امروز که به خانه برمیگردیم یک بار دیگر به شهر و مظاهر پر زرق و برقش نگاه کنیم. به این جنگل آهن و بتن که نامش «کلانشهر» است. شهری که شبهایش مانند روز روشن است و آدمهایش بیشتر ترجیح میدهند در این روشنایی ساختگی قدم بزنند تا در آفتاب روشنگر واقعیت محض.
بودریار سالها پیش هشداری داد که امروز با گوشت و پوستمان حسش میکنیم: ما دیگر در «واقعیت» زندگی نمیکنیم؛ ما در تالاری از آینهها گرفتار شدهایم که تصویرها در آن هزاران بار زیباتر، ترسناکتر و هیجانانگیزتر از خودِ زندگی هستند.
حالا انسانی را تصور کنید – شاید جوانی بیست و چند ساله – که در این تالار آینهای رها شده است. او سلاحی به نام «تفکر عمیق» یا «صبر برای فهمیدن» را در کولهبارش ندارد و از طرفی به شدت تشنه است؛ تشنه دیده شدن، تشنه فهمیدن، تشنه تعلق، اما شهر مدرن به جای واقعیت، به او سراب میدهد.
پناه بردن به دنیای رنگی: واقعیت زندگی در کلانشهر مدرن، اغلب تلخ و خستهکننده است: ترافیک، گرانی، تنهایی، دیوارهای بلند و... اما در جیب این جوان، دروازهای جادویی به نام تلفن همراه وجود دارد که در آنجا همه چیز ظاهراً شفاف و قابل فهم است. آدمها یا قهرماناند یا دیو. زندگیها یا غرق در خوشبختیاند یا در اوج بدبختی. برای ذهنی که یاد نگرفته لایههای پنهان را بکاود، این دنیای شیشهای و رنگارنگ، بسیار «واقعیتر» و جذابتر از زندگی معمولی خودش است.
فرصتی برای اندیشیدن نیست: در سرعت سرسامآور شهر، فرصتی برای مکث و اندیشیدن نیست. همه چیز باید «همین حالا» حس شود. این جوان یاد گرفته که با قلبش فکر کند، نه با مغزش. یک تیتر جنجالی، یک عکس غمانگیز، یک فریاد خشمگین در فضای مجازی، روح او را تسخیر میکند. او فرصت نمیکند بپرسد «آیا این حقیقت دارد؟». او فقط «حس» میکند: میترسد یا خشمگین میشود. در این شهر شلوغ، احساسات شدید تنها چیزی است که به او حس زنده بودن میدهد، حتی اگر این احساسات بر پایه یک فریب بنا شده باشند.
همسایگانی که دشمن شدند: ما در شهر مدرن در آپارتمان، دیوار به دیوار هم زندگی میکنیم اما همدیگر را نمیشناسیم. طبیعی است که وقتی شناخت نباشد، ترس جای آن را میگیرد. برای آن جوان تنها، آن کسی که شبیه او فکر نمیکند، دیگر یک انسان هموطن نیست؛ بلکه تبدیل میشود به همان «هیولایی» که رسانهها برایش ساختهاند.
فریادی برای دیده شدن: و سرانجام، آن رفتارهای مخرب… آن شکستنها... لزوماً از سر شرارت نیست؛ اینها فریاد یک غریق است. جوانی که میخواهد روی این دیوار صاف و صیقلی شهر، خراشی بیندازد تا ثابت کند «من هستم». وقتی کلمات و منطق برای گفتوگو نباشد، خشونت، زبان بیان او میشود. او ویران میکند، نه برای اینکه هدفی دارد، بلکه چون میخواهد در این نمایش بزرگ رسانهای، برای چند لحظه بازیگر نقش اول باشد.
ما در وهله نخست با ارتشی از انسانهای شرور روبهرو نیستیم؛ ما با لشکری از ارواح سرگردان مواجهیم که در زرق و برقِ «حادواقعیت» گم شدهاند. آنها قربانیان شهری هستند که ویترینهایش پرنور، اما جیبهایشان، تاریک است. انسانی که اگر در نظام آموزشی و تربیتی تفکر نقادانه یاد میگرفت، امروز در روشنایی شبها برای مصرفگرایی در خیابان پرسهزنی نمیکرد و فردا چراغ همان خیابان را برای ابراز وجود نمیشکست.
۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۳:۴۵
کد مطلب: ۱۱۲۸۲۱۷
امروز که به خانه برمیگردیم یک بار دیگر به شهر و مظاهر پر زرق و برقش نگاه کنیم.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه
منبع: روزنامه قدس




نظر شما