گزیدهای از بیانات رهبرِ شهید انقلاب به مناسبت شهادت امام محمدباقر(ع)، به تبیین دوره امامت آن حضرت و نقش ممتاز ایشان در هدایت فکری جامعه اسلامی و مقابله با دستگاه خلافت بنیامیه میپردازد. در این روایت، بخشی از مواجهه امام با هشام بن عبدالملک و پیامهای عمیق سیاسی و اعتقادی آن بازخوانی شده است.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
دوره امامت و دو محور اصلی حرکت امام باقر(ع)
امام باقر از سال ۹۴ یا ۹۵ [امامتشان را] شروع کردند، تا سال ۱۱۴ که سال شهادت ایشان است؛ یعنی نوزده یا بیست سال. در دوران این بیست سال، مبارزهی فکری و عقیدتی را، که شامل بیان قرآن و بیان حدیث و بیان احکام و بیان معارف و بیان تکالیف شرعی و اخلاقیّات و مانند اینها است، و خطّ سیاسی را که مبارزهی با دستگاه خلافت و جمع کردن مردم و سرجمع کردن شیعیان و شیعه کردن [مردم است] -یعنی وابسته به دستگاه امامت کردنِ هر چه ممکنِ بقیّهی مسلمانها- ادامه دادند؛ امام باقر این دو خط را، این دو محور اساسی را، ادامه دادند.
احساس خطر هشام و تصمیم بر آزار امام
هشامبنعبدالملک که خلیفهای است که عمدهی دوران زندگی این بزرگوار در زمان هشام گذشته، ناگهان احساس کرد که امام باقر برایش یک خطری است. ظاهراً در مسجدالحرام یا یکی از گذرگاههای مکّه و مدینه بود که هشام داشت می رفت، و سالم غلام مخصوصش هم همراهش بود، دید یک شخصیّت عظیمی دارد حرکت می کند؛ پرسید این کیست، سالم گفت: هذا محمّد بن علیّ بن الحسین؛ معرّفی کرد حضرت را، تا شناخت حضرت را گفت عجب! المفتون به اهل العراق؟(۱) این همان کسی است که اهل عراق مفتونش هستند، فریفتهاش هستند؟ احساس می کرد که وجود این بزرگوار یک خطری است و [لذا] تصمیم گرفت بر ایذاء و آزار حضرت.
احضار از مدینه به شام و همراه کردن امام صادق(ع)
قدر مسلّم، او، امام باقر را یک بار از مدینه به شام جلب کرده؛ من احتمال میدهم بیش از یک بار اتّفاق افتاده باشد. روایاتی که در باب احضار امام باقر هست، روایاتی است که وقایع و حوادثی را نقل می کند که با هم خیلی فاصله دارند؛ به این روایات کاملاً میآید که هشام امام باقر را دو بار یا حتّی سه بار از مدینه به شام جلب کرده و برده باشد؛ امّا حالا در یکی از دفعات که امام را جلب کرده، نحوهی جلب کردن امام به شام چیزی است که اگر نقل کنم، علاقه و ارادت ما به امام باقر بیشتر می شود و علاوهی بر این، جهتگیریهای سیاسی امام هم مشخّص می شود. دستور داد به حاکم مدینه که محمّدبنعلی و پسرش جعفربنمحمّد را بگیر و بفرست؛ معلوم می شود که امام صادق (علیه السّلام) هم که جوانی بودند در آن وقت -در زمان پدرشان- از نظر دستگاه خلافت مورد بیم و هراس بودهاند؛ یعنی به خود امام باقر اکتفا نمی کند، می گوید هر دو را بفرست. امام باقر و امام صادق (علیهما السّلام) را سوار میکنند، با مأمور میفرستند به شام.
واهمه هشام از رویارویی با شخصیت برجسته امام
ضمناً هشامبنعبدالملک در مواجههی با اینها دلش آرام هم نیست، چون با آدمهای عادّی نمی خواهد روبهرو بشود، اینها انسانهایی هستند برجسته و فوقالعاده؛ اوّلاً فرزندان پیغمبرند، که خود این [واقعیّت] را خلفای بنیامیّه خیلی بزرگ می شمردند؛ ثانیاً زبانآور و سخنور و حاضرجواب هستند که افرادی از قبیل هشام را در مقابل اطرافیان، بور می کنند،(۲) سبک می کنند؛ ثالثاً شخصیّت علمیاند و با یک شخصیّت علمی و انسانِ بزرگِ صاحبمعرفتِ فقیهِ آن جوری، خیلی آسان نمی شود برخورد کرد.
خلاصه، هشام در دل واهمه داشت و می ترسید که چگونه با اینها روبهرو بشود؛ برای اینکه نبادا اینها وقتی که وارد کاخ و دربار شدند مثلاً جرئت کنند حرفهایی بزنند که او و اطرافیانش خفیف بشوند و دربمانند در جواب، و او را به یک عکسالعمل تند وادار کنند -که البتّه نمی خواست این کار هم انجام بگیرد- [لذا] یک توطئهای چید به این صورت: عدّهای را آورد از این درباریها و دُوروبَریها، اینها را نشاند دُور آن سالن مخصوصی که امام را وارد می کردند، خودش هم در صدر نشست و گفت وقتی که محمّدبنعلی وارد شد، شماها اوّلاً هیچ کدام بلند نشوید برای او، جا هم به او ندهید، تا او مجبور بشود سرِ پا بماند؛ و بعد همه سکوت کنید، من شروع می کنم او را عتاب و توبیخ و بدگویی و ملامت [کردن]؛ بعد که من حرفهایم را تمام کردم شماها هم دانهدانه او را عتاب کنید، توبیخ کنید و خلاصه از اطراف او را محاصره کنید که دیگر حال و جان حرف زدن برای او نمانَد.
هدف تبلیغاتی توطئه دربار و نقش شاعران
خب اگر موفّق می شد این کار را انجام بدهد، هشام واقعاً بُرد کرده بود؛ چون حضرت را نمی کشت، زندانی هم نمی کرد، امّا میآورد اینجا سبُک و کوچک و خفیف می کرد، بعد می فرستاد؛ بعد هم همه می فهمیدند، [زیرا] شاعر در مجلس بود، شعر می گفت. یک وقتی من گفتهام که شعرا آن روز مثل روزنامهنگارهای امروز بودند؛ فوری یک چیزی را شعر میکردند پخش می کردند که بله، تو همان کسی هستی که در مجلس هشام، خلیفه به تو این جور گفت، آن جور گفت، تو حرفی نداشتی در جواب بزنی؛ این را می گفتند و پخش می کردند، همهی مردم دنیا می فهمیدند، به عراق خبر را می بردند و مقصودشان حاصل می شد.
ورود امام و سلام عمومی به جای سلام به خلیفه
حضرت وارد این سالن شد؛ اینها [هم] خودشان را از پیش آماده کردهاند. اوّلین کاری که حضرت کرد این بود که به هشام سلام نکرد. [البتّه] سلام کرد -چون سلام مستحب است- امّا نه به هشام [بلکه] به همه؛ گفت السّلام علیکم، در حالی که معمول چیست؟ خب وقتی خلیفه، آن هم خلیفهی به آن گردنکلفتی آنجا نشسته، وارد که می شوند باید به او سلام بکنند؛ مثلاً سلامٌ علیکم یا امیرالمؤمنین -آنها خودشان را امیرالمؤمنین خطاب می کردند و نام گذاشته بودند- یا یک تعظیمی، یک احترامی؛ ابداً! حضرت وارد شد، دید جمعی نشستهاند، خلیفه کیست [که به او توجّه کند] -حالا نمی خواهم به آن تعبیر بدش بگویم- بقیّه هم همه مثل او هستند؛ سلام را به خلیفه نکرد، گفت السّلام علیکم. بعد هم یک جایی پیدا کردند رفتند نشستند؛ هم خود حضرت، هم امام صادق. منتظر اینکه آنها مثلاً بگویند آقا بفرمایید اینجا، یا جای بالایی یا جای پایینی بدهند نشدند. ظاهراً نزدیک های خود هشام یک جایی باز بود و حضرت رفتند نشستند آنجا و امام صادق هم پهلوی دستشان.
آغاز بدگوییهای هشام و اتهام اختلافافکنی
هشام شروع کرد؛ بنا کرد به بدگویی کردن: شما چنین می کنید، چنان می کنید، بین مردم اختلاف ایجاد می کنید. از جملهی کلماتش که یادم میآید، [این بود که] به حضرت عرض می کرد شما خانوادتاً همیشه شقّ عصای مسلمین می کنید و به خودتان دعوت می کنید، می خواهید خودتان خلیفه بشوید، می خواهید خودتان را در رأس قرار بدهید، نمی توانید ما را ببینید؛ بنا کرد از این حرفها به امام باقر زدن. حرفهایش را که تمام کرد، یکی از آن طرف درآمد مثلاً گفت بله اعلی حضرت درست گفتند -امیرالمؤمنینِ آن وقت همان اعلی حضرت است؛ فرقی نمی کند- و شما این جور هستید، آن جور هستید؛ یکی این گفت، یکی آن گفت. خب وقتی که او حرفش را زد، بقیّه هم که دیگر حرف درست و حسابی ندارند، اینها هم هر کدام یک چیزی گفتند. امام با وقار و متانت تمام، بدون اینکه اندکی آثار تأثّر در چهرهی ایشان ظاهر بشود، همهی این حرفها را گوش کردند.
برخاستن امام و آغاز خطابه تاریخی
حرفها که تمام شد، حضرت از جا بلند شد ایستاد -دید نشسته فایدهای ندارد؛ باید برای جواب اینها پا شود بِایستد و جواب اینها را خوب کف دستشان بگذارد- بنا کرد خطبه خواندن. اصلاً انگاری که مخاطب او هشام و این چهار تا آدم بیارزشی که اینجا نشستهاند نیستند؛ گویا دارد با تاریخ حرف می زند، گویا دارد با امّت اسلامی حرف می زند، گویا دارد سندی برای آیندهها آنجا ثبت می کند و به جا می گذارد. و میبینید که این سند ثبت شده و به جا مانده و امروز به دست ما رسیده و در طول دوران تاریخ اسلام همواره این حرفها نقل شده. شروع کرد: بسم الله الرّحمن الرّحیم؛ حمد و ثنای الهی را به جا آورد، با یک بیان خیلی جالبی از اینجا شروع کرد: اَیُّهَا النّاس؛ نمی گوید ای حاضران، ای برادران، ای مؤمنان؛ [می گوید] ای مردم! اصلاً خطاب گویا که به این جمع معدودی که اینجا نشستهاند نیست.
اَینَ تَذهَبون؛ کجا می روید؟ و اَینَ یُرادُ بِکُم؛ شما را کجا می برند؟ مقصد شما چیست، کجا است؟ اصلاً این حرکت شما به سوی کدام مقصد است؟ چه می کنید؟ سردرگمیِ اینها را مشخّص می کند؛ بیاختیاریِ اینها را مشخّص می کند؛ آلت فعل بودن و سردرگم بودنِ آن عدّهای را که تحت تأثیر این دستگاه خلافت و خود خلیفه هستند، به رُخشان می کشد. بِنا هَدَی اللهُ اَوَّلَکُم؛ خدا به وسیلهی ما بود که گذشتگان شما را هدایت کرد. وَ بِنا یَختِمُ آخِرَکُم؛ مُهر خاتمهی شماها را به وسیلهی ما خدا خواهد زد؛ یعنی بالاخره ما خواهیم ماند و شما خواهید رفت. فَاِن یَکُن لَکُم مُلکٌ مُعَجَّلٌ فَاِنَّ لَنا مُلکاً مُؤَجَّلا؛ اگر شما چهار روز یک حکومت زودگذری را غصب کردید و دارا شدید، بدانید که یک دولت دائمی و مستدامی را خدای متعال برای ما مقدّر کرده.
مجادله سیاسی یک محکوم در برابر حاکم زمان
ببینید! این یک محکوم سیاسی است؛ یک محکوم سیاسی که در مقابل حاکم سیاسی زمان، این جور دارد با او مجادله می کند؛ می گوید که شما چهار صباح اینجا نشستهاید، در این مقام قدرت پادشاهی قرار گرفتهاید، خیال می کنید که همهکارهاید؟ شما خواهید رفت؛ آن که خواهد ماند، آن که تاریخ مال او است، آینده مال او است، ما هستیم. لِاَنّا اَهلُ العاقِبَة؛ زیرا که ما صاحبان عاقبت و پایانیم. یَقولُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقین؛(۳) پایان و عاقبت و فرجام متعلّق است به مردم باتقوا؛ یعنی ما باتقوا هستیم، شماها بیتقوا و فاجر و بیدین هستید؛ بیدینها و فاجرها نمی مانند در تاریخ، زایل می شوند، امّا باتقواها می مانند.
اشاره به تفصیلپذیری بیانات و بسنده کردن به چند جمله
خب؛ حالا البتّه تفسیر این بیانات [بماند، زیرا] که بیانات مفصّلی است و من چند جملهاش را فقط اینجا یادداشت کردهام. به هر حال، امام یک چنین خطابهای را شروع می کند. بعد که حرفها را می زند، اینها همچنان که توقّع و انتظار هم می رفت، در مقابل این بیانات، منطق خودشان را از دست می دهند، آن جرئت و قدرت خودشان را از دست می دهند و خودشان را می بازند. هشام رو می کند به امام باقر می گوید که ای پسرعمو، ناراحت نشو، ما قصد بدی نسبت به تو نداشتیم؛ کوتاه میآید.
روایت تیراندازی امام و نمایش مهارت
البتّه عرض کردم در باب این ملاقات چندین روایت هست که در یکی از روایاتش -حالا شاید همین روایت باشد یا یک روایت دیگر باشد- میگوید که بعد برای اینکه از طریق دیگری شاید بتواند حضرت را خفیف کند، به امام باقر می گوید شنیدهام تو خوب تیراندازی می کنی و دلم می خواهد یک قدری تیراندازی کنیم و ببینیم تیراندازی تو را. امام باقر می فرمایند که من پیر شدهام؛ تیراندازی مال دوران جوانی من است. نمی گویند من دنبال این چیزها نبودهام؛ می گویند بله در دوران جوانی تیراندازی یاد گرفتم و بلدم، لکن حالا پیر شدهام. هشام اصرار می کند، امام می گویند بسیار خب، کمان بیاورید؛ تیر و کمان میآورند و آنجا در مجلس یک هدفی را مشخّص می کنند، امام باقر تیر را می گذارند به کمان، می خورد به هدف، تیر دوّم را می زنند می خورد به آن تیر اوّلی آن را می شکافد، تیر سوّم را می زنند میخورد به آن می شکافد! هفت تا تیر می زنند، هر کدام از این تیرها آن قبلیِ خودش را می شکافد و می خورد به هدف، می گوید این هم تیراندازی.
روایت زندان یا بازگرداندن و آغاز خباثت جدید
باز در یک روایت دارد که امام را در شام زندانی می کنند، در یک روایت دیگر دارد که نه، [ولی] مجبور می کنند که حضرت برگردند، بعد که حضرت به طرف مدینه برمی گردند، خباثت دیگری می کند؛ میبیند که خب اینها آمدند و [حالا] فاتحانه دارند برمی گردند، لابد سرِ هر شهری که برسند سخنرانی خواهند کرد، خواهند گفت بله، ما رفتیم هشام را مثلاً محکوم کردیم، مغلوب کردیم، برگشتیم، و این بد می شود؛ [لذا] قبلاً پیک هایی را می فرستند که در این شهرهای سرِ راه بگویند که اینها را راه ندهند و بگویند اینها یهودیاند: دو نفر یهودی دارند از اینجا عبور می کنند؛ مردم شهر! مواظب باشید اینها را راه ندهید. و شما ببینید این مردم بیعقل آن روزگار تا آن وقت تحت تأثیر چه تبلیغاتی بودند که قبول می کنند که محمّدبنعلی و جعفربنمحمّد یهودی هستند! از جمله می روند در شهر مَدیَن -که یکی از شهرهای بین راه بوده- و می گویند به اینها غذا ندهید. وقتی که اینها می رسند، مردم نگاه می کنند میبینند بله، آن دو نفر با آن مشخّصاتی که جاسوس های خلیفه آمدند گفتند که اینها یهودی هستند، آمدند؛ فوراً دروازههای شهر را روی حضرت می بندند و غذا به حضرت نمی دهند.
خب آن وقت هم که قهوهخانه و ماشین و هواپیما و مانند اینها نبود؛ چندین روز در راه بودند، غذا لازم داشتند، آذوقه لازم داشتند و غذا برایشان مهم بود؛ وقتی غذا نفروشند، آدم باید در بیابان از گرسنگی بمیرد. بالاخره حضرت هر کار می کند که اینها غذا بفروشند، می بیند نخیر، اینها هیچ چیز به خرجشان نمی رود. [لذا] امام باقر با امام صادق می روند روی یک بلندیای که نزدیک شهر بوده، خطاب می کنند به اهل مَدیَن، می گویند «یا اَهلَ مَدیَن! بَقیَّةُ اللهِ خَیرٌ لَکُم اِن کُنتُم مُؤمِنین»؛ بعد می گویند «اَنَا بَقیَّةُ الله».(۴) یک پیرمردی در آنجا بوده، وقتی که می بیند این وضع حضرت را، می گوید من از گذشتگانم راجع به ماجراهای شعیب چیزهایی شنیدهام و شنیدهام که شعیبِ پیغمبر روی همین کوه و همین بلندی رفت و مردم را با همین خطاب، خطاب کرد که در قرآن آمده و من این مرد را در چهرهی شعیب می بینم؛ بروید در را باز کنید که عذاب خدا نازل خواهد شد. مردم میآیند درها را باز می کنند، بعد حضرت می گوید که من پسر پیغمبر هستم، حضرت را میشناسند و نسبت به دستگاه خلیفه بسیار بدبین می شوند و بنا می کنند به هشام فحش دادن و سَب کردن و شاید مثلاً تظاهرات کردن علیه هشام. بعد که به هشام خبر می رسد، می گوید بروید آن پیرمرد را که موجب این همه فتنه و فساد شده از بین ببرید؛ میآیند این پیرمرد را می گیرند و می برند و راوی می گوید دیگر از آن پیرمرد خبری نشد؛ سربهنیستش می کنند.
جمعبندی زندگی سیاسی امام باقر(ع)
این زندگی سیاسی امام باقر است. به طور خلاصه، این بزرگوار در دوران بیست سال امامت پُربار خود دانشِ دین را گسترش داد، حکمت و درس قرآن و احکام را به همه جا رساند، داعیهی تشیّع را که داعیهی حکومت اسلامی و تشکیل ولایت علوی است به همه جا فرستاد و نفوذ داد، مردم زیادی را به خود متوجّه کرد، دشمنان خودش را سرشکسته و منکوب کرد، دوستان خودش را متشکّل کرد و سنگ بنایی در اسلام نهاد که مبنای بسیاری از کارهای بعدی و تلاشها و فعّالیّتها و خدمات عظیم و گرانبهای بعدی بر همان سنگ زاویه قرار گرفت و زمینه را آماده کرد برای دوران امامت امام صادق (علیه السّلام). بالاخره هم هشام طاقت نیاورد و این بزرگوار را با زهر به شهادت رساند. خداوند متعال ما را از یاران و از پیروان این بزرگوار و خاندان مطهّر اهلبیت قرار بدهد.
والسّلام علیکم و رحمةالله
پی نوشت ها:
۱) الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۱۶۳»
۲) شرمنده یا ناراحت و دلخور شدن به سبب رسوایی یا برآورده نشدن خواستهای
۳) کافی، ج ۱، ص ۴۷۱
۴) دلائلالامامة، ص ۲۴۱ (با اندکی تفاوت)





نظر شما