از کودکی که در دنیای بیمرز شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی رشد میکند تا والدینی که زیر فشار اقتصادی، اضطراب تربیتی و انتظارات پایان ناپذیر جامعه قرار گرفتهاند، فاصله میان نیازهای نسل جدید و امکانات خانوادهها هر روز بیشتر میشود؛ شکافی که نشان میدهد تربیت فرزند دیگر صرفاً یک وظیفه خانوادگی نیست و بدون حمایت نظام آموزشی، خدمات اجتماعی و سیاست گذاری مسئولانه دولت، نمیتوان از خانوادهها انتظار داشت به تنهایی پاسخگوی تمام نیازهای کودکان باشند.
زندگی در قرن بیست ویکم، معنای والد بودن را تغییر داده است؛ پدر و مادر امروز نه تنها باید درباره آموزش، سلامت، تغذیه و آینده فرزند خود تصمیم بگیرند، بلکه ناچارند با پیامدهای استفاده از تلفن همراه، شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی، آزار اینترنتی و انبوه اطلاعات متناقض نیز مواجه شوند. همزمان، افزایش هزینههای زندگی، دشواری ایجاد تعادل میان کار و خانواده و فشار الگوهای غیرواقعی والدگری، فرصت و توان روانی بسیاری از خانوادهها را محدود کرده است.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است که آیا میتوان مسئولیت همه این چالشها را به خانواده واگذار کرد و در عین حال، ابزار و حمایت لازم را در اختیار آن قرار نداد؟ محمدمهدی سیدناصری، حقوقدان و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان، در بررسی این مسئله بر ضرورت بازتعریف مسئولیت دولتها و نهادهای اجتماعی در حمایت از والدین تأکید میکند. این دیدگاه با رویکرد سازمان جهانی بهداشت و یونیسف نیز همراستاست؛ نهادهایی که حمایت از والدین، ارتقای سلامت روان خانواده و ایجاد محیط دیجیتال ایمن برای کودکان را بخشی از سیاستهای ضروری حمایت از کودک میدانند.
والدگری؛ تجربه خانوادگی به مسئلهای اجتماعی
در گذشته، بخش مهمی از تجربه تربیت فرزند از طریق خانواده گسترده، روابط همسایگی، مدرسه و تعاملات روزمره اجتماعی منتقل میشد؛ والدین در کنار مسئولیتهای خود، از تجربه پدربزرگها و مادربزرگها، حمایت بستگان و مشارکت محیط پیرامون بهره میبردند. البته نباید گذشته را دورانی بدون دشواریهای تربیتی تصور کرد؛ تفاوت اصلی در ماهیت چالشها و شکل حمایتهای اجتماعی بود.
امروز ساختار خانوادهها تغییر کرده، بسیاری از والدین ساعات طولانی تری را در محیط کار میگذرانند و در برخی خانوادهها، نبود شبکه حمایتی نزدیک، نگهداری و تربیت کودک را دشوارتر میکند. در عین حال، دسترسی گسترده به اطلاعات لزوماً به معنای دسترسی به راهنمایی معتبر نیست؛ والدین با انبوهی از توصیه های تربیتی، نسخههای روان شناختی و الگوهای آموزشی روبه رو هستند که گاهی با یکدیگر تناقض دارند.
محمدمهدی سیدناصری معتقد است دشوار شدن والدگری را نباید صرفاً به ضعف مهارتهای فردی پدر و مادر نسبت داد؛ این دشواری، بازتاب تغییرات عمیق اجتماعی، اقتصادی، فناورانه و حقوقی است. از این منظر، انتظار برای اینکه خانواده به تنهایی همه مشکلات رشد کودک را حل کند، با واقعیتهای زندگی امروز سازگار نیست.
اهمیت این موضوع زمانی بیشتر میشود که بدانیم تربیت کودک فقط به انتقال اطلاعات یا کنترل رفتار او محدود نمیشود. رشد عاطفی، احساس امنیت، توانایی برقراری ارتباط، یادگیری حل مسئله و شکلگیری استقلال نیز بخشی از فرایند تربیت هستند. تحقق این اهداف به زمان، آرامش نسبی، دسترسی به خدمات تخصصی و محیطی باثبات نیاز دارد؛ امکاناتی که توزیع آنها میان خانوادهها یکسان نیست.
بنابراین، والدگری را باید در پیوند با شرایط زندگی خانواده بررسی کرد؛ نمیتوان از والدینی که با ناامنی شغلی، کمبود زمان، هزینه های سنگین مراقبت و فرسودگی روانی روبه رو هستند، همان انتظاراتی را داشت که از خانوادههای برخوردار از منابع مالی و شبکه حمایتی گسترده وجود دارد. این تفاوتها، مسئله تربیت را به موضوعی مرتبط با عدالت اجتماعی تبدیل میکند.
کودکان در دنیای دیجیتال ؛ والدین درگیر قواعدی ناآشنا
یکی از مهمترین تفاوتهای والدگری امروز با نسلهای گذشته، حضور فناوری در تقریباً تمام ابعاد زندگی کودکان است. تلفن همراه و شبکههای اجتماعی فقط ابزار سرگرمی نیستند؛ کودکان از طریق آنها درس میخوانند، ارتباط برقرار میکنند، هویت اجتماعی خود را شکل میدهند و با الگوهای رفتاری و اطلاعاتی مواجه میشوند که کنترل کامل آنها در اختیار خانواده نیست.
گزارش یونیسف با عنوان «کودکی در دنیای دیجیتال» که در سال ۲۰۲۵ منتشر شد، تأکید میکند که آثار فناوری بر سلامت روان کودکان را نمیتوان صرفاً با میزان استفاده از صفحه نمایش توضیح داد؛ براساس این گزارش، تجربههایی مانند آزار اینترنتی و سوءاستفاده جنسی آنلاین ارتباط نیرومندتری با پیامدهای منفی سلامت روان دارند و مقابله با این آسیبها به سرمایهگذاری بیشتر شرکتهای فناوری و قوانین مؤثرتر دولتها نیاز دارد.
این یافته، بحث را از توصیه ساده به والدین برای محدود کردن زمان استفاده از تلفن همراه فراتر میبرد؛اگر یک پلتفرم محتوای آسیب زا را در معرض دید کودک قرار دهد، اگر سازوکارهای گزارش آزار کارآمد نباشند یا اگر اطلاعات شخصی کودک بدون حفاظت کافی جمعآوری شوند، مسئولیت پیشگیری از آسیب را نمیتوان تنها متوجه پدر و مادر دانست.
در کنار این مسائل، گسترش هوش مصنوعی نیز چالشهای تازهای ایجاد کرده است؛ کودکان ممکن است از ابزارهای هوش مصنوعی برای انجام تکالیف، دریافت اطلاعات یا حتی گفت وگو درباره مسائل شخصی استفاده کنند؛ در حالی که والدین همیشه از نحوه عملکرد این ابزارها، محدودیتهای اطلاعاتی آنها و خطرهای احتمالی آگاه نیستند.
یونیسف در گزارش سال ۲۰۲۶ خود درباره منافع عالی کودکان در سیاست گذاری دیجیتال، بر ضرورت طراحی فناوریهای کودک محور، افزایش سواد دیجیتال و پاسخگویی بیشتر شرکتهای فناوری تأکید کرده است. این گزارش با استناد به مشورت با بیش از ۲۰۰ کودک در هفت کشور، نشان میدهد که محیط دیجیتال هم فرصت یادگیری و ارتباط فراهم میکند و هم ممکن است به محیطی ناامن و نابرابر تبدیل شود.
در چنین فضایی، راهکار صرفاً ممنوعیت یا کنترل دائمی نیست؛ والدین باید امکان گفت وگو با فرزندان درباره خطرها، حریم خصوصی، اعتبار اطلاعات و رفتار مسئولانه آنلاین را داشته باشند؛ اما برای انجام این وظیفه به آموزش معتبر، راهنمایی مدارس و ابزارهای ایمن نیاز دارند. وقتی دانش دیجیتال کودکان گاهی از والدینشان بیشتر است، آموزش سواد رسانهای باید به برنامهای عمومی تبدیل شود، نه مهارتی که یادگیری آن کاملاً به توانایی هر خانواده وابسته باشد.
والد کامل، خانواده فرسوده؛فشار انتظارات غیرواقعی
والدگری معاصر فقط به دلیل افزایش مسئولیتها دشوار نشده، بلکه معیارهای موفقیت در آن نیز تغییر کرده است؛ از پدر و مادر انتظار میرود همزمان نقش معلم، مربی، مشاور عاطفی، متخصص تغذیه، ناظر فضای مجازی و برنامه ریز آینده فرزند را ایفا کنند. در شبکههای اجتماعی نیز تصویرهایی از خانوادههای ظاهراً بینقص، کودکان همیشه موفق و والدینی کاملاً آگاه بازتولید میشود که میتواند فاصله میان واقعیت زندگی و انتظارات اجتماعی را افزایش دهد.
در چنین شرایطی، اشتباههای معمول تربیتی ممکن است به احساس شکست تبدیل شوند؛ والدینی که فرصت کافی برای بازی، گفت وگو یا همراهی آموزشی با فرزندشان ندارند، گاهی خود را مقصر میدانند؛ حتی اگر بخش مهمی از مشکل به ساعات کاری طولانی، هزینههای زندگی یا نبود خدمات حمایتی مربوط باشد.
این فشار زمانی خطرناکتر میشود که اضطراب والدین بر کیفیت رابطه آنها با کودک اثر بگذارد. خستگی مزمن، نگرانی اقتصادی و احساس ناتوانی ممکن است تحمل والدین را کاهش دهد و زمینه تعارضهای خانوادگی را فراهم کند. البته همه مشکلات روانی والدین ناشی از فشارهای اجتماعی نیست و نباید هر دشواری تربیتی را به یک علت نسبت داد؛ با این حال، نادیده گرفتن نقش شرایط زندگی نیز تصویری ناقص از مسئله به دست میدهد.
دولت چه وظیفهای دارد؟
بخش مهمی از بحث والدگری به این پرسش حقوقی بازمیگردد که مسئولیت تربیت کودک تا کجا بر عهده خانواده است و دولت در کدام نقطه باید وارد عمل شود. سیدناصری با استناد به اصول حقوق بینالملل کودک، بر این نکته تأکید دارد که مسئولیت اولیه والدین به معنای رفع مسئولیت از دولت نیست.
ماده ۱۸ کنوانسیون حقوق کودک، والدین یا سرپرستان قانونی را مسئول اصلی تربیت و رشد کودک میداند، اما در همان حال دولتها را موظف میکند کمک مناسب را برای ایفای این مسئولیت فراهم کنند و توسعه نهادها، امکانات و خدمات مراقبت از کودکان را تضمین کنند. این ماده همچنین بر حق کودکانِ والدین شاغل برای بهرهمندی از خدمات و امکانات مراقبتی واجد شرایط تأکید دارد.
این اصل حقوقی، مرز مهمی میان مسئولیت خانواده و تعهد عمومی ترسیم میکند. والدین نمیتوانند مسئولیت خود در قبال کودک را به دولت واگذار کنند؛ همانطور که دولت نیز نمیتواند با استناد به خصوصی بودن خانواده، از فراهم کردن شرایط لازم برای رشد و حمایت از کودک کنار بکشد.
از این منظر، حمایت دولتی صرفاً به کمک هزینه یا پرداختهای مقطعی محدود نیست. دسترسی به مهدکودک و خدمات مراقبتی باکیفیت، آموزش عمومی مهارتهای فرزندپروری، خدمات سلامت روان، حمایت از والدین شاغل، سیاستهای سازگار با زندگی خانوادگی و نظام مؤثر حمایت از کودکان در معرض آسیب، همگی میتوانند بخشی از این مسئولیت باشند.
در حوزه دیجیتال نیز مسئولیت دولت به آموزش خانوادهها ختم نمیشود؛ قانون گذاری برای حفاظت از اطلاعات کودکان، نظارت بر رعایت حقوق آنها در خدمات آنلاین، ایجاد سازوکارهای گزارش و رسیدگی به آزار اینترنتی و الزام شرکتها به ارزیابی خطرهای محصولاتشان، از جمله اقداماتی است که میتواند بار حفاظت از کودک را از دوش خانواده به یک نظام مسئولیت مشترک منتقل کند.
توصیه به والدین تا مسئولیتپذیری جامعه
محمدمهدی سیدناصری بر این باور است که پیچیدگیهای جهان معاصر، والدگری را به مسئولیتی مشترک میان خانواده، دولت، نظام آموزشی، جامعه مدنی و شرکتهای فناوری تبدیل کرده است. تحقق این دیدگاه مستلزم آن است که حمایت از والدین از سطح شعار فراتر برود و در سیاستهای عمومی جایگاهی مشخص پیدا کند.
نخستین گام، ایجاد نظام فراگیر آموزش والدگری است؛ نظامی که بهجای تمرکز صرف بر سالهای نخست تولد، نیازهای خانواده را در مراحل مختلف رشد کودک، از خردسالی تا نوجوانی، پوشش دهد. این آموزشها باید درباره ارتباط مؤثر، مدیریت تعارض، شناخت نیازهای رشدی، سلامت روان و سواد دیجیتال باشد و از طریق مدارس، مراکز سلامت و خدمات اجتماعی در دسترس خانوادهها قرار گیرد.
دومین ضرورت، تقویت حمایت از والدین شاغل است؛ دسترسی به خدمات مراقبت از کودک، انعطاف پذیری متناسب در محیط کار و امکان استفاده واقعی از مرخصیهای مرتبط با مراقبت، میتواند بخشی از فشار روزمره خانوادهها را کاهش دهد. سیاست حمایتی زمانی معنا دارد که والدین برای استفاده از آن ناچار نباشند میان حفظ شغل و پاسخگویی به نیازهای فرزندشان یکی را انتخاب کنند.
سومین محور، توسعه خدمات سلامت روان و حمایت اجتماعی است؛ دسترسی به مشاوره تخصصی با هزینه قابل تحمل، شناسایی زودهنگام خانوادههای در معرض فرسودگی و حمایت از والدینی که با شرایط دشوار اقتصادی یا اجتماعی مواجهاند، باید بخشی از سیاست پیشگیری باشد. رویکرد سازمان جهانی بهداشت نیز نشان میدهد که حمایت از والدین میتواند در کنار بهبود رابطه والد و کودک، به کاهش خطر بدرفتاری و مشکلات عاطفی و رفتاری کمک کند.
در نهایت، باید از نگاه سرزنشگرانه به والدین فاصله گرفت؛ خانوادهها مسئولیت مهمی در رشد و تربیت کودک دارند، اما توانایی انجام این مسئولیت از شرایط اقتصادی، کیفیت خدمات عمومی و محیط اجتماعی جدا نیست. والدگری موفق را نمیتوان فقط با میزان تلاش فردی پدر و مادر سنجید؛ باید پرسید جامعه چه امکاناتی در اختیار آنها قرار داده و تا چه اندازه از حقوق و نیازهای کودک حمایت کرده است.




نظر شما