تحولات منطقه

«یادم می‌آید تابستان که می‌شد، مادرم فقط سفارش می‌کرد قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردم. بقیه روز را با بچه‌های محل گل‌کوچیک بازی می‌کردیم، دوچرخه‌سواری می‌رفتیم، هفت‌سنگ راه می‌انداختیم یا زیر سایه درخت‌ها قایم‌باشک بازی کرده و دنبال هم می‌دویدیم»

ترس والدین بر سر جا نماندن کودکان از کلاس‌های آموزشی روز به روز بیشتر می‌شود/ کاسبی اضطراب در اوقات فراغت
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

«یادم می‌آید تابستان که می‌شد، مادرم فقط سفارش می‌کرد قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردم. بقیه روز را با بچه‌های محل گل‌کوچیک بازی می‌کردیم، دوچرخه‌سواری می‌رفتیم، هفت‌سنگ راه می‌انداختیم یا زیر سایه درخت‌ها قایم‌باشک بازی کرده و دنبال هم می‌دویدیم»؛ این‌ها را پدری می‌گوید که حالا خودش یک فرزند دبستانی دارد.
مادری هم از برنامه تابستانی پسرش می‌گوید: «شنبه و دوشنبه کلاس زبان دارد، یکشنبه شنا، سه‌شنبه رباتیک و پنجشنبه هم کلاس نقاشی. گاهی خودم هم خسته می‌شوم، اما می‌ترسم اگر نرود، از بقیه بچه‌ها عقب بماند».
شاید همین دو روایت کوتاه، تفاوت کودکی دیروز و امروز را بهتر از هر آمار و پژوهشی نشان دهد. کودکی‌ که زمانی با بازی‌های محله‌ای، دوستی‌های خودجوش و تجربه‌های روزمره تعریف می‌شد، حالا بیش از هر زمان دیگری با تقویم کلاس‌ها، مهارت‌آموزی و نگرانی برای آینده گره خورده است.
این تغییر البته فقط به عوض شدن شکل اوقات فراغت محدود نمی‌شود. پشت بسیاری از تصمیم‌هایی که امروز برای کودکان گرفته می‌شود، یک نگرانی مشترک وجود دارد؛ نگرانی از جا ماندن. نگرانی‌ که سبب شده مرز میان «نیاز کودک» و «ترس والدین» گاهی چندان روشن نباشد، تا جایی که بعضی خانواده‌ها برای آینده‌ای که هنوز نرسیده، امروزِ فرزندشان را دقیقه به دقیقه برنامه‌ریزی می‌کنند.

اضطراب جا ماندن؛ موتور پنهان ثبت‌نام‌های آموزشی

معصومه حاتمی، روان‌شناس با بیان اینکه معمولاً در روان‌شناسی، این پیام‌ها که به والدین القا می‌کنند اگر فرزندشان از سنین پایین در کلاس‌های مختلف شرکت نکند از دیگران عقب می‌ماند، نوعی «اضطراب جا ماندن» ایجاد می‌کند، به خبرنگار ما می‌گوید: گویی قافله‌ای در حال حرکت است و هر کسی همراه آن نباشد، آینده را از دست خواهد داد. در چنین شرایطی پدر و مادر احساس می‌کنند اگر همین امروز و همین لحظه فرزندشان را در کلاس‌هایی مانند زبان، موسیقی، ورزش، رباتیک و ده‌ها دوره دیگر نام‌نویسی نکنند، فرصت‌های مهمی را از او گرفته‌اند. از نظر روان‌شناختی، این پیام‌ها معمولاً احساس گناه، مقایسه اجتماعی و تصمیم‌گیری‌های هیجانی را در والدین فعال می‌کنند. در نتیجه، به جای آنکه از خود بپرسند «فرزند من در این مرحله از زندگی به چه چیزی نیاز دارد؟»، «به چه چیزی علاقه‌مند است؟» یا «استعداد او در چه زمینه‌ای است؟» مدام به این فکر می‌کنند که دیگران چه می‌کنند؛ فرزند همسایه در چه کلاسی شرکت کرده، دختر فامیل چه مهارتی یاد می‌گیرد یا پسر دوستشان چه برنامه‌ای دارد.
او ادامه می‌دهد: پیامد این وضعیت آن است که فرایند تربیت کودک از مسیر شناخت ویژگی‌ها و نیازهای واقعی او خارج شده و وارد مسیر رقابت می‌شود. در چنین شرایطی ممکن است کودک سال‌ها در دوره‌های مختلف آموزشی شرکت کند، اما وقتی به سال‌های پایانی مدرسه یا دانشگاه می‌رسد، مشخص شود بسیاری از آن آموزش‌ها نقش چندانی در مسیر زندگی او نداشته‌اند. دلیل این موضوع آن است که تمرکز خانواده از شناخت استعدادها و علایق کودک برداشته شده و جای خود را به رقابت با دیگران داده است.
من همیشه در اتاق درمان به پدر و مادرها می‌گویم پیش از اینکه فرزندشان را در هر کلاس آموزشی نام‌نویسی کنند، سه سؤال اساسی از خود بپرسند. نخست اینکه آیا کودک واقعاً به این کلاس علاقه دارد؟ دوم، آیا محتوای کلاس با سن و مرحله رشدی او تناسب دارد؟ و سوم اینکه آیا با وجود این برنامه‌ها، هنوز زمان کافی برای بازی، استراحت، خواب و بودن در کنار خانواده برای او باقی می‌ماند؟

کودکی زیر سایه تبلیغات

این مدرس دانشگاه در پاسخ به این پرسش که برخی کارشناسان از شکل‌گیری نوعی «کاسبی اضطراب» در حوزه آموزش کودکان صحبت می‌کنند؛ این اصطلاح دقیقاً چه معنایی دارد و آیا واقعاً نگرانی والدین به یک بازار اقتصادی تبدیل شده است، بیان می‌کند: منظور از کاسبی اضطراب این است که نگرانی طبیعی والدین درباره آینده فرزندشان به یک بازار اقتصادی تبدیل شود. به این معنا که به پدر و مادر القا شود آینده کودک در معرض خطر بوده و تنها راه نجات او، خرید یک کلاس، دوره آموزشی، بسته مهارتی یا برنامه خاص است. درواقع نگرانی والدین موضوعی واقعی و طبیعی است، اما زمانی که این نگرانی به‌صورت مداوم تحریک، بزرگ‌نمایی و تشدید شود، به بستری برای شکل‌گیری یک بازار اقتصادی تبدیل می‌شود. در چنین بازاری، آنچه بیش از هر چیز عرضه می‌شود، ترس از عقب ماندن است؛ نه لزوماً آموزش و یادگیری.
البته باید تأکید کنم از نگاه روان‌شناسی، هر کلاس آموزشی یا مهارتی لزوماً آسیب‌زا نیست و نمی‌توان با اصل آموزش مخالفت کرد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که پیام‌های تبلیغاتی مدام این پیام را به والدین منتقل می‌کنند که اگر فرزندشان را ثبت‌نام نکنند، از دیگران عقب می‌ماند؛ اگر در این دوره‌ها شرکت نکند، فرصت‌های آینده را از دست می‌دهد و نسبت به همسالان خود یک سر و گردن عقب‌تر خواهد بود.‌
حاتمی ادامه می‌دهد: اگر اوقات فراغت کودکان نسل‌های قبل را با نسل آلفا و زد مقایسه کنیم، مهم‌ترین تفاوت در ماهیت تجربه‌های آن‌هاست. در نسل‌های گذشته، اوقات فراغت بیشتر خودجوش، گروهی، بدنی و مبتنی بر تعاملات واقعی بود. کودکان ساعت‌ها در کوچه و محله بازی می‌کردند، خودشان برای بازی‌ها قانون می‌گذاشتند، با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کردند، آشتی می‌کردند و در همین فرایند بسیاری از مهارت‌های اجتماعی و حل مسئله را به‌صورت طبیعی یاد می‌گرفتند. اما در نسل‌های جدید، اوقات فراغت بیشتر به سمت فعالیت‌های برنامه‌ریزی‌شده، دیجیتال، فردی و تحت نظارت بزرگسالان حرکت کرده است. کودک امروز شاید امکانات، ابزارها و گزینه‌های بیشتری در اختیار داشته باشد، اما در عین حال فرصت کمتری برای تجربه‌های آزاد، آزمون و خطا، تصمیم‌گیری مستقل و ساختن روابط طبیعی با همسالان خود دارد.
به همین دلیل مسئله اصلی، کمبود امکانات یا کلاس‌های آموزشی نیست؛ بلکه کاهش فرصت‌هایی است که کودک بتواند بدون چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده، دنیا را کشف کند، اشتباه کند، از اشتباهاتش یاد بگیرد و مهارت‌های اجتماعی را در بستر واقعی زندگی تمرین کند. بسیاری از توانایی‌هایی که امروز درباره آن‌ها صحبت می‌کنیم، مانند تاب‌آوری، حل مسئله، مذاکره و مدیریت تعارض، در گذشته بخش مهمی از همین بازی‌ها و تعاملات روزمره کودکان بود. واقعیت این است اگر بازی‌های آزاد را از زندگی کودکان حذف کنیم، بخش مهمی از فرایند رشد آن‌ها را از بین برده‌ایم. والدین باید توجه داشته باشند بازی آزاد صرفاً یک سرگرمی یا راهی برای پر کردن اوقات فراغت نیست؛ بلکه نوعی آزمایشگاه رشد برای کودک محسوب می‌شود.
به گفته او، کودک در جریان بازی‌های گروهی مهارت‌هایی را یاد می‌گیرد که به‌سختی می‌توان آن‌ها را در کلاس‌های آموزشی به او آموخت. او نوبت گرفتن را تمرین می‌کند، مذاکره کردن را یاد می‌گیرد، شکست را تجربه می‌کند، خشم خود را مدیریت می‌کند، همدلی را می‌آموزد و با مفاهیمی مانند رهبری، پیروی از قوانین و حل تعارض آشنا می‌شود.

وقتی کودک به پروژه موفقیت تبدیل می‌شود

حاتمی تأکید می‌کند: وقتی کودک را به «پروژه موفقیت والدین» تبدیل می‌کنیم، به‌تدریج این پیام را به او منتقل می‌کنیم که ارزشمندی‌اش نه به خودِ او، بلکه به عملکردش وابسته است؛ به نمره‌ای که می‌گیرد، مدالی که کسب می‌کند، زبانی که یاد می‌گیرد، رتبه‌ای که بدست می‌آورد یا حتی ظاهری که دارد.
در چنین شرایطی ممکن است کودک از بیرون بسیار موفق به نظر برسد؛ کارنامه درخشانی داشته باشد، در مسابقات مختلف شرکت کند و از نگاه دیگران نمونه یک کودک موفق تلقی شود، اما در درون خود دائم با نگرانی و اضطراب زندگی کند؛ زیرا احساس می‌کند تنها زمانی دوست‌داشتنی و ارزشمند است که بهترین باشد. یکی از پیامدهای این نوع تربیت، شکل‌گیری کمال‌گرایی ناسالم است. کودک یاد می‌گیرد اشتباه کردن پذیرفتنی نیست و شکست مساوی با بی‌ارزشی است. به همین دلیل ممکن است در آینده با اضطراب عملکرد، ترس از شکست، کاهش عزت‌نفس و فرسودگی روانی مواجه شود.
آینده کودک فقط با شرکت در کلاس‌های آموزشی ساخته نمی‌شود. آنچه بیش از هر چیز آینده فرزندان را شکل می‌دهد، رابطه امن با والدین، عزت‌نفس، بازی، خواب کافی، گفت‌وگو، تجربه کردن، فرصت اشتباه کردن و فضای آرام خانواده است. اجازه دهید کودکتان گاهی شکست بخورد و از آن شکست درس بگیرد. بسیاری از مهارت‌های مهم زندگی، ازجمله تاب‌آوری، مهارت‌های اجتماعی، حل مسئله و مدیریت هیجان‌ها، در همین تجربه‌های روزمره شکل می‌گیرند، نه صرفاً در کلاس‌های آموزشی.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha