سلامت روان فقط به معنای نداشتن افسردگی واضطراب نیست؛گاهی یک جامعه زمانی سالم تر زندگی میکند که افرادش بدانند چه زمانی حالشان طبیعی نیست،ازکمک گرفتن خجالت نکشند و برای حل مسئله،به جای پناه بردن به انزوا،خشونت یا موادمخدر،مسیر درست را بشناسند.
در چنین شرایطی، سواد سلامت روان میتواند از یک مفهوم تخصصی به مهارتی عمومی برای زندگی تبدیل شود؛ مهارتی که کاهش انگ اجتماعی، مراجعه به موقع و تقویت توانایی مقابله با بحرانها، سه ضلع اصلی آن هستند.
سلامت روان درسالهای اخیر دیگر موضوعی محدود به مطب روان شناس و اتاق روان پزشک نیست؛ فشارهای اقتصادی و اجتماعی، تغییر سبک زندگی، گسترش شبکههای اجتماعی، بحرانهای خانوادگی و تجربه حوادث و بحرانهای جمعی، همه نشان میدهند که حال روانی افراد میتواند مستقیماً بر روابط خانوادگی، عملکرد شغلی، رفتار اجتماعی و حتی تصمیمهای پرخطر اثر بگذارد.
در چنین شرایطی، پرسش مهم این است که مردم تا چه اندازه درباره سلامت روان خود و اطرافیانشان آگاهی دارند؟ آیا هر اضطرابی بیماری است؟ آیا مراجعه به روانشناس نشانه ضعف است؟ چه زمانی غم و نگرانی از یک واکنش طبیعی به مسئله ای تبدیل میشود که نیازمند مداخله تخصصی است؟ پاسخ درست به همین پرسشهای به ظاهر ساده، بخشی از همان چیزی است که از آن با عنوان «سواد سلامت روان» یاد میشود.
دکتر مهرداد شریفی، رئیس مرکز بهداشت خوزستان،اخیراً باتأکید برهمین موضوع گفته است ارتقای سواد سلامت روان، همراه با کاهش انگ اجتماعی، تشویق مردم به دریافت به موقع خدمات تخصصی و تقویت مهارتهای مقابله ای، میتواند درپیشگیری و کاهش آسیبهایی مانند اعتیاد،خشونت و انزوای اجتماعی مؤثر باشد.
سواد سلامت روان؛ دانستنِ بیماری کافی نیست
سواد سلامت روان را نمیتوان صرفاً به شناخت نام اختلالات روانی محدود کرد؛ فرد باسواد دراین حوزه کسی نیست که فقط بداند افسردگی یا اضطراب چیست؛ بلکه باید بتواند نشانههای هشدار را تشخیص دهد، درباره سلامت روان خود و دیگران قضاوت واقع بینانه داشته باشد،راههای دریافت کمک را بشناسد و در مواجهه با مشکلات، ازراهکارهای سالم استفاده کند.
به بیان دیگر، سواد سلامت روان از «دانستن» آغاز میشود اما به «عمل کردن» میرسد؛شریفی نیز بر همین نکته تأکید کرده و سواد سلامت روان را فراتر از آگاهی درباره تشخیصهای روان پزشکی دانسته است؛مفهومی که شناسایی، مدیریت، پیشگیری و درمان مشکلات روانی را نیز دربرمیگیرد. او هشدار داده است که پایین بودن این سواد میتواند به شکل گیری انگ اجتماعی و تأخیر در مراجعه افراد به متخصصان منجر شود.
این تأخیر اهمیت زیادی دارد؛ بسیاری از مشکلات روانی اگر در مراحل اولیه شناسایی شوند، امکان مداخله و مدیریت آنها بیشتر است،اما وقتی فرد یا خانواده، نشانههای هشدار را انکار میکند یا مراجعه به متخصص را نشانه ضعف میداند، یک مسئله قابل مدیریت ممکن است به بحرانی پیچیده تر تبدیل شود؛از همینجا ارتباط میان سلامت روان و آسیبهای اجتماعی آشکار میشود.
انگ اجتماعی؛ دیواری که بیمار را از درمان دور میکند
یکی از مهمترین موانع ارتقای سلامت روان، «انگ» است؛ همان نگاه منفی که فرد را به دلیل مراجعه به روان شناس یا روان پزشک، متفاوت، ضعیف یا حتی «بیمار» تلقی میکند.
در چنین فضایی، فرد ممکن است به جای اینکه بگوید «کمک لازم دارم»، تلاش کند مشکلش را پنهان کند. خانواده نیز ممکن است به جای مراجعه به متخصص، مسئله را انکار کند یا آن را صرفاً به ضعف اراده، بیدینی، بیمسئولیتی یا کم طاقتی نسبت دهد.
سازمان جهانی بهداشت نیز انگ را یکی از موانع مهم پیشگیری و درمان اختلالات روانی میداند. این سازمان در منطقه مدیترانه شرقی بر ضرورت اجرای برنامه های ضدانگ و افزایش آگاهی برای تقویت رفتار کمک خواهی تأکید کرده است.
در ایران نیز موضوع کاهش انگ در سیاستهای سلامت روان مورد توجه قرار گرفته است. محمدرضا شالبافان، مدیرکل دفتر سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد وزارت بهداشت، در مرداد امسال از تأکید کشورهای عضو بریکس بر مداخلات جامعه محور، خدمات دیجیتال، کاهش انگ اختلالات روان پزشکی و حمایت از بیماران روانی خبر داد.
این تغییر نگاه مهم است؛زیرا اگر جامعه به فرد اجازه ندهد درباره مشکلات روانی خود حرف بزند، حتی بهترین خدمات تخصصی نیز نمیتوانند به همه افراد نیازمند دسترسی پیدا کنند.
از اعتیاد تا خشونت؛وقتی مسئله روانی دیده نمیشود
یکی از بخشهای مهم در این موضوع ارتباط میان سواد سلامت روان و کاهش آسیبهای اجتماعی است؛این ارتباط البته به معنای آن نیست که هراعتیاد یا رفتار خشونتآمیز ریشه روانشناختی واحدی دارد؛ بلکه مشکلات روانی حل نشده میتوانند در برخی افراد، در کنارعوامل اجتماعی و اقتصادی،خطر رفتارهای پرخطر را افزایش دهند.
شریفی درهمین زمینه گفته است بخشی از مصرف مواد میتواند در نقش «خوددرمانی» برای مشکلاتی مانند اضطراب،افسردگی یا تروماهای حلنشده ظاهر شود؛ازاین منظر، فردی که مهارت شناخت وضعیت روانی خود و روشهای صحیح کمک گرفتن را دارد،احتمال بیشتری دارد که پیش از پناه بردن به مواد یا رفتارهای مخرب، از حمایت حرفه ای استفاده کند.
همین منطق درباره خشونت نیز مطرح است؛ فردی که توانایی شناسایی هیجان، کنترل خشم، گفت وگوی مؤثر و حل مسئله را نیاموخته، ممکن است در موقعیتهای بحرانی واکنشهایی تکانشی نشان دهد.
بنابراین آموزش مهارتهای مقابلهای باید از سطح شعار فراتر رود؛کودکی که از سالهای مدرسه یاد میگیرد احساسات خود را بشناسد، درباره مشکلاتش حرف بزند، از دیگران کمک بخواهد و برای تعارضها راهحل پیدا کند، در بزرگسالی ابزارهای بیشتری برای مواجهه با فشارهای روانی خواهد داشت.
نماینده سازمان جهانی بهداشت در ایران نیز براهمیت پیشگیری و مداخلات مبتنی بر شواهد، از جمله آموزش مهارتهای زندگی در مدارس و مهارتهای فرزند پروری، تأکید کرده است.
خانواده؛ نخستین خط دفاع از سلامت روان
اگر قرار است سواد سلامت روان به یک فرهنگ عمومی تبدیل شود، خانواده یکی از نخستین نقاط شروع است.
بسیاری از والدین تغییر رفتار فرزند خود را دیر تشخیص میدهند؛ افت تحصیلی، انزوا، تغییر الگوی خواب، پرخاشگری، اضطراب یا بیعلاقگی ممکن است صرفاً به «سن بلوغ»، «لجبازی» یا «تنبلی» نسبت داده شود. در مقابل، خانواده آگاه میتواند این تغییرات را جدی بگیرد، بدون اینکه بلافاصله برچسب بیماری بزند.
این نکته درباره بزرگسالان نیز صادق است؛همسر، والد، خواهر، برادر یا دوست نزدیک ممکن است نخستین کسی باشد که متوجه تغییر جدی در وضعیت روانی یک فرد میشود،اما کمک کردن به معنای تشخیصگذاری نیست؛نقش خانواده، مشاهده، گفت وگو، حمایت و در صورت نیاز، تشویق فرد به دریافت کمک تخصصی است؛از این منظر، سواد سلامت روان باید در خانوادهها به معنای «توانایی مراقبت از حال خود و دیگری» تعریف شود.
چرا مهارتهای مقابله ای اهمیت دارند؟
«مدیریت استرس» یکی از مهم ترین موضوعات در سلامت روان است،موضوعی که در زندگی روزمره تقریباً همه افراد با آن مواجهاند
استرس به خودی خود همیشه بیماری نیست؛انسان برای مواجهه با موقعیتهای دشوار به مقدار مشخصی از واکنشهای اضطرابی و هشداردهنده نیاز دارد؛مسئله زمانی آغاز میشود که فشار روانی طولانی، شدید یا ناتوانکننده شود و فرد ابزار لازم برای مدیریت آن را نداشته باشد.
ورزش، خواب کافی، ارتباط اجتماعی، تنفس و آرامسازی، حل مسئله، برنامه ریزی و مراجعه به متخصص در زمان مناسب، بخشی از مهارتهای مقابله ای سالم هستند،در مقابل، انکار مشکل، مصرف مواد، پرخاشگری، فرار از موقعیت، انزوای طولانی یا خوددرمانی دارویی میتواند فرد را در چرخه ای قرار دهد که خروج از آن دشوارتر است.
از همین رو، ارتقای سواد سلامت روان در واقع نوعی سرمایه گذاری پیشگیرانه است؛ سرمایه گذاری ای که میتواند هزینه های فردی و اجتماعی مشکلات درمان نشده را کاهش دهد.
تشخیص نشانهها؛ نه خوددرمانی و برچسب زنی
درسلامت روان «شناخت علائم و نشانهها» بسیار اثرگذاراست؛اما این بخش باید با یک هشدار مهم همراه باشد: شناخت نشانهها به معنای تشخیص بیماری نیست؛ممکن است فردی برای مدتی احساس غم، اضطراب، خستگی یا بیحوصلگی کند و این وضعیت واکنشی طبیعی به یک اتفاق باشد، در مقابل، تداوم، شدت و تأثیر این نشانهها بر زندگی روزمره میتواند اهمیت بیشتری داشته باشد؛بنابراین، سواد سلامت روان باید افراد را از دو خطای متضاد دور کند: بیاهمیت دانستن علائم و تشخیصگذاری خودسرانه.
فضای مجازی نیز اینجا میتواند هم فرصت باشد و هم تهدید؛دسترسی سریع به اطلاعات آموزشی میتواند آگاهی عمومی را افزایش دهد،اما تشخیص اختلال براساس چند ویدیو یا یک آزمون آنلاین، جای ارزیابی تخصصی را نمیگیرد.
درسالهای اخیر، نظام سلامت ایران نیز در کنار خدمات حضوری به سمت استفاده بیشتر از ابزارهای دیجیتال حرکت کرده است،سازمان جهانی بهداشت از تجربه ایران در توسعه خدمات جامعه محور سلامت روان و برنامههای دیجیتال به عنوان یکی از مسیرهای قابل توجه یاد کرده است، هرچند همچنان چالشهایی مانند انگ و محدودیت منابع وجود دارد.
سرمایه اجتماعی هم به سلامت روان وابسته است
«کاهش انزوای اجتماعی» یکی دیگر از پیامهای مهم این بحث است؛انسان موجودی اجتماعی است و کیفیت روابط او با خانواده، دوستان، همکاران و جامعه میتواند بر سلامت روانش اثر بگذارد.
انزوای اجتماعی گاهی خود پیامد یک مشکل روانی است و گاهی نیز میتواند مشکل را تشدید کند، فردی که احساس میکند کسی او را نمیفهمد، ممکن است ارتباطاتش را کاهش دهد و همین کاهش ارتباط، احساس تنهایی و بیپناهی را بیشتر کند.
در این شرایط، افزایش سواد سلامت روان تنها به معنای افزایش مراجعه به متخصص نیست؛ جامعه باید یاد بگیرد چگونه از افراد در معرض فشار روانی حمایت کند، چگونه بدون قضاوت به حرفهایشان گوش دهد و چه زمانی آنها را به دریافت کمک تخصصی هدایت کند.
به همین دلیل، سلامت روان را نمیتوان صرفاً وظیفه وزارت بهداشت دانست؛ مدرسه، خانواده، رسانه، محیط کار، دانشگاه، شهرداریها، سازمانهای اجتماعی و حتی شبکههای اجتماعی، همگی در ساختن یا تخریب فضای روانی جامعه نقش دارند.
«سراج» و حرکت از درمان فردی به مراقبت جامعهمحور
در این میان، توسعه خدمات جامعه محور نیز اهمیت زیادی دارد؛ شالبافان در مرداد امسال اعلام کرد که برنامه «سراج» به عنوان یک الگوی موفق در حوزه سلامت روان به کشورهای عضو بریکس معرفی شده است؛ برنامهای که بر مداخلات جامعه محور، همکاری بینبخشی، خدمات دیجیتال و کاهش انگ اختلالات روان پزشکی تأکید دارد.
اهمیت این رویکرد در آن است که سلامت روان را از بیمارستان و کلینیک بیرون میآورد و به محیط زندگی مردم نزدیک تر میکند؛این مدل، بهویژه برای افرادی که به دلایل مالی، فرهنگی یا اجتماعی کمتر به مراکز تخصصی مراجعه میکنند، میتواند اهمیت داشته باشد.
گزارش تازه سازمان جهانی بهداشت درباره ایران نیز از وجود نظام مراقبت جامعه محور و تلاش برای ادغام بیشتر سلامت روان در مراقبتهای اولیه خبر میدهد، هرچند تأکید میکند که انگ همچنان یکی از چالشهای باقیمانده است.
سلامت روان؛ از یک موضوع شخصی تا یک مسئله عمومی
واقعیت این است که نمیتوان سلامت روان را پشت درهای خانهها پنهان کرد و انتظار داشت آثار آن وارد جامعه نشود؛اضطراب درمان نشده،افسردگی نادیده گرفته شده،خشم کنترل نشده،اعتیاد، خشونت خانوادگی، انزوای اجتماعی و فرسودگی شغلی،درنهایت هزینههایی اجتماعی ایجاد میکنند؛از این منظر، ارتقای سواد سلامت روان یک پروژه صرفاً درمانی نیست؛ پروژهای اجتماعی است.
جامعه باسواد از نظر سلامت روان، جامعه ای نیست که در آن هیچ کس اضطراب، افسردگی یا بحران را تجربه نکند؛ بلکه جامعهای است که افراد آن مشکل را زودتر میشناسند، کمتر از بیان آن خجالت میکشند، راه دریافت کمک را میدانند و برای مقابله با بحران، ابزارهای سالم تری در اختیار دارند.
در چنین جامعهای مراجعه به روانشناس دیگر نشانه «دیوانگی» یا ضعف نیست؛ همان طور که مراجعه به پزشک برای درد جسمانی نشانه ضعف محسوب نمیشود؛شاید مهم ترین تغییر نیز همین تغییر نگاه باشد؛ اینکه سلامت روان از موضوعی پنهان و گاه شرم آور به بخشی عادی از مراقبت روزمره انسان تبدیل شود.
درنهایت شناخت اولیه،مهارت مقابله،مدیریت استرس،دریافت کمک تخصصی و کاهش انگ اجتماعی، زنجیرهای هستند که اگر درست کنار هم قرار گیرند،میتوانند پیش ازآنکه یک مشکل روانی به یک آسیب اجتماعی تبدیل شود،مسیرآن را تغییر دهند؛ تجربههای داخلی و تأکیدهای اخیر متخصصان نیز نشان میدهد که این مسیر بیش از هر چیز به آموزش عمومی، خدمات در دسترس و تغییر نگرش جامعه نیاز دارد.





نظر شما