یکی از ایرادهای رایج در سریالهای ایرانی، مربوط به پایانبندی است که معمولاً شتابزده بوده و گاه مخاطبان خود را بهتزده میکند! برخلاف قسمت افتتاحیه که معمولاً جذاب و کنجکاویبرانگیز است و مخاطب را مشتاق تماشای ادامه آن میکند.
سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان که به تازگی پخش آن به پایان رسید، پایانبندیاش با وجود قابل پیشبینی بودن، غافلگیرکننده نبود. در سریال ۱۱قسمتی کلاغ آنچه بیش از هر چیز توجه مخاطب را به خود جلب میکرد، شیوه روایت قصه متکی بر نریشن و صدای ذهنی قهرمانش جلال بود.
در سالهای نیمه نخست دهه ۵۰ که گروههای سیاسی مختلف به شیوه خود دست به مبارزه علیه حکومت محمدرضا پهلوی میزدند، ساواک به عنوان نهاد امنیتی، مسئول سرکوب و از بین بردن آنها بود. جلال به عنوان شخصیت مرکزی سریال، سرگرد ارتشی است که مأمور خدمت در کمیته مشترک ضد خرابکاری میشود و پدرهمسرش بهروزی نیز یکی از ردهبالاهای آنجاست.
عاشق سوژه شدن نیز که ایدهای قدیمی و البته امتحان پسداده در تریلرهای سیاسی است، موتور حرکت فیلمنامه کلاغ بود و نقطه عطف کلیدی آن به حساب میآمد.
به عبارت بهتر، جلال در مقام صیاد، عاشق صید خود سایه شده و در این مسیر به مرور همه آنچه داشته را میبازد. نمایش باورپذیری این عشق، بزرگترین چالش فیلمنامه کلاغ به حساب میآید که تا حدودی نویسندگانش از عهده نمایش آن برآمدند؛ هر چند که قصه در قسمتهای میانی، فراز و فرودهای زیادی داشت و گاه اغراقآمیز و تصنعی به چشم میآمد.
زخمی شدن سایه و ناپدید شدنش، مهمترین نقطه عطف نیمه دوم سریال بود که تکانی به قصه داد و جلال را به کنشی درونی و بیرونی وادار کرد.
ماجرای یک انتقام شخصی
در قسمت پایانی کلاغ، مهدویان به سراغ جمعبندی قصه و سرنوشت شخصیتها رفت که چندان غافلگیرکننده نبود بهویژه کنش نهایی جلال به عنوان قهرمان داستان که با توجه به پازل شخصیتی جلال و مواجهه او با مرگ غمانگیز سایه، شوکهکننده به نظر نمیرسید.
روبهرو شدن جلال و بهروزی در خانه سایه و تعریف ماجرای شب گم شدن مرموز سایه، نقطه عطف نخست قسمت پایانی سریال کلاغ بود که گرهها را باز کرد. در عین حال، وجوه به شدت خاکستری بهروزی را پررنگتر کرد و به انجام وظیفه سازمانیاش رنگ و بویی از انتقام شخصی داد.
رفتن دوست سایه از ایران و تقاضای طلاق همسر جلال از او، پلهپله قصه را به سمت گرهگشایی برد و جلال را برای واکنش انفجاری نهایی آماده کرد.
اما در سریالهایی از این جنس، قصه باید جاندارتر از چیزی که در کلاغ دیدیم، میبود تا شنیدن جای دیدن را نگیرد! اتفاقی که در کلاغ بسیار پررنگ بود و تقریباً در اغلب سکانسها صدای جلال را به عنوان راوی میشنیدیم در حالی که در کادر دوربین چیز تازهای نمیدیدیم! به جز سکانس درگیری جلال و دوست ارتشیاش با چریکهای مسلح که به لحاظ کادربندی و دکوپاژ فیلمنامه، خوب از آب درآمد و مخاطب را غافلگیر کرد. همین طور سکانسهای پایانی قسمت آخر و نمای آخر که با فضای تیره و تار فیلمنامه همخوانی داشت.
مهدویان در دکوپاژ فیلمنامه و سکانسبندی آن، مؤلفههای آشنای زیرشاخه نوآر را به کار گرفته و آن را در سایر وجوه فنی کار نیز لحاظ کرده بود؛ از نورهای اندک و موسیقیای یکنواخت که در بیشتر سکانسهای فیلم شنیده میشد. تدوین کلاغ یکی دیگر از موارد بحثانگیز در ۱۱هفته پخش آن بود که میتوانست سروشکل بهتری به کلیت سریال ببخشد.
انتخاب بد برای یک بازیگر خوب
درباره بازیگر نقش اصلی هم باید اضافه کرد؛ هادی حجازیفر بازیگر محبوب محمدحسین مهدویان است که تجربه همکاری موفقی هم در ماجرای نیمروز یک و ۲ داشتهاند. منتها این تجربه موفق در کلاغ شکل نگرفت و اساساً حجازیفر بازیگر مناسبی برای نقش جلال به حساب نمیآمد و فاصله سنیاش با بازیگر مقابل نیز با گریم نه تنها حل نشده بلکه بدتر هم شده بود! با این حال گاه تکلحظات درخشانی در بازی او دیده میشد؛ بهخصوص در پلانهای دونفرهاش با محسن قصابیان که در نقش بهروزی درخشان بود و روی مرز باریکی از تیپ و تیپ- شخصیت به خوبی حرکت میکرد. نیکآفرید سماواتی نیز کاملاً با شخصیت سایه جفت و جور شده بود و با وجود اندک لحظات حضورش، متقاعدکننده به نظر میرسید.
خبرنگار: محمد جلیلوند




نظر شما