنند و یاد میگیرند چگونه دلشان را با زبان صاف و ساده خودشان، با آدمهای زندگیشان قسمت کنند.
صدایش را کمی پایینتر میآورد و با نگاهی که بوی ایمان و آرامش دارد میگوید: در نهایت، نقطه اوج این گردهمایی سیار درون ماشین، آنجاست که گاز میدهیم به سمت نور و آسمان. گاهی اوقات، برای آنکه دستمان از دامن قرآن رها نشود، یک دورِ گروهی تمرین حفظ داریم. اما نه از آن جلسههای خشک و رسمی! ما سعی میکنیم ریتم و شوقی در آن بدهیم؛ یکی آیه را میخواند، یکی معنیاش را میگوید، یکی با لحن کودکانهاش تکرار میکند و همه با هم تعامل داریم. اینطور میشود که حفظ قرآن دیگر یک کار دشوار نیست، بلکه بدل میشود به یک بازی روحانی همگانی؛ ریسمانی از جنس عشق و معنویت که دلهایمان را در راه به هم گره میزند و راه را نه تنها دلچسب، که آسمانی میکند. وقتی به مقصد میرسیم، گاهی بچهها میگویند: «بابا! زود رسیدیم!» و من در دلم میگویم: آری، چون راه را با هم رفتیم.







نظر شما