[۳۰ تیرماه سال ۱۳۶۱، پایگاه هوایی نوژه]
عباس زودتر از بقیه از اتاق بیرون میآید. پشت سرش فرمانده پایگاه، در حالی که نقشههای طراحی عملیات را در دست گرفته خارج میشود.
دست میگذارد روی شانه عباس و میگوید: باز که تند رفتی برادر دوران! چند لحظه بمون.
عباس با چهرهای آرام و لبخندی محجوب منتظر حرفهای فرمانده میماند.
فرمانده دستی به ریشهای مشکیاش میکشد و میگوید:
عباس تو معاون عملیات این پایگاهی، فرمانده عملیاتی. این دفعه رو پرواز نکن، بمون تو اتاق عملیات. چند بار بگم؟ ریسک عملیات بالاست. زدن پالایشگاه الدوره اونم حالا که بغداد آماده است واسه اجلاس سران جنبش عدم تعهد، یعنی دست کردن تو لونه زنبور!
عباس میخندد و با اطمینان در چشمهای فرماندهای که همسن و سال خود او است نگاه میکند و میگوید:
اصلاً بیا اسم عملیات رو عوض کنیم. به جای عملیات بغداد بذاریم عملیات بیبازگشت، چطوره؟
یک قدم به فرمانده نزدیکتر میشود و با صدایی آرامتر ادامه میدهد: حرفم همونه که تو جلسه هم گفتم. من نمیتونم حالا که ریسک پرواز بالا رفته عقب بکشم.
بعد دستی روی شانه فرمانده پایگاه میگذارد و با همان لحن شوخطبعانه همیشگیاش میگوید: اصلاً پرواز تازه وقتی خطرش میره بالا جذابتر میشه!
فرمانده چشمش میماسد روی نام عباس دوران که روی سینه او دوخته شده بود. آب دهانش را با درد فرو میبرد.
عباس یاعلی میگوید و دستش را بالای سر تکان میدهد و میرود.
این آخرین ملاقات فرمانده با عباس بود.
[۱۱ اسفندماه ۱۴۰۴، پایگاه هوایی شهید عباس دوران]
مجید از اتاق عملیات بیرون میآید. دو روز است که لباس رزم از تنش درنیامده.
فرمانده پشت سرش میآید و صدایش میزند و میگوید:
واستا مجیدجان، صبر کن برادر من! باز که تند رفتی. اطاعت از مافوق واجبهها سرتیپ کاظمی!
مجید لبخند میزند: جسارتاً من سر حرفم هستم امیر. من یا یک نفر دیگه چه فرقی میکنه؟ این عملیات باید انجام بشه.
فرمانده شانه مجید را میفشرد و میگوید:
شما سرمایه این پایگاهی مجیدجان، سرمایه مملکتی! اجازه بده تو این عملیات بچههای دیگه برن، تو بمون تو مقر کنترل. نقطه قوت و خطر این عملیات پرواز تو ارتفاع پایینه. بهخصوص روی خلیج فارس فقط باید تو محدود ۱۰۰ پایی پرواز کنیم. با همه اینا، معلوم نیست بتونیم اون همه سامانه پدافندی رو دور بزنیم یا نه... زدن پایگاه العدید همون قدر که مهمه خطرناکم هست. خودت میدونی چقدر احتمال برگشت نیروها کمه!
حالت صورت مجید تغییر میکند. چشمانش برق میزند و شمرده شمرده میگوید: من نیومدم ارتش که وقت خطر بترسم امیر. من خلبان شدم واسه همین روزا. یا خودمون برمیگردیم یا برنمیگردیم، ولی کار باید انجام بشه!
بعد رو به فرمانده دستش را به حالت احترام نظامی بالا میبرد، پاها را جفت میکند و منتظر فرمان میماند.
نگاه فرمانده روی صورت و تن مجید میچرخد. به موهای مرتب و جوگندمی و صورت تراشیدهاش نگاه میکند. چشمش قفل میشود روی نام مجید کاظمی که روی سینهاش دوخته شده.
میگوید آزاد و بعد، رفتن مجید را تماشا میکند. این آخرین باری است که مجید کاظمی را میبیند.
فرمانده با چهرهای خسته روی صندلی میافتد. به تلفن روی میزش نگاه میکند. دستهایش کشش ندارند تا گوشی را بردارد.
با واحد خبر و رسانه تماس میگیرد.
صدایش خسته و محزون است اما با غرور میگوید: خبر عملیات موفقیتآمیز حمله به پایگاه العدید رو منتشر کنید. اعلام کنید که ابهت سامانه پدافندی تاد رو شکستیم!
آب دهانش را به سختی قورت میدهد، چند لحظهای مکث میکند و زیر لب ذکر میگوید:
اعلام کنید هواپیماها تو مسیر بازگشت مورد حمله قرار گرفتن. هنوز از سرنوشت خلبانها، اطلاعاتی در دسترس نیست...
مرداد ماه ۱۴۰۵
فرمانده جلو هواپیما دستش را کنار صورتش بالا برده و با سری بلند منتظر ورود تابوتی است که با پرچم پوشیده شده.
صدای خبرنگاری که دورتر از او پشت سرش ایستاده را میشنود: هماکنون در انتظار ورود پیکر مطهر شهید سرتیپ خلبان مجید کاظمی هستیم که پس از چند ماه دوری به وطن بازگشته است. گفته میشود سه خلبان دیگر این عملیات در اسارت هستند.
تابوت مجید روی دست همکارانش پایین میآید. فرمانده با دیدنش پا به هم میکوبد و زیر لب میگوید: خوش اومدی مجیدجان!





نظر شما