وداع با آقای شهید ایران

سید‌مصطفی حسینی‌راد - پیکان قدیمی اما رهوار همکارمان، انگار خودش راه را بلد بود. به سمت هزار مسجد می‌تاخت و جاده‌های خاکی و سنگلاخی روستای «سیج» را درمی‌نوردید.

اشک بود و اشک، شوق بود و شوق!
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

روستای «آل» را که پشت سر می‌گذاشتیم، آب فراوان بود و باغها سرسبز، اما 10-15 کیلومتر بالاتر، نزدیکی‌های روستای سیج، باغها از تشنگی زرد شده بودند و میوه‌ها خشک. زمینها تشنه بودند و مردم روستای شهید‌پرور «سیج» هم تشنه! تشنه دیدار کسانی که بیایند و به آنها سری بزنند. تشنه دیدار کسانی که راه خاکی و صعب‌العبور روستایشان را بر خود هموار کنند و پای درددل اهالی روستا بنشینند.
ما اما برای کار دیگری رفته بودیم. بردن پیرمردها و پیرزنهای روستا به پابوس امام رضا(ع). در دهه کرامت، امام رئوف، اهالی روستا را طلبیده بود. گل از گلشان شکفت. یکی از پیرمردهای روستا می‌گفت پنج سال است به زیارت آقا نرفته. پیرزنی گوژپشت می‌گفت ده سال است نتوانسته‌ام به پابوس امام رضا‌(ع) بروم. آخر کسی نیست که ما را به زیارت ببرد. اشک در چشمهایمان حلقه زد و بغض گلویمان را فشرد. گفتیم: ما آمده‌ایم شما را به زیارت آقا ببریم.
زن و مرد و پیر و جوان دورمان حلقه زده بودند. باورشان نمی‌شد چه اتفاقی قرار است بیفتد. راستش، ما خودمان هم باورمان نمی‌شد. موانع خیلی زیاد بود، اما لطف امام رئوف امیدوارمان می‌کرد که بتوانیم این کار سخت را انجام دهیم؛ بردن 40 پیرمرد و پیرزن از پا افتاده به زیارت!
با لطف امام مهربانمان، کارها یکی یکی درست می‌شد. صبح پنجشنبه‌ای از آخرین روزهای تابستان، اتوبوس روستای «سیج» به سمت مشهد راه افتاد. سه ساعت بعد پیرمردها و پیرزنها مقابل حرم امام مهربانی با کمک چند تن از جوانهای روستا که همراه شده بودند، با زحمت زیاد از اتوبوس پیاده شدند. دویدیم و برایشان صندلی ویلچر آوردیم و همکاری که خدا یارش باشد، صدایش را به مدح آقا علی‌بن موسی‌الرضا (ع) بلند کرد.
اشک بود و اشک. شوق بود و شوق. افتان و خیزان، عصا زنان و گریان گام برمی‌داشتند. رسیدیم به صحن آزادی. نشستیم و روضه آغاز شد. روضه‌ای از روضه‌های بهشت. پیرمردها و پیرزنها انگار که گمشده سالهای سالشان را پیدا کرده باشند، زار زار گریه می‌کردند و ما هم که انگار یکی از زیباترین روزهای عمرمان را می‌دیدیم، بلند بلند می‌گریستیم. دست خودمان نبود. دلهایمان پیوند خورده بود به دلهایی که قدر امام را بهتر از ما می‌دانستند. دلهایمان پیوند خورده بود به دلهایی که عاشق‌تر بودند. نگاهمان گره خورده بود با نگاه‌هایی که عاشقانه گنبد طلایی آقا را می‌نگریستند و اشک می‌ریختند.
روز زیبایی بود. روز اشک و اجابت. روز مهربانی و کرامت. روزی که نه ما و نه اهالی روستای محروم «سیج» هیچ‌وقت آن را فراموش نخواهیم کرد.
***
این گزارش ناقص است. ما می‌خواهیم این کار را ادامه دهیم. آیا یاری کننده‌ای هست؟

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha