حالا که جنگ، جنگ تحمیلی، جنگ ناجوانمردانه، چهره زشتش را عریان و آن دیوانهای که خیال میکند اختیار دنیا دست او است، ذات پلیدش را نمایان کرده؛ حالا که آتش جنگ، دامن زندگی و هست و نیستمان را گرفته و دارد همه داشتههایمان را به راهی میبرد که برگشتی ندارد؛ حالا دارید نوشتههایتان را پاک و پستهای انقلابیتان را حذف میکنید؟! حالا دارید توضیح میدهید که ما هم با این شکل جنگ مخالف بودیم؟! خیال میکردید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!
حالا خیال میکنید چه اتفاقی میافتد؟! میپندارید شما که کلمات کثیفتان را پاک کردید و پُستهای پَستتان را فرستادید به سطل آشغال، لابد آتشی که بادش زدید تا گُر بگیرد، فروکش میکند و خاموش میشود. لابد خیال میکنید هزار هزار خانههایی که خراب شدهاند دوباره ساخته میشوند و هزار هزار زندگیهایی که سوختهاند، دوباره جان میگیرند. لابد هزار هزار بمب و موشکی که بر سر این مردم مظلوم فرود آمده، برمیخیزند و از راهی که آمدهاند برمیگردند و همه چیزِ مام میهن دوباره گل و بلبل میشود.
منت گذاشتید که نوشتههایتان را پاک کردهاید؛ نوشتههایی که در آن دشمن را به جنگافروزی در خاکی تشویق کردید که خودتان در آن زاده شده بودید؛ خاکی که در آن بالیده بودید؛ قد کشیده و جان گرفته بودید؛ خاکی که در آن، دلتان لرزیده بود و عاشق شدهبودید؛ خاکی که در آن، پدربزرگها و مادربزرگهایتان خوابیده بودند.
حالا که دارید همه چیز را پاک میکنید تا مثل قبل بهنظر بیاید و ردی از جنگطلبی در کلماتتان باقی نباشد، به دخترکان مینابی هم بگویید از خاک سرد گورستان برخیزند و کولهپشتیشان را بردارند و برگردند پشت میزهای مدرسه؛ و سر راه، سری به پدر و مادرشان بزنند و به خواهر و برادرشان؛ و ببینند چشمههایی را که ۴۰ روز است نخشکیده... .
این جنگ سرانجام روزی تمام خواهد شد و این سرزمین با مردمان صبورش باقی خواهد ماند. آنوقت شما روسیاهتر از همیشه خواهید بود و همین آتشی که باد زدید تا افروخته شود، به جانتان خواهد افتاد. سرنوشت شما، سرنوشت فرزندی است که به گرده مادرش لگد زده است؛ مادر هم که نفرینتان نکند، آتش شرمساری، خاکسترتان میکند؛ البته اگر وجدانی برایتان باقی مانده باشد.
خبرنگار: رضا پیراسته




نظر شما