دوشنبه شب ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵ برای ما تهرانیها یکی از وحشتناکترین شبهای عمرمان بود. وسط تابستان هوا سرد بود. پس از سه روز وداع و تشییع با آقای شهید حالا انگار چراغهای تهران را خاموش کرده بودند و سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفته بود. نه اینکه تهران تاریک باشد و سر و صدایی نباشد، نه. چراغها روشن بودند اما نوری نداشتند. سر و صدا بود اما زنگی نداشت. بیاختیار گریه میکردیم. یک کلمه سهحرفی سؤال همه بود. رفت؟ و پاسخ گریه و بهت و ماتم. چهار ماه از خبر شهادتش گذشته بود، اما باور نکرده بودیم. حالا به چشم خویشتن دیدیم که رفت. واقعاً رفت. چهار ماه پیش داغ بودیم. نفهمیدیم چه شد. حالا درد فراقش به استخوان رسید. دلشوره به دلتنگی رسید. فریاد به آه سرد. اگر آن شب شام غریبان تهران بود که بود پس شام غریبان عجب چیز وحشتناکی است.
بچهها در خانه به ما زل زده بودند. نمیخواستم آنها بترسند و نگران شوند. از خانه بیرون زدیم. گفتیم دوری بزنیم تا از زانوی غم بغل کردن فاصله بگیریم. بالاخره بچهها به ما چشم دوختهاند. شاید پشت فرمان خودرو راحتتر گریه کنیم و آنها نبینند. شاید خوابشان ببرد و ما راحتتر این شب یلدای تابستانی را بگذرانیم. بهخاطر بچهها به خیابان زدیم. ناگهان شعاری که این چند روز زیاد دیده و شنیده بودیم به چشمم آمد؛ باید برخاست. تازه فهمیدم یعنی چه. با برخاستش کاری نداشتم. بایدش چشمم را گرفت. چارهای نداریم. باید برخاست. آقایمان در عزای سیدحسن گفت جنس غم ما مثل غم سیدالشهدا(ع) زندهکننده است. پس باید برخاست. حتی نه فقط برای بچههایمان که برای آقایی که این طور رفتنش آتشمان زد باید برخاست. باید.
۲۰ تیر ۱۴۰۵ - ۰۶:۲۹
کد مطلب: ۱۱۵۵۹۲۶
دوشنبه شب ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵ برای ما تهرانیها یکی از وحشتناکترین شبهای عمرمان بود. وسط تابستان هوا سرد بود. پس از سه روز وداع و تشییع با آقای شهید حالا انگار چراغهای تهران را خاموش کرده بودند و سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفته بود.
زمان مطالعه: ۱ دقیقه
منبع: روزنامه قدس



نظر شما