اعتراف میکنم هنوز و همچنان، اتوبوسسواریهای گاه و بیگاه برایم شیرین است؛ و بیشتر از آن، دوست دارم شب تاریک جاده را از پشت شیشه اتوبوس تماشا کنم؛ و روستاهای پرت را با تکتک چراغهای زرد کمنور. برای همین هم درست دم اذان مغرب، سوار اتوبوس خواف میشوم تا مثلا حوالی ساعت 21 برسم به مقصد و با سواریها، خودم را برسانم به سنگان که شهری است در انتهای خراسان رضوی پیش از رسیدن به «شمتیغ» که مرز افغانستان است...
و ساعت 23 و 10 دقیقه، دور میدان انتهایی خواف، منتظرم تا یکی پیدا بشود و این مرد تنهای شب را سوار کند؛ و سرانجام پراید خستهای از راه میرسد و تا حال و احوالی بکنیم و از گرانیها گپ بزنیم، 30، 40 کیلومتر در دل دشت، راه آمدهایم و رسیدهایم دور میدان ابتدایی سنگان؛ جایی که «احمد جلالی سنگانی» مدیر انجمن میراث فرهنگی سنگان منتظر مانده تا من ناآشنا به کوچهپسکوچههای سنگان را خودش به «بومگردی خانبیبی» برساند.
و شب سنگان، شب ساکت سنگینی است؛ با صدای جیرجیرکها و وغوغ سگی در دشت دور. باد در حیاط بومگردی، میزند زیر شاخههای آویزان بید مجنون، و بوی بیگانه اکالیپتوس را پخش میکند در حیاط. و چرا باید یک درخت بومی استرالیا، اینجا در سنگان هم، در شهر فر و فرهنگ و تاریخ و تصوف، فت و فراوان شده باشد.
قصه دو برادر دهقان که کنار هم دراز کشیدهاند
سنگانگردی را با احمدآقا جلالی، صبح از «مزار پیر دهقان» شروع میکنیم؛ مزار رازآلود دو برادر در تپههای شرقی شهر؛ با قصهای قدیمی؛ و سنگان، شهر همین مزارها و قصههاست؛ و این احمدآقای جلالی هم از آن جوانهای پرتکاپوست و سر پرحوصلهای دارد برای گفتن از بناهای سنگان و قصههایشان.
دو برادرِ دهقان بودهاند که با هم روی همین زمینها کار میکردهاند؛ یکی اهل و عیال داشته و یکی تنها بوده. آن برادر عیالوار، از سهم خرمن خودش میریخته به خرمن برادر تنها که این برادر من، باید بتواند سر و سامانی بگیرد؛ و آن برادر دیگر، از خرمن خودش میریخته به خرمن این برادر؛ که اوعیالوار است و باید چند سر عایله را نان بدهد. این طوری میشود که هر دو برادر، بی اطلاع هم، از سهم خودش میبخشیده به آن دیگری...
جایی دورتر از مزار، دو تپه کنار هم هست که اهالی معتقدند خرمن همین دو برادر دهقان بوده. مزار، خانهها و مسجدی هم دارد تا مسافران خسته بتوانند شبی را آنجا صبح کنند و خانهچههایی که «تنورخانه» و «غلورخانه» مزار است و این بنای غلورخانهها و تنورخانهها چقدر تاریخی است و چه تاریخی را با خودش حمل کرده و به روزگاران ما رسانده.
تپه مزار، مشرف است به باغها و زمینهایی که از آب قنات «کیسهنان» سیراب میشوند و باغهای سنگان پیش از اینها باغ به و بادام بوده و حالا عمدتا باغ پسته است و زمینهایش پنبهزار و باغتره. و سرسبزی خوبی دارند در این خشکی دشت.
سرآب قنات در دل تپههای تُرُسی است و آنهایی که دیدهاند میدانند که این تپههای خاکی، خاکشان از سنگ هم سفتتر است. بچههای قد و نیمقد همین اول صبحی در خنکای صبحگاهی، در سرآب قنات دارند آبتنی میکرد و یکیشان که میخواهد شجاعت را نشان بدهد یکی دو متری در تاریکی سرآب، عقب میرود؛ چند لحظهای میماند و بعد میدود و خودش را به حوضچه جلوی سرآب میاندازد.
حالا کی حوصله دارد یخ بشکند و در یخدان بریزد؟
یخدان سنگان، هنوز حسابی سرِ پاست و اگر همتی باشد، هنوز زمستانها میشود تختههای یخ را انداخت توی آن تا تابستان، اهالی آب خنک داشته باشند؛ یخچالها و آبسردکنها اما بساط یخدانها را کساد کردهاند و دیگر کی حوصله دارد زمستانها آب را بفرستد به حوضچههای کناره یخدان تا یخ بزنند و یخها را بشکند و تکهتکه از بالای بنای آجری بیندازد داخل آن و همه زمستان، کارش همین باشد و یخدان که پر شد، رویش کاه بریزد و حفره را کاهگل بگیرد و منتظر بماند تا آفتاب گرم بهاره شروع کند به آب کردن یخها و در چله تموز، آب سرد را بشَوَد از پاشیرهای یخدان، ریخت توی مشک و دلو، و برد برای خوردن.
بیرون یخدان، کاهگل یک دستی دارد و از داخل، ردیف منظم خشتها آدم را مبهوت خودش میکند. دستی به سر و گوشش کشیده شود، چند صد سال دیگر یخدان است و سرِ پا؛ و میشود از محوطه محصورش هزار تا استفاده کرد؛ از نمایشگاه آثار هنری گرفته تا جایی برای اجرای انواع تئاترها؛ ملت، دور تا دور یخدان مینشینند و پایشان را آویزان میکنند به سمت وسط؛ و آن وسط، گروه، برنامهاش را اجرا میکند؛ و مثلا لطفی دارد شنیدن صدای دوتار در این مخروط آجری که همه عمر، گوشش آشنای موسیقی آبها بوده است.
سلطان شکربار، و شیری که کنارش دراز کشیده است
بعد یخدان، صاف میرویم سراغ «سلطان شکربار» که مزارش آنقدرها فاصلهای با یخدان ندارد و این مزار هم یکی دیگر از آن مزارات رازآلود سنگان است؛ و درباره او هم قصههای فراوانی گفته میشود در فولکلور؛ اینکه پیری روشنضمیر بوده از صحابه صدر اسلام؛ و این که مرکبش شیری بوده که با او همه جا، همراه بوده؛ و اینکه وقتی پیر سرانجام در نبردی، فرسنگها دور تر از سنگان، کشته میشود، سر از تنش جدا میافتد و پیر، سرش را برمیدارد و پرواز میکند و میآید همینجا در سنگان و اینجا آرام میگیرد و برای همین، به «پیر پرنده» هم مشهور است؛ و بعد از او، شیرش هم میمیرد و در کنار پیر به خاک سپرده میشود؛ و همینحالا هم آن صورت قبر، قبر شیر، در کنار قبر پیر، هست.
قصه دیگری هم هست؛ اینکه صوفیای از «بَرآباد»، روستای بالادست سنگان، در حقانیت پیر شک میکند و به خادم مزار میگوید اگر قبر شیر را باز کردی و اثری از پشم شیر در آن بود، چند ساعت از آب قنات برآباد را وقف خادمان مزار پیر میکنم؛ و خادم قبر را باز میکند و صوفی میبیند که به جای پشم شیر، خود شیر دراز کشیده؛ و صوفی هوس میکند مویی از شیر برای خودش جدا کند و تا دست میبرد، شیر میغرد و صوفی به وحشت میافتد... و همین حالا چند ساعت از آب قنات، وقف خادمان مزار است که باغ و راغی دارند در کنار مزار.
و سرانجام اینکه سنگانیها معتقدند اگر کسی از صدق دل، در مزار سلطان شکربار، نذری کند، دانههای شکر را در سر و روی خود و در زیر درخت پسته روییده از روی مزار میبیند.

مزار سلطان شکربار، مزاری است مثل همه مزارات خراسان؛ با بنایی خشت و گلی و حجرههایی برای بیتوته؛ و مسجدی هم دارد که ظاهرا تاریخ بنایش به روزگار تیموری میرسد و کتیبههای نفسگیر گچی دارد در زمینه تیره کاهگلی؛ مسجدی که آفتاب دلچسب صبحگاهی، شبستانش را روشن کرده است؛ و سنگان، تل دلتان بخواهد مسجد دارد، همه هم تاریخی.
تاریخ سنگان با مزار پیرها عجین شده است
تا آفتاب خودش را پهن کند بر سر و صورت شهر، با احمد جلالی چرخی در سنگان میزنیم که شهر سنگ آهن هم هست و معدنهایی که ماده اولیه کارخانههای ذوب آهن را فراهم میآورند و به خاطر همین معدنهای دیرسال، آهنگری در سنگان از آن پیشههای باستانی است و دور نیست که در سالهای بعد از این، در همین گوشه و کنار سنگان، محوطهای یافت بشود و یافتههایی مهم را از عصر آهن به روزگار ما بیاورد.
حاجی یارمحمد علیکوزهای، آهنگر پیر سنگانی هم تا پدر و پدربزرگش را یاد میدهد؛ پیشهشان همین آهنگری بوده و بیل و کجبیل و انبر و خیش و خرمنکش میساختهاند. مغازه دودگرفتهاش انگار از هزارهای پیشین آمده؛ از دل تاریخ کهن خراسان؛ و سنگان، شهر همین تاریخ است؛ تاریخی که انگار با مزار پیرها عجین شده است. در آهنگری، چای میخوریم و به سنگانگردی ادامه میدهیم.
«مزار پیر عسکری»، تقریبا پهلو به پهلوی آهنگری است؛ با دستهای سپنج (اسفند) روی مزار که لابد یکی اول صبح، آورده و گذاشته؛ و سنگانیها سپنج را نماد پاکی میدانند.
«مزار یعقوب کلهلق» (سربرهنه) هم هست؛ و زنهایی که به زیارت مزار آمدهاند و جلوهای باستانی به محوطه خاکی و خاکگرفته مزار دادهاند؛ و «مزار خواجهروشنایی» که معمای دیگری است در میان مزارات خراسانی و علاوه بر سنگان، مشهد و نیشابور و تربت جام و بلخ و مزار شریف هم، از همین مزار با همین نام داریم و هرجایی این مزار هست، عموما زنها برایش نذر میکنند و حتما چشمهای، حوضی، سرآبی چیزی در نزدیک آن هست و در نزدیکی مزارخواجه روشنایی سنگان که حالا شده مسجد نور، آبانبار (در گویش خراسانیها حوض/ حوضانبار) بزرگی بوده که حالا دیگر نیست.
فهرست مزارات، تمامی ندارد. یکی دو مزار دیگر را هم میگذاریم برای سفر بعد.
و کاش در سنگان، کسی همت کند و این مزارات را که عموما در حصار دیوارها و درهای بسته ماندهاند، به آغوش شهر برگرداند. چرا باید مزارات تاریخی (و حتی پیشاتاریخی) با در و دیوار از کالبد شهر جدا شده باشد؟ و چرا نباید رهگذرها در مسیر معمول آمد و شدهای روزانه، از میان مزارها بگذرند؟
مسجدها (و ساباطها) میراث نفسگیر سنگانیها
ظهر، از چرخیدن در مزار پیرهای سنگانی، فارغ میشویم و از دل چند ساباط میگذریم که در گرمای داغ ظهر سنگان، خنکای دلچسبی دارند و چقدر ساباطها در آفتابهای داغ، غنیمتاند. کاش که ساباطها برای سنگان بمانند و صاحبان آن خانهها که ساباط راهش را از دل آن خانهها باز کرده، هوس نکنند دست از این میراث موروثی بردارند و به جایش خانههای نونوار بسازند. از ساباطها میگذریم و به «مسجد گنبد» میرسیم؛ مسجدی که به ابعاد همه شبستانش، گنبدی بزرگ دارد و انواع گرههای آجری که فضای داخلی مسجد را به موزه زنده آجر و آجرچینی بدل کردهاند. مسجد گنبد کتیبههای گچی هم کم ندارد که هر کدامشان، آیاتی یا سورهای از کلامالله را کتابت کردهاند و ماندگار شدهاند.

از مسجد گنبد، کج میکنیم سمت مسجد جامع؛ و شکوه «مسجد جامع سنگان» و هنر نفسگیر آرایههای آجریاش، نقطه اوج سنگانگردی است. و اگر سنگان تنها همین مسجدها را میداشت جا داشت که عنوان موزه زنده آجرچینی خراسان را از خود کند.
سنگان، همانقدر که مزار پیر دارد، همانقدر هم مسجد دارد؛ یکی از یکی تاریخیتر و دیدنیتر.
قروتی با نان تافتون سنگانی، از خود بهشت آمده است
ناهار را در بومگردی، به اشکنه کشک و بادمجان مهمانیم؛ به «قروتی» دستپخت مادر احمدآقا جلالی؛ و قروتی با پیاز فراوان و نان تافتون سنگانی، از خود بهشت آمده است.
و این رودخانه که از «شاه سنجان» سرچشمه گرفته
سنگان، شهر عرفان و تصوف هم هست و این رودخانه که از «شاه سنجان» و «میرقوامالدین سنجانی» سرچشمه گرفته، هنوز هم در این گوشه شرقی خراسان، خروشان است...
شاه سنجان عارف نامدار قرن ششم بوده و شاعری که رباعیات فراوان سروده؛ مرید عارف بزرگ خراسانی خواجه مودود چشتی؛ و بخشی از عمر خود را «چشت شریف» گذرانده در قلب خراسان؛ در هرات باستان؛ و به روایت عبدالرحمان جامی در نفحاتالانس، در چشت که بوده در همه آن سالها نقض طهارت (یعنی کاری که وضویش را باطل کند) نکرده و هر وقت که نیاز به قضای حاجت داشته از منطقه چشت بیرون میرفته است.

«نام وی رکنالدین محمود است و از دیه سنجان خواف است؛ شرف صحبت خواجه را دریافته بوده است و چند وقت در چشت اقامت نموده؛ و میگویند که در مدت اقامت هرگز در چشت نقض طهارت نکرده. چون خواستی که طهارت کند سوار شدی و از چشت بیرون آمدی و دور رفتی و طهارت ساختی و مراجعت نمودی؛ میگفتی که مزار چشت منزل مبارک و مقام متبرک است، روا نباشد که آنجا بیادبی کنند. و گویند که پیشتر وی را خواجه سنجان میگفتند خواجه مودود، شاه لقب نهاد...»
مزار شاه سنجان حالا حیاطکی است پهلو به پهلوی مسجدی در میانه شهر سنگان. مزار، به سنت همه مزارات خراسانی، در وسط حیاط است و حجرههایی در پیرامون آن؛ و درختی که از روی قبر، روییده است تا نمادی از حیات جاودان انسان باشد.
مزار «میرقوامالدین سنجانی» عارف قرن نهم هم جایی دورتر از مزار شاه سنجان است با بنایی بقعهمانند که تکهای دیگر از تاریخ سنگان را نشان میدهد.
آسبادها؛ میراثی مشترک سرزمین بادهای صد و بیست روزه
نمیشود به سنگان آمد و سراغی از آسبادها نگرفت؛ میراثی مشترک که از زابل و زرنج تا خواف و تایباد و هرات گسترده است و هر جایی در این گستره وسیع، در این سرزمین بادهای صد و بیست روزه، میشود سراغی از این فناوری باستانی گرفت. چرخ آسبادهای سنگان، دیگر آنقدرها نمیچرخد اما به هر حال میراث آسباد، آنقدر مهم و مغتنم هست که دیدن همین پرههای خسته چوبی هم، پای ثابت سنگانگردی باشد.

با راهنمایی احمد آقا جلالی، عصری اول سری به ارگ و بعد سری به باغهای سنگان میزنیم و این باغها، معماری جالب توجهی دارند. باغها عمدتا یا مربع هستند یا مستطیل و آب در امتداد یکی از اضلاع، وارد باغ میشود، همه ضلع را طی میکند و از انتهای ضلع تقسیم میشود و پخش میشود در باغ. باغها دیواری هم دارند که به موازات همان ضلع، کشیده شده و عملا کوچهای تنگ و باریک درست کرده که مسیر جوی آب است و حریم باغ را به دو بخش بیرونی (یعنی همان کوچه) و اندرونی (یعنی فضای باغ) تقسیم میکند. درِ باغ، عمدتا در ابتدای همان کوچه راهآب قرار دارد و کسی که وارد باغ میشود، ابتدا کوچه را تا انتها میپیماید و سپس فرصت مییابد تا وارد محوطه اصلی باغ بشود... و شاید که این شیوه در معماری باغ، ویژه همین سنگان باشد.
تاریخ خراسان، هیچ وقت بیموسیقی نبوده و سنگان، شهر تاریخ است
شب دوباره در حیاط بومگردی خانبیبی نشستهایم و باد در شاخههای بید مجنون میپیچد و بوی بیگانه اکالیپتوس را میپراکند.
یکی دو گروه موسیقی مقامی آمدهاند تا دوتاری بزنند و آوازی بخوانند؛ و موسیقی مقامی هم در سنگان، همچنان نفس میکشد؛ که تاریخ خراسان، هیچ وقت بیموسیقی نبوده است و سنگان، شهر تاریخ است.




نظر شما