علی از خرداد، همان وقتی که مشغول امتحانهایش بود، شبها به شوق این میخوابید که زودتر از امتحانات خلاص شود و برود جنوب، پیش پدربزرگش. هرروز بعد از امتحان دوستانش را دور خودش جمع میکرد و از خاطرات پدربزرگش میگفت. میگفت آقاجانش یک لنج بزرگ دارد، در فصل ماهیگیری تورهایش پر از ماهی میشود و عاشق دریاست. آنقدر دریا را دوست دارد که محال است یک روز طلوع و غروب خورشید اسکله را از دست بدهد. وقتهایی که دلش میگیرد با دریا درد و دل میکند و دلش طاقت نمی آورد بیشتر از چند روز از خلیج فارس دور باشد.
اما علی هنوز درست نمیفهمید چرا پدربزرگش انقدر دریا را دوست دارد. با خودش قرار گذاشت که در این سفر حتما از او بپرسد چرا عاشق دریاست.
بالاخره زمان موعود فرا رسید.
در تمام راه علی روی پاهایش بند نبود. دلش لک زده بود برای اینکه از دستان پدربزرگش ماهی کبابی بخورد و کنارش در قایق لم بدهد و دریای بیکران را تماشا کند.
به جزیره که رسیدند، پدربزرگ با دشداشه سفید و چفیهای که به سر بسته بود، متتظرشان ایستاده بود.
علی بعد از به آغوش کشیدن پدربزرگ بیمقدمه پرسید: آقاجون پس کی میریم دریا؟
پدربزرگش خندید و گفت: همین حالا!
بعد از استراحتی کوتاه، پدربزرگ علی را ترک موتورش نشاند و با هم تا اسکله رفتند.
در اسکله برخلاف کوچه پسکوچههای جزیره، سروصدا و رفت و آمد زیاد بود.
صدای موج میآمد و فریاد ملوانها و ناخداها.
پسر جوان لاغر اندامی از دور علی و پدربزرگ را دید، دست بلند کرد، به سمتشان دوید و فریاد زد: ناخدا هرمز! ناخدا هرمز! میبینم که مهمونات رسیدن. بیاین قایق آماده است.
و به قایق بزرگ قرمز رنگی اشاره کرد که کنار اسکله بسته شده بود.
پدربزرگ و علی سوار شدند. پسر جوان که عَبِدو صدایش میکردند، برایشان چای ریخت و رو به علی گفت: روی دریا فقط چایی میچسبه ناخدا کوچولو.
با قایق قرمز رفتند و رفتند و به جایی رسیدند که تا چشم کار میکرد آب بود.
کمی جلوتر از آنها کشتیهای بزرگ و لنجهای باری روی آب ساکن بودند.
عبدو موتور قایق را خاموش کرد و گفت: از این جلوتر نمیشه رفت.
علی لب ورچید و گفت: چرا؟ دلم میخواست برم نزدیک اون کشتیها و لنجها!
عبدو خندید و گفت: قانون خلیجفارسه پسر!
علی پرسید: کی براش قانون گذاشته؟
پدربزرگ لبخند زد و گفت: صاحبش! مالکش.
علی چشمهای گرد شدهاش را دوخت به آب و پرسید: کی صاحب دریای به این بزرگیه؟
پدربزرگ دستش را توی دریا فرو برد و مشتی آب برداشت و گفت: ما مردم ایران پسرم. این آب، این خلیج حق ماست. مال ماست. از ازل تا ابد اسم این خلیج فارس بوده و هست. از این نقشه جدا نشدنیه. حالا که دشمن به خاک ما حمله کرده و خیال کرده میتونه آب رو تصاحب کنه، باید بفهمه اینجا هم مرز ماست!
بعد با مهربانی نگاهی به علی کرد و ادامه داد: صاحب این خلیج تویی پسرم. دوستها و همکلاسیهاتن. این خلیج مال شما و بچههای شماست. من عمری روی موجهای این آب زندگی کردم. خلیج فارس مثل خونمه. حالا که دشمن خواسته با پررویی و قلدری واسه خونه ما تکلیف تعیین کنه، باید بفهمه اینجا حرف، حرف کیه!
علی دستش را زیر چانه زده بود و به آبی بیانتهای خلیج فارس نگاه میکرد.
بعد زیرلب از پدربزرگ پرسید: پس واسه همینه که عاشق اینجایین؟
پدربزرگ علی را در آغوش گرفت و گفت: آره باباجون! آدمیزاد عاشق خونهشه. نمیتونه ازش دور بمونه. نمیتونه ببینه کسی چشم داره به خونهاش.
کمکم خورشید داشت غروب میکرد و نور نارنجی رنگش روی آبهای خلیج میدرخشید.
عبدو موتور قایق را روشن کرد و گفت: دیگه وقت برگشته. بریم یه ماهی کبابی حسابی براتون آماده کنم.




نظر شما