زینب احمدی، شاعر جوان و پرستار اتاق عمل، با نخستین مجموعه شعر خود با عنوان «تداعی» در فضای شعر امروز شناخته شد. این کتاب که بهتازگی توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده، شامل ۳۱ غزل عاشقانه و آیینی است و در جشنواره بینالمللی شعر فجر نیز در بخش شعر کلاسیک نامزد و شایسته تقدیر شده است. احمدی در خانوادهای هنری زندگی میکند و همسرش، میلاد حبیبی نیز شاعر است. به همین بهانه با او درباره انتشار نخستین کتابش و تجربه حضور در جشنواره شعر فجر گفتوگو کردهایم.
روند شکلگیری یک شعر در ذهن شما چگونه است؟ از تصویر آغاز میشود یا از زبان و ایده؟
پاسخ به این پرسش به چند چیز بستگی دارد. گاهی یک تصویر جرقه نخست را میزند. برای مثال، با دیدن تصویر آب شدنِ برفی که منتظرش بودم در حالی که زمین خیس بود و پیش از آن هم باران آمده بود این بیت در ذهنم شکل گرفت:
دیر آمدی بهانه شورانگیز
دیر آنچنان که برف پس از باران
برفی که اعتبار نخواهد داشت
شوقی که ماندگار نخواهد بود
این بیت در ذهنم ماند و بسته به حالوهوای درونیام، در مدتی که میتوانست ۱۰دقیقه، یک روز یا حتی یک ماه باشد، کامل شد؛ بدون آنکه اصراری برای تکمیل فوری این غزل داشته باشم. گاهی نیز یک صحنه بیرونی آغازگر شعر است. برای نمونه، اسبهای خسته میدان نقشجهان اصفهان را دیدم و همان تصویر بهانه سرودن این غزل شد:
حال مرا که میدوم اما نمیرسم
از اسبهای خسته نقشجهان بپرس
در ادامه، این تصویر با موضوع خلقت و مضامینی که هم اجتماعی بودند و هم به فطرت انسانی مربوط میشدند، گره خورد. همه اینها با آنچه در ذهنم داشتم و معانی و مفاهیمی که حاصل خلوت، مطالعه یا نگاه و ذوق شخصی بود درهم تنید و در نهایت یک غزل یکپارچه شکل گرفت. گاهی نیز یک ایده، نقطه شروع است. مثلاً گم شدن کفشهای من یا دوستم در حرم، بهانه سرودن یک شعر عاشورایی شد:
بازگشتم، کفشهایم در حرم جا ماند
آسمانگیرت شدم، بال و پرم جا ماند
و بعد، شعر با گریز به مقتل پیوند خورد. در برخی موارد نیز شعر حاصل تأملات و مبارزات درونی شاعر است؛ همان نبرد همیشگی میان عقل و عشق. برای مثال، مطلع یکی از غزلهایم چنین است:
من از نبرد دلم روسپید برگشتم
قرار بود بمیرم، شهید برگشتم
شعرهایی که شاعر در پاسخ به نیاز درونی خود مینویسد، شعر سفارشی نیستند که در آنها بیش از هر چیز به ظرف سخن، قافیه و ردیف توجه شود یا صرفاً به قافیهپردازی فکر کنیم. این شعرها نوعی جوشش درونیاند که البته در ادامه میتوانند با کوشش و پرداخت همراه شوند؛ اما در پسزمینه و طرح اولیه آنها، این جوشش است که بیشترین تأثیر را دارد.
به نظر شما مهمترین بحران شعر امروز چیست؛ بحران مخاطب، زبان، محتوا یا مسئلهای دیگر؟
به گمان من، بحران امروز شعر، بحران مخاطب نیست. ما همچنان مردمی شعردوست داریم و شعر در زندگی همه ما به شکلهای مختلف جاری است. بحران اصلی، فاصلهای است که میان شعر و مخاطب افتاده است. شعر زمانی موفق است که خواننده بتواند با آن همذاتپنداری کند و خود را در آن بیابد. اما وقتی شعر کمعمق شود، از حکمت خالی بماند، سطحی شود یا حاصل خلوت و اندیشه نباشد، دیگر نمیتواند آن همراهی و همدلی را ایجاد کند. شعری که پشتوانه فکری نداشته باشد، یکپارچگی ندارد و به تصنّع نزدیک میشود؛ مجموعهای از کلماتی که کنار هم چیده شدهاند. ممکن است چنین شعری بهدلیل تلاش و کوشش شاعر، زیباییهایی هم داشته باشد، اما الزاماً اثر هنری ماندگار نیست. البته شاعر باید خود، ظرف این معنا باشد تا بتواند شعر زنده و اثرگذار بگوید. این امر نیازمند آن است که شاعر روی خود کار کرده و ظرفیت لازم را در خودش ایجاد کرده باشد تا معنا در درونش پرورش پیدا کند و سپس آن را با بیانی هنری به مخاطب منتقل کند. از نظر زبانی نیز، هرچند زبان شعر امروز به سمت سادگی رفته است، اما اگر این سادگی به روزمرهنویسیهای موزون کاهش پیدا کند، چندان دلپذیر نخواهد بود. آنچه پذیرفتنیتر است، سهل و ممتنعی است که در شعر سعدی میبینیم؛ یک سادگی عمیق که در عین روان بودن، پشتوانهای از اندیشه و ظرافت هنری دارد.
شعر امروز تا چه حد توانسته با مسائل اجتماعی و زیست معاصر پیوند برقرار کند؟
مسائل امروز جامعه، از جنگ و اغتشاش گرفته تا گرانی و دیگر بحرانهایی که در جهان پیرامون ما وجود دارد، موضوعاتی هستند که شعر میتواند درباره آنها سخن بگوید و تا حدی نیز گفته است. در این حوزه، شعر معاصر بیتفاوت نبوده و واکنشهایی نشان داده است، اما در مورد زیست معاصر که بهنوعی همان تنهایی همیشگی انسان است به نظر میرسد شعر چندان برنامه و تمرکز جدی نداشته است. گویی گاه به جای آنکه به عمق این تنهایی نفوذ و آن را ادراک و تبیین کند، بیشتر به نمایش احساسات بسنده کرده است تا بیان و واکاوی آنها. در حالی که شعر میتواند با انسانی که در این فضا زندگی میکند، همادراک و همصدا شود و تجربه زیسته او را عمیقتر بازتاب دهد. ما نیاز داریم شعر به فطرت انسان بازگردد؛ نگاهی که بتواند غبار از چشمها بزداید و امکان دیدن جهان را با حس لذت و شگفتی فراهم کند، نه آنکه صرفاً بازتابدهنده کسالتی باشد که مسائل اجتماعی و روزمرگیها بر روح انسان تحمیل میکنند.
فکر میکنید شعر وقتی وارد سازوکار رقابتی و داوری میشود، چه چیزی از ماهیت خود را از دست میدهد یا بدست میآورد؟
بهنظر من، شعر وقتی وارد سازوکار رقابتی و داوری میشود، تا حدی طراوت و تازگی لحظه سرایش را از دست میدهد، زیرا شاعر ناخواسته خود را جای داور میگذارد و اثرش را پیشاپیش داوری میکند. در چنین وضعیتی، شعر دچار نوعی «نقدِ پیش از سرایش» میشود. نتیجه این است که با انبوهی از شعرهای سالم و قابل قبول مواجه میشویم؛ آثاری که خوباند، اما شگفتانگیز نیستند و گویی همه یک لباس فرم بر تن دارند.
به همین دلیل، من سعی کردم در کتابم برخی ویژگیها را حفظ کنم، حتی وقتی میدانستم ممکن است داوری به آن ایراد بگیرد. برای مثال، در جایی تکرار یک قافیه برای من جناس تام محسوب میشد، اما ممکن بود از نگاه داور ردیف تلقی شود و بهعنوان دو مفهوم مستقل پذیرفته نشود. با این حال، آگاهانه این کار را انجام دادم و نام آن شعر را «جنون» گذاشتم تا تأکید کنم میدانم چه میکنم و میدانم ممکن است به ذائقه داوری خوش نیاید، اما نمیتوانم جنون شاعرانهام را کنار بگذارم. گاهی نیز شعرهایی داشتهام که خودم، اگر در جایگاه داور قرار بگیرم، میتوانم به آنها ایراد بگیرم؛ اما از نظر من، آن هیجان و جنون موجود در اثر، زیباتر و ارزشمندتر از آن است که با مصلحتاندیشی و برای جلب نظر داور حذف شود. در جشنوارهها معمولاً کسانی که قصد ارسال اثر دارند، پیش از آن از استادان مشورت میگیرند تا شعرشان را داوری کنند. در این فرایند، بسیاری از همین جسارتها و «جنون»ها قربانی میشوند. گویی پیش از انتشار، فیلتری از سوی خود شاعر بر اثر اعمال میشود که بخشی از هیجان، زندگی و ذوق شعر را میگیرد و آن را به اثری بیخطر، اما کمریسک و کمتپش تبدیل میکند.
آیا امکان دارد داوری جشنوارهها ناخواسته نوعی «استانداردسازی زبان» ایجاد کند؟
بله، حتماً چنین امکانی وجود دارد. وقتی شاعری در جشنواره شرکت میکند، ممکن است خود را در مقایسه با داوران و استادانی که قرار است آثار را قضاوت کنند، در جایگاهی پایینتر احساس کند. در نتیجه، با مشاهده سلیقه و نگاه داوران، این احتمال وجود دارد که بهتدریج هویت شعری، زبان شخصی و امضای خود را کمرنگ کرده و تلاش کند در قالبی بنویسد که پذیرفتنیتر و مطابق با معیارهای رایج داوری باشد. این روند میتواند به نوعی استانداردسازی زبان و بیان منجر شود؛ وضعیتی که نمونههایی از آن را در برخی دورهها از جمله در جریان شعر انقلاب دیدهایم. امروز با انبوهی از شعرهای موضوعی مواجهیم که گویی همه را یک شاعر سروده است؛ شعرهایی سرشار از المانهای مشخص، مناسب برای خوانده شدن پشت تریبون و آثاری که بیش از آنکه حاصل عرقریزی روح شاعر باشند، برای ارائه و اجرا نوشته شدهاند. در چنین آثاری، «اثر انگشت» روح شاعر دیده نمیشود. تمرکز بیشتر بر بیان حرفهای مهم و پیامهای صریح است، در حالی که کارکرد اصلی هنر، ایجاد شگفتی و کشف تازه است. وقتی زبان و بیان به سمت الگوهای تثبیتشده حرکت میکند، این امکان وجود دارد که شعر از فردیت، خطرپذیری و خلاقیت فاصله بگیرد.
جشنواره شعر فجر تا چه حد توانسته جریانساز باشد؟
همین که جشنواره شعر فجر کتابها را مورد ارزیابی قرار میدهد، خود نشاندهنده اهمیت آن است. کتاب چکیده ذوق، احساسات و توانمندی شاعر بوده و زاییده خلوت و تأمل او است. این جشنواره صرفاً میان انبوه آثار موضوعی داوری نمیکند؛ بلکه فرصت میدهد کتابهایی با موضوع آزاد مورد بررسی قرار گیرند. حتی اگر برخی آثار موضعمند باشند، این جشنواره موضوع مشخصی برای آنها تعیین نکرده و تمرکز بر کیفیت و اصالت اثر است. این رویکرد، جشنواره را جریانساز کرده و ذهنها را متوجه خود میکند. مخاطب با مشاهده عنوان برگزیدگی یا کسب جایزه کتاب سال ترغیب میشود آن اثر را بخواند و با آن مواجه شود. در واقع، حضور یک کتاب یا شاعر برگزیده در این جشنواره سبب تثبیت صدای شعری او و شناخته شدنش به عنوان یک شاعر حرفهای میشود. سطحی از داوری که جشنواره شعر فجر ارائه میدهد، دارای شأن و اعتبار بالایی است؛ بنابراین میتوان گفت این جشنواره واقعاً توانسته جریانساز باشد و مسیر توجه مخاطب و نقد ادبی را شکل دهد.
آیا جشنوارهها میتوانند در شکلدهی به سلیقه ادبی کشور نقش تعیینکننده داشته باشند؟
جشنوارهها تلاش میکنند به سلیقه ادبی کشور جهت بدهند، اما نمیتوانند این نقش را بهطور کامل ایفا کنند. بسیاری از آنها بر این باورند که هر چه تعداد آثار بیشتر باشد و هر چه موضوعات اثر فربهتر و گستردهتر باشد، مخاطب نیز بیشتر جذب میشود، اما واقعیت این است که چنین نگرشی همیشه درست نیست. گاهی یک بیت شعر که از دل شاعر برآمده است، میتواند اثرگذاری بیشتری داشته باشد و بیشتر شنیده و دیده شود، حتی نسبت به چندین غزل و قصیدهای که مطابق استانداردهای رایج جشنوارههاست. این مسئله نشان میدهد جشنوارهها گاهی شاعر را بهعنوان صاحب ذوق و تجربه زیسته نمیبینند و بیشتر بهعنوان ابزار رسانه و محصول، آثار را ارزیابی میکنند. در نتیجه، تأثیر جشنوارهها بر شکلدهی سلیقه ادبی محدود و مشروط به استانداردهای خودشان باقی میماند، نه به اصالت و ظرفیت هنری آثار.




نظر شما