تحولات منطقه

خلیج فارس و دریای عمان سال‌هاست شاهد حضور مردانی است که بی هیچ قیل و قالی و در سکوت دریا، پاسبان مرزهای آبی ایران‌زمین هستند.

در گفت‌وگو با مادر شهید جواد صادقی، از شهدای ناو جماران مطرح شد / گفتم «تو لیاقت شهادت نداری»؛ اما داشت
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

خلیج فارس و دریای عمان سال‌هاست شاهد حضور مردانی است که بی هیچ قیل و قالی و در سکوت دریا، پاسبان مرزهای آبی ایران‌زمین هستند. بعضی‌هایشان پس از ۳۰ سال خدمت و دوری از خانواده، بازنشسته می‌شوند؛ اما بعضی‌ها نه. شهید جواد صادقی از همان نگهبانان دریاست که پس از سه سال خدمت در نیروی دریایی ارتش، در نخستین روز جنگ رمضان در ناو جماران به شهادت رسید. فرزند اول یک خانواده چهار نفره بود و آذر ماه ۱۴۰۴ شمع تولد ۲۱ سالگی‌اش را فوت کرد؛ اما دلش گواهی داده بود که آخرین مأموریتش به شهادت ختم می‌شود؛ این را از صحبت‌های آخرش می‌توان فهمید. برای بیشتر شنیدن از این جوان مشهدی به سراغ مادرش، زهرا فکوری رفتیم.

جواد می‌گفت: «مادرِ شهید می‌شوی»

او درباره کودکی جواد قصه ما می‌گوید: پسرم بچه آرامی بود و برای کسی اذیت و آزاری نداشت، فقط خیلی کنجکاو بود و در خانه شیطنت بچگانه خودش را داشت. او اهل دعوا نبود؛ اما اگر کسی به او فحش می‌داد یا حرف زور می‌زد، از خودش دفاع می‌کرد. جواد بچه درس‌خوانی بود. سال پایانی متوسطه اول با معدل ۱۸ وارد هنرستان شد؛ اما چون ورودش به این مقطع به دلیل کرونا با آموزش از راه دور همزمان شد، درسش افت کرد. هنگام تحصیل در این مقطع، کار هم می‌کرد. دوست داشت وارد نظام شود. می‌گفت تربیت بدنی را راحت‌تر پذیرش می‌کنند و به همان رشته رفت. در زیرنویس تلویزیون دیدم نیروی دریایی پذیرش دارد. به جواد پیشنهاد دادم در آزمون شرکت کند. قبول شد و جواب تحقیقات محلی ارتش هم مثبت بود. با او به حرم مطهر امام رضا(ع) رفتم و از حضرت خواستم اگر خیر و صلاح و علاقه جواد در این کار است، وارد نیروی دریایی شود؛ اما اگر به صلاحش نیست نرود. امتحان آخر را در مشهد داد و پس از قبولی، برای آموزشی به لواسان تهران رفت.
مادر شهید صادقی با اشاره به اینکه جواد خیلی وابسته و به اصطلاح مامانی بود، عنوان می‌کند: زمانی که دوره آموزشی را می‌گذراند، آنجا زمستان‌های خیلی سردی داشت. وقتی با هم تلفنی صحبت می‌کردیم، می‌گفت: «مامان انگشتانم از سرما زخم شده است». من هم همیشه در خانه به خاطر دوری و سختی‌هایی که می‌کشید، ناراحت و پشیمان بودم که او را برای ورود به نیروی دریایی تشویق کردم؛ چرا که هر چهار ماه یک بار برای مرخصی به خانه می‌آمد. برخی از دوستانش پس از یک سال انصراف داده بودند. یک روز به او گفتم: «مادر، انصراف بده و از نیروی دریایی خارج شو. راه دور سخت است»؛ اما او می‌گفت: «نه مامان نمی‌توانم. پنج سال قرارداد دارم و باید در اینجا خدمت کنم». آن‌قدر این دوری و دلتنگی از جواد ما را اذیت می‌کرد که وقتی مرخصی‌اش تمام می‌شد و می‌خواست به محل کارش برگردد، آن لحظه ما عصبانی بودیم؛ چون قرار بود بینمان چهار ماه دوری باشد.
فکوری خاطرنشان می‌کند: پس از جنگ ۱۲ روزه به من می‌گفت «مادرِ شهید می‌شوی»؛ چون با هم خیلی شوخی می‌کردیم، به او می‌گفتم «جواد کی گفته تو شهید می‌شوی؟ نه من لیاقت این را دارم که مادرِ شهید شوم و نه تو لیاقت شهادت را داری». خیلی از این شوخی‌ها می‌کردیم و هیچ وقت فکر نمی‌کردم این حرف‌هایش روزی به واقعیت تبدیل شود. او در آن ایام به من گفته بود: «اگر شهید شدم، حقوقم را که گرفتی، بخشی از آن را از طرف من به دختران و پسرانی که می‌خواهند ازدواج کنند، هدیه بده». آخرین بار نیمه شعبان آمد. آن روزها همه وصیت‌هایش را به اقوام گفت. به خاله بزرگش گفته بود: «خاله این دفعه که من بروم، دیگر به شما خاله شهید می‌گویند»، به پسرخاله‌اش هم که در کار داربست است، گفته بود: «امیر، عکسی را که روی ناو گرفته‌ام، چاپ و بنر آن را روی داربستی سر کوچه‌مان نصب کن و کنار بنر تا ۴۰ روز موکب چای برپا کن».

تماسی که به شهادت ختم شد

او درباره چگونگی شهادت پسرش اظهار می‌کند: همراه همکارانش از مأموریت برمی‌گشت. ناو در ساحل بندر کنارک پهلو گرفته بود. تعدادی از همکارانش که اهل چابهار بودند، از ناو پیاده شده و جواد و چند نفر از همکارانش در ناو با زبان روزه در حال استراحت بودند که مورد اصابت موشک قرار می‌گیرند و به شهادت می‌رسند. روز شنبه نهم اسفند ساعت ۹ و ۴۰ دقیقه من در جلسه قرآن بودم که جواد به من زنگ زد و گفت: «مامان، تلویزیون را روشن کن که اتفاقاتی افتاده». آن موقع دشمن، تازه بیت رهبری را مورد حمله قرار داده بود. جواد به خاطر موقعیت شغلی‌اش نمی‌توانست بیشتر از این حرفی بزند و همان‌طور که حرف می‌زدیم، گوشی‌اش قطع شد؛ چرا که دشمن ناو جماران را هدف قرار داده بود. همان‌جا تپش قلبم خیلی زیاد شد. دیگر نمی‌توانستم قرآن بخوانم. احساس می‌کردم قلبم می‌خواهد از دهانم خارج شود. فکر کردم کاری برایش پیش آمده و مجبور شده تلفن همراهش را خاموش کند. چهارشنبه همان هفته پیش از افطار، همسرم گفت: «از دوستانش سراغ جواد را بگیر». با دوستش تماس گرفتم و تا گفتم «مامانِ جواد هستم»، صدای گریه هفت هشت نفر از دوستانش را شنیدم. فریاد زدم و شیون کردم و دوست جواد را به امام رضا(ع) قسم دادم که بگوید برای جواد چه اتفاقی افتاده است. او هم با گریه گفت: «جواد گم شده است». همسرم که داشت از خانه خارج می‌شد، با فریاد و شیون من برگشت و گوشی را گرفت و با دوست جواد صحبت کرد. او به همسرم گفت جواد شهید شده است. پس از آن، از ارتش و بنیاد شهید پیگیری کردیم و آن‌ها هم گفتند ما فقط می‌دانیم دشمن، ناو جماران را زده‌ و هیچ خبر دیگری از تعداد شهدا و اسامی آن‌ها نداریم.

روایت دو تشییع برای شهید جواد صادقی

فکوری ادامه می‌دهد: اواخر اسفند از بنیاد شهید به منزلمان آمدند و گفتند ۱۰۰درصد پسرتان شهید شده و ۹۹درصد پیکری از او نمانده است. قرار شد ۲۹ اسفند همراه پیکر شهدای ناو دنا، جواد به صورت نمادین با تابوتی که در آن تنها لباس‌های نظامی مشهدش بود، از میدان شهدا به سمت حرم مطهر رضوی تشییع شود. چهار روز پس از تشییع به ما گفتند پیکرش پیدا شده و برای تشییع به حسینیه بهشت رضا(ع) بیایید. بعضی از کسانی که در حسینیه بودند، به من گفتند وقتی تابوت وارد حسینیه شد، بوی عطر یاس به مشامشان رسید. کنار تابوت جواد رفتم و با او حرف زدم. تابوت پسرم را تا مزارش تشییع کردیم. سنگ مزارش را که برداشتیم، من آنجا عطر یاس را استشمام کردم. گل‌هایی که از روز تشییع نمادین با لباسش در مزار گذاشته بودیم، هنوز تازه بود و بعضی‌ها آن گل‌ها را برای تبرک برداشتند. درِ تابوت جواد که باز شد، عطر یاس با شدت بیشتری به مشام اغلب کسانی که آنجا بودند، رسید. دیدن پیکرش در تابوت لحظه خیلی سختی بود. پس از تشییع نمادین، خواب دیده بودم جواد بدون سر است. وقتی تابوت را باز کردند، دیدم که سر نداشت، دو دستش از بازو و دو پایش هم از بالای زانو قطع شده بود. مسئولی که از ارتش حضور داشت، به برادرم گفت: «مراقب خواهرت باش که کفن را باز نکند؛ چون پیکر پسرش سوخته و بدنش هم قطعه قطعه شده است». خیلی دوست داشتم جواد حداقل سر ‌داشت تا صورتش را می‌دیدم.
مادر شهید صادقی درباره ارادت فرزندش به حضرت زهرا(س) بیان می‌کند: جواد خیلی به حضرت زهرا(س) ارادت داشت. یک بار برایم روضه حضرت زهرا(س) را فرستاد و گفت: «مامان این روضه را گوش کن، خیلی قشنگ است». پس از چهلم جواد، یکی از دوستانش که مداح است، به من گفت جواد پیش از شهادتش گفته بود: «دوست دارم اگر شهید می‌شوم، بدنم مثل حضرت زهرا(س) بسوزد». همین طور هم شد. زمانی که می‌خواستم کفنش را بغل کنم، خیلی برایم سخت بود. اندازه یک بچه شده بود و احساس می‌کردم بدنش می‌خواهد از هر دو طرف بریزد.

توسل به شهید گمنام

او خاطرنشان می‌کند: نخستین شب جمعه پس از تدفین پیکر جواد خواب دیدم پسرم با لباس نیروی دریایی آمده و همه وسایلش را آورده است. گفتم: «چرا وسایلت را آورده‌ای؟» جواب داد: «مامان محل خدمتم عوض شده». به او گفتم: «چرا عوض شده؟ الآن می‌خواهی کجا کار کنی؟» جواب داد: «من دیگر در حرم مطهر امام رضا(ع) خدمت می‌کنم. حالم خیلی خوب و کارم خیلی آسان است». پس از آن شب، دیگر خواب جواد را ندیده بودم. چند شب پیش به تجمع مردم در نزدیکی سازمان هلال‌احمر استان دعوت شدم. پس از آنکه صحبتم تمام شد، آقایی که خادم‌الشهدا بود، به من گفت: «چون خواب پسرت را یک بار دیدی، بیا اینجا یک شهید گمنام جوان دفن شده است. از او بخواه تا باز خواب جواد را ببینی». به آن شهید گفتم: «شما مقامت بالاتر از جواد است. به او بگو به خوابم بیاید». همان شب خواب دیدم با یک خودرو به محله مادرم آمده است. دستانش را که خیلی بزرگ بود، باز کرد و بچه‌های زیادی از خوشحالی به آغوشش رفتند. من دم درِ منزل مادرم ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. جواد گفت: «مامان چرا نمی‌آیی بغلم؟» گفتم «این همه بچه را بغل کردی، من جا نمی‌شوم». جواب داد: «الآن لاغر شده‌ای. در بغلم جا می‌شوی». این بار در خواب می‌دانستم که جواد شهید شده. از او پرسیدم: «لحظه شهادتت درد کشیدی؟» گفت: «نه مامان اصلاً درد نکشیدم. آن لحظه به من یک گل دادند و آن را که بو کردم، روی آسمان بودم و با دوستانم ناو را که در حال آتش گرفتن بود، تماشا کردم».

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha