۸ تیر

۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۷:۰۷
کد خبر: 641055

آلزایمر هیولاست. حافظه ی مادرم را پس نمی دهد. یکسالی می شود که غریبه شده ایم. مثل مسافری که رفته به گذشته، جا خوش کرده همانجا.

به گزارش قدس آنلاین، از مادربزرگ تازه می گوید. از زن غریبه ای که چند ساعت پیش توی رستوران، «مهرناز» و «گلپر» صدایش زده. سرمیزشان نشسته و حال محمدآقا را پرسیده، گفته پرتقال های - پایین باغ - را بالاخره فروختند یا نه؟ و سراغ پیداشدن انگشتری سیدمیرزا را گرفته از او.

و بعد اَخم ریخته توی صورتش که او و ماهرخ و محبوبه و بقیه زن ها، همت درست و حسابی ندارند که حسینیه روستا نیمه تمام است هنوز.

«آفرینش» در هاله ای از تعجب نگاهم می کند که عمه جان نمی دانی چه جور واقعی می گفت شکم بعدی که بزایم حتماً پسر است، خواب دیده.

می گفت چند روز دیگر جهیزدوزان دخترِ نبات خاله یادم نرود. من هم دستِ دخترها را بگیرم و بروم آنجا.

بالای چهار بار تکرار کرد شنیده قرص اعصاب می خورم. و ادامه داد: نخور! دکترها که نعوذبالله که خدا نیستند. کیسه قرص و آمپولت را اگر از من می پرسی بردار و بریز توی چاه مستراح، یک آفتابه آب هم بگیر رویش. روی کلام بزرگ ترت هم هیچی نگو.

تا اینجا آمدم ببینم دردت چیست گلپرجان که سلام ها را بی علیک گذاشتی آمدی قهوه خانه قنبرک زدی؟ گاوهای زبان بسته را هم ندوشیدی انداختی گردنِ طاهره ی بخت برگشته.

به یوسف گفتم اگر حاجی آمد قلیانش را چاق کند تا جَلدی بیایم از زبان خودت بشنوم حالت چیست که به زن برادرت پیغام داده ای که فروشنده ای. بعدِ یازده سال خونِ دل خوری می خواهی زمین شالی را زیر قیمت بدهی برود.

مگر من نیستم؟ مگر باباحاجی دِق نمی کند اگر بفهمد تو اینقدر سَرخود و بی صلاح و مشورت شده ای؟

مبهوت و هیجان زده چشم دوخته ام به «آفرینش»... که ساکت می شود یکهو... می گویم جانِ عمه لوس نشو، بقیه اش... این ماجرا قسمت هر کسی نمی شود، بگو که سراپا گوشم.

که آه کشان می گوید: هیچی! این قصه پایانش باز است. ده دقیقه بعد خانومی هراسان از تَه سالن آمد و باعذرخواهی او را از پشت میزمان بلند کرد. می گفت سفارش غذا داده بودند که مادرشان غیبش زد.

دخترش بود. می گفت آلزایمر هیولاست. حافظه ی مادرم را پس نمی دهد. یکسالی می شود که غریبه شده ایم. مثل مسافری که رفته به گذشته، جا خوش کرده همانجا.

چکش: در حیرتم از بازی روزگار. از زنی که فرای دمانس، هنوز مادر است. از مهرنازی که یک نفر نیست دیگر. از «آفرینش» و تَه نشین شدن خنده هایش و از خودم که آلزایمر مثل شیشه شربت، تکان تکانم داده!

انتهای پیام /

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.