بعد از گوشی، که هزار و یک جور ضرر برای سلامتیمان داشت، حالا رسیدهایم به جعبهای که عمراً فکر کنیم ممکن است چه عواقبی برای مغزمان داشته باشد. البته نه اینکه تلویزیون مستقیماً مغز را خراب کند، نه... اما همین که دانشمندان میگویند تماشای طولانیمدت آن در دوران میانسالی، احتمال دارد دهها سال بعد، مغزمان را کوچکتر کند؛ یعنی خیلی وقت است ریشههایش را در ذهنمان دوانده و حالا باید دید این جعبه به ظاهر بیخطر اصلاً چطور و از کجا سر از مغزمان درآورده است!
زوال شناختی
به سن و سال شما قد نمیدهد، اما وقتی جان لوگی برد اسکاتلندی، دست ما را گرفت و گذاشت توی دست این جعبه جادویی، تلویزیون سرجمع دوتا کانال هم نداشت؛ اما همان تصویر برفکی و کیفیت پایین هم کافی بود تا کلی آدم را طوری میخکوب کند که تا ساعتها یادشان نیاید برای خشکی چشم هم شده، محض رضای خدا، دوتا پلکی بزنند؛ چه برسد به اینکه از صبح تا غروب یککله پای آن نشستهاند. تازه، این ماجرا وقتی بعداً تلویزیون پیشرفتهتر شد و با ناپرهیزی مثلاً یک فیلم سینمایی پخش میکرد، سه برابر اغراقآمیزتر بود. بعدها، همینطور که رواج پیدا کرد و تقریباً هرکسی، چه آنکه دستش به دهانش میرسید و چه کسی که بنده خدا کارگر ساده بود، یکی از آنها را توی خانه داشت - و حتی به جایی رسید که به قول خودمان، تا تلویزیون نباشد، خانه، خانه نمیشود- این زنگ خطر هم همزمان به صدا درآمد که این همه پای آن نشستن، آن هم طوری که زیر پایمان علف که هیچ، درخت سبز شود، چه آسیبهایی دارد! تحقیقات زیادی هم حول و حوش این موضوع شکل گرفت. مثلاً یکی دو سال پیش، جایی به نقل از «مدیکال اکسپرس» خواندم که پژوهشگران، دادههای قدیمی بیش از هزارو۷۰۰ نفر را که ۴۵ تا ۶۴ سال داشتند، زیر و رو کردند تا ببینند این آدمها که میانگین سنشان حدود ۵۳ سال بود، چه آسیبهایی تحت تأثیر تلویزیون دیدهاند. آنها باید دقیقاً تعریف میکردند که چقدر در روز تلویزیون تماشا میکنند و چقدر پشت میز کار مینشینند. بعد، بیش از دو دهه صبر کردند تا مغزشان را با امآرآی از نزدیک ببینند. نتیجه همانطوری بود که انتظار میرفت: کسانی که گفته بودند خیلی زیاد تلویزیون تماشا میکنند، سالها بعد، بخشهایی از مغزشان که مسئول زبان، کنترل فکری و کلاً فکر کردن است، حجم کمتری داشتند. انگار این بخشها، از بس بیکار مانده بودند، توی خودشان جمع شده بودند. جالبتر اینکه، بعضی از این نواحی، همان قسمتهایی بودند که در مراحل اولیه بیماری آلزایمر، زودتر از بقیه از مقاومت دست میکشیدند و سلاحشان غلاف میشد. حتی در این افراد، تغییراتی در ماده سفید مغز هم دیده میشد؛ تغییراتی که تا حد زیادی نشانه آسیب عروق ریزمغزی و همان زوال شناختی خودمان است که کمکم و یواشکی، خودش را نشان میدهد.
دعوت به خواب زمستانی
البته، این لابهلا پژوهشگران فهمیدند هر نوع نشستن طولانی، لزوماً این بلایای مغزی را به دنبال ندارد. مثلاً نشستن پشت میز کار، حتی اگر از نظر فیزیکی چندان هیجانانگیز نباشد، مغز را درگیر خودش میکند. ایمیل جواب دادن، حل کردن یک مسئله، تصمیمگیری یا حتی سر و کله زدن با همکاران، با آن تماشای منفعلانه تلویزیون، زمین تا آسمان فرق دارد. تلویزیون، ظاهراً با تمام زرقوبرقش و هیجانی که به نظر میرسد حواله ما میکند، درواقع مغز را به یک استراحت اجباری و شاید هم یک خواب زمستانی دعوت میکند؛ چون مغز، مثل یک عضله بسیار حساس، برای زنده ماندن به مقاومت نیاز دارد. وقتی پشت میز نشستهایم، حتی اگر پاهایمان از حرکت افتاده باشد، مغز در حال جنگیدن با یکسری داده است؛ مثلاً دارد با کلمات بازی میکند، با احتمالات میسوزد یا با تصمیمات کلنجار میرود. اما وقتی جلو تلویزیون ولو میشویم، آن مقاومت لازم از بین میرود. مغز در آن حالت تماشای منفعلانه، مثل موتور روشنی است که در حالت خلاص قرار گرفته و فقط دور میخورد و بنزین خودش را میسوزاند، بدون اینکه حتی یک کیلومتر را طی کند. حالا اگر فکر میکنید صرفاً داریم یک هشدار گذرا درباره بیکاری مغز میدهیم، باید بگویم پرونده این موضوع، بسیار سنگین است.
بهتازگی سیانان هم در گزارشی به این موضوع پرداخته و بحث را به جاهای حساستری کشانده است. آنها با نگاهی دقیقتر به این زوال تدریجی، اشاره کردهاند که ما با یک بحران سکوت شناختی روبهرو هستیم، چراکه تماشای مفرط تلویزیون، علاوه بر اینکه مغزمان را مثل فندق کوچک میکند، انگار دارد فاتحه سیمکشیهای مغزمان را هم میخواند؛ که به زبان علمی، یعنی مختل کردن «ارتباطات بینسیمهای مغزی».آنها حتی معتقدند این موضوع، فراتر از یک عادت بد فردی، یک پدیده اجتماعی است که دارد آرکیتکچر یا همان معماری مغز نسلهای جدید را بازطراحی میکند. میگویند وقتی ما از یک کنترلکننده به یک «تماشاگر محض» تبدیل میشویم، درواقع داریم توانایی مغزمان را برای پردازش اطلاعات پیچیده، ذرهذره قربانی میکنیم. این یعنی در دنیایی که مدام با اطلاعات بمباران میشویم، مغز ما با تماشای تلویزیون، یاد میگیرد چطور بزند به چاک و به سمت بیخیالی فرار کند؛ و این در بلندمدت، راه را برای فرار حافظه و کاهش هوش عملی کاملاً باز میکند.
جایگزین کردن؟
خب، پس طبیعتاً هر عقل سلیمی، بعد از خواندن این همه فکت علمی، باید تلویزیون را از خانه بردارد و بگذارد سر کوچه و مثلاً چیزی مثل کتاب را جایگزین کند. البته این تصویر، خیلی رؤیایی، افراطی و البته کلیشهای است که تحققش در دوره و زمانه فعلی، تقریباً صفر است. جدا از این، مشکل اصلی ما نه این جعبه جادویی که آن حالت تسلیم است. مشکل اینجاست که ما از تلویزیون برای استراحت کردن استفاده میکنیم، در حالی که مغز ما برای استراحت، به خاموشی نیاز ندارد، بلکه به تغییر فاز نیاز دارد. یعنی اگر میخواهید این جعبه جادویی را از جریمههای بیولوژیک آن نجات دهید، باید آن را از حالت سلطهگر به حالت «ابزار» تغییر دهید. یعنی به جای اینکه اجازه دهید تصویر، شما را در خود غرق کند، شما باید تصویر را مدیریت کنید. تماشای یک مستند چالشبرانگیز که شما را به فکر فرو میبرد یا تماشای فیلمی که نیاز به تحلیل شخصیتها دارد، با آن حالت «زل زدن» به برنامههای بیمحتوا که فقط برای گذران وقت است، خیلی تفاوت دارد. درنهایت، باید بدانیم مغز، موجودی بسیار عادل است؛ هر چقدر به او فعالیت و چالش بدهید، از شما مطالبه میکند و هر چقدر او را در آرامش کاذب و انفعال مطلق رها کنید، او هم با همان آرامش، ذرهذره از شما جدا میشود.این انتخاب برمیگردد به خودمان. پس لطفاً هنگام تماشای تلویزیون مغز را هم روشن نگه دارید.





نظر شما