مسئله این است که در روابط امروزی، حس خوب دادن زیادی و جملات زرد انگیزشی، دردی را دوا نمیکند، اما انگار نیاکان ما خیلی پیشتر از روانشناسان و پژوهشگران ارتباطات، به مهارت مهم خوب شنیدن پی برده بودند.
طوری که اگر همین بیت «گوشِ تو دو دادند و زبان تو یکی / یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو» را سرلوحه گفتوگوهای روزمرهمان قرار دهیم، شاید کمتر پیش بیاید که کسی از غصهای برایمان بگوید و ما پیش از شنیدن تمام حرفهایش، با جملات کلیشهای مثل «خدا بزرگه» و «همهچیز درست میشه»، بزنیم توی برجک طرف و از حرف زدن به کلی پشیمانش کنیم!
مثبتاندیشی سمی
قدیمتر برای روز مبادا یک استراتژی فرار مشخص داشتم. هر وقت زندگی در برابرم قد علم میکرد و شاخوشانه میکشید، مستقیم شال و کلاه میکردم و میرفتم خانه مامانبزرگ تا طومار مصیبتهای عالم را پهن کنم وسط. مامانبزرگ هم با همان جملات همیشگی «دخترم، هنوز که چیزی نشده» یا «خدا رو چه دیدی، حتماً حکمتی توش بوده!» به دادم میرسید.
انصافاً اوایلش دُز آرامبخشش بالا بود، اما از یک جایی به بعد، این مدل دلداری دادن نهتنها دردی را دوا نمیکرد؛ بلکه دقیقاً خودش میشد نمک روی زخم! البته میدانستم مامانبزرگ نیتش خیر است و صلاحم را میخواهد، اما خب، نتیجه حرفهایش درست برعکس چیزی بود که نیاز داشتم.
طفلک بعد از اینکه میدید هی آشفتهتر میشوم، با همان لحن مادرانه میگفت: «ننه، مگه جز دلداری دادن چه کار میتونم بکنم؟» این اخلاق مامانبزرگ، الان تبدیل شده به یکی از ضعفهای بزرگ روابط امروزی و ظاهراً خیلی راحت میتواند گفتوگو را با سرعت گریز از مرکز به بنبست بکشاند.
نه لزوماً چون از بیخ غلطاند؛ بلکه چون پیش از اینکه فرصتی برای شنیدن بدهند، مثل یک لحاف سنگین روی احساسات طرف مقابل پهن میشوند و خفهاش میکنند. عصر ایران مینویسد چاره این کار بالابردن سواد ارتباطی است.
ما مشکلمان این است که موقع گفتوگو، بهجای آنکه واقعاً گوش بدهیم، در ذهنمان مشغول چیدن پاسخهای بعدی هستیم. چیزی که روانشناسها به آن میگویند «مثبتاندیشی سمی». البته مثبتاندیشی ذاتاً دشمن خونی ما نیست و اتفاقاً در روزهای بحرانی میتواند حکم یک تکیهگاه محکم را داشته باشد، اما وقتی با توهم «هیچکس حق ندارد ناراحت باشد» قاطی شود، تبدیل به زهر هلاهل میشود.
وقتی هم با جملات شاهکاری مثل «خودت را جمعوجور کن» یا «فقط مثبت فکر کن!» سعی میکنیم رنج کسی را زیر سبیلی رد کنیم، داریم به او این سیگنال را مخابره میکنیم که: «احساساتت پشیزی ارزش ندارد و داری فیلم بازی میکنی!» در نتیجه طرف مقابلمان دستش را داغ میکند که دیگر جلو کسی سفره دلش را باز کند!
زنده نگهداشتن گفتوگو
اما از این طرف دیدن آدمهای غمگین، ما را مُعذب میکند و خیلیها هم بلد نیستند با این وضعیت چطور کنار بیایند.
البته پژوهشی در دانشکده کسبوکار هاروارد با بررسی بیش از ۲ هزار مکالمه واقعی، نشان داد که کیفیت رابطه ما، به نوع پرسشهایمان بستگی دارد. محققان پرسشها را به چهار دسته تقسیم کردند: از سؤالات سطحی و گذرا مثل «چه خبر؟» گرفته تا سؤالات آینهای که فقط بحث را برمیگرداند و سؤالات تغییر موضوع که کلاً مسیر را عوض میکند.
اما ستاره اصلی این پژوهش، سؤالات پیگیری بودند. مثلاً وقتی طرف مقابل میگوید «امروز خیلی خستهام»، بهجای اینکه با یک «من هم همینطور!» یا «بیخیال، همه خستهاند!» حرفش را خفه کنی، یک قدم جلوتر بروی و بپرسی: «خستگیات جسمیه یا ذهنت درگیر چیزیه؟» این یعنی تو واقعاً داری به حرفش گوش میدهی، نه اینکه فقط داری ادای شنوندهها را درمیآوری. ما که قرار نیست در هر مکالمهای، نقش مصلح جامعه را بازی کنیم یا با یک سؤال هوشمندانه، زندگی طرف را نجات دهیم. در عوض میتوانیم فقط بگوییم: «واقعاً سخت است» یا حتی با صداقت اعتراف کنیم: «نمیدانم چه بگویم، اما کنارت هستم». خلاصه اینکه اول رنج آدمی را به رسمیت بشناسیم و بعد سعی کنیم فقط گوش دهیم. همین دو کار کوچک گاهی خیلی بیشتر از تمام آن جملات قصار، به داد طرف مقابل میرسد.




نظر شما