تحولات منطقه

میهمان این هفته من سعید دانشور آریا روزگاری پرجنب‌وجوش بود؛ فوتبال، دوچرخه‌سواری، پینگ‌پنگ، والیبال، کار در مکانیکی و بعدتر تحصیل در دانشگاه تهران.

صعود با چشم دل
زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

میهمان این هفته من سعید دانشور آریا روزگاری پرجنب‌وجوش بود؛ فوتبال، دوچرخه‌سواری، پینگ‌پنگ، والیبال، کار در مکانیکی و بعدتر تحصیل در دانشگاه تهران. اما در سال‌های پایانی دانشگاه، بیماری شبکیه آرام‌آرام بینایی‌اش را گرفت. او این اتفاق را به ترمز ناگهانی یک «بنز با سرعت ۲۰۰ کیلومتر» تشبیه می‌کند؛ جوانی که با سرعت در مسیر زندگی پیش می‌رفت و ناگهان مجبور شد همه‌چیز را از نو تعریف کند. دو سال سخت را با افسردگی و تلاش برای درمان پشت سر گذاشت، اما سرانجام تصمیم گرفت به جای حسرت گذشته، زندگی جدیدی بسازد. بریل را در ۱۶ روز آموخت، وارد آموزش و پرورش استثنایی شد، چند سال ریاضی تدریس کرد، در مدیریت مراکز آموزشی فعالیت داشت، رشته کامپیوتر و کارگاه هوشمند برای نابینایان راه‌اندازی و برای مناسب‌سازی شهر و تسهیل تردد نابینایان تلاش کرد. بعد هم سراغ کوهنوردی رفت؛ از دماوند و آرارات تا قله‌های دشوار ایران و در تازه‌ترین تجربه، گرده آلمان‌ها در علم‌کوه. روایت زندگی او، بیش از آنکه داستان یک صعود باشد، داستان انسانی است که پس از یک سقوط بزرگ، دوباره ایستاد تا خیلی چیزها را به دیگران گوشزد کند.

ترمزی که ناگهان کشیده شد

من متولد تهران هستم و تا کلاس اول یا دوم ابتدایی آنجا زندگی کردم، بعد به خراسان آمدیم و دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در نیشابور گذراندم و پس از دانشگاه هم به مشهد آمدم.کودکی پرجنب‌وجوشی داشتم. چهار برادر بودیم و من و برادر بزرگ‌ترم کمی شرتر بودیم! بیشتر اوقات که از کوچه به خانه برمی‌گشتم، زخم و زیلی بودم؛ دمپایی‌ها یا زانوهای شلوارم پاره بود و خیلی وقت‌ها زخم‌ها را از مادرم پنهان می‌کردم که دعوایم نکند. فوتبال و دوچرخه‌سواری می‌کردم و بعدها به پینگ‌پنگ و والیبال علاقه‌مند شدم. با برادرم در زیرزمین خانه دو میز پینگ‌پنگ ساختیم و زیرزمین خانه‌مان تبدیل شد به پاتوق بچه‌های محل. برادر بزرگ‌ترم به کارهای فنی علاقه داشت و من همیشه شاگرد او بودم. تعمیر ماشین، موتورسیکلت و دوچرخه را از او یاد گرفتم. در دوران دبیرستان هم تابستان‌ها به مکانیکی و صافکاری می‌رفتم؛ نه فقط برای پول، بلکه برای اینکه چیزی یاد بگیرم. در دانشگاه تهران مدیریت دولتی خواندم. دانشگاه برایم دوران بسیار خوبی بود و با علاقه درس می‌خواندم. فکر می‌کردم مسیر زندگی‌ام تقریباً مشخص است و آینده‌ای که برای خودم تصور کرده‌ام، پیش رویم قرار دارد اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد.در سال‌های پایانی دانشگاه، ابتدا متوجه شدم شب‌ها هنگام رانندگی نور چراغ ماشین‌های روبه‌رو اذیتم می‌کند. وقتی از آفتاب وارد سایه می‌شدم، چشمم دیر با تاریکی تطبیق پیدا می‌کرد. کم‌کم مشکل بیشتر شد. در دو ترم آخر دانشگاه، کم‌بینا شده بودم و به سختی سر کلاس می‌دیدم. دوستانم متوجه شده بودند، اما به روی من نمی‌آوردند. وقتی لیسانسم را گرفتم، حدود ۸۰ درصد بینایی‌ام را از دست داده بودم و پس از آن بینایی‌ام کمتر و کمتر شد. همیشه برای توصیف آن اتفاق می‌گویم انگار یک بنز بودم که با سرعت ۲۰۰ کیلومتر حرکت می‌کردم و ناگهان ترمز را کشیدند.جوان بودم، انرژی داشتم، برنامه داشتم و برای آینده‌ام فکر کرده بودم؛ یکباره همه‌چیز متوقف شد. سال‌های ۱۳۶۹ تا حدود ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲، از سخت‌ترین سال‌های زندگی من بود. افسرده و گوشه‌گیر شده بودم و مدام از خودم می‌پرسیدم: «چرا من؟» پدر و مادرم هم خیلی رنج کشیدند. هر پزشکی که احتمال می‌دادیم بتواند کمکی کند، رفتیم. مدارکم را ترجمه کردیم و برای پزشکان و مراکز درمانی در اسپانیا، انگلیس و آلمان فرستادیم. پاسخ‌ها تقریباً یکی بود؛ بیماری مربوط به شبکیه است و درمانی برایش وجود ندارد.حتی سراغ کسانی رفتیم که ادعای درمان و شفا داشتند، اما نتیجه‌ای نگرفتیم. آن دوره برای من فقط از دست دادن بینایی نبود؛ انگار هویت و آینده‌ای را که برای خودم ساخته بودم هم از دست داده بودم.

ریاضی را به من بدهید

آخرین بار با برادر بزرگم به بیمارستان لبافی‌نژاد تهران رفتیم. آنجا هم گفتند فعلاً کاری نمی‌شود انجام داد. با ناراحتی برگشتیم. آن روز در خانه دایی در تهران، زن‌دایی‌ام خیلی رک به من گفت: «چرا نمی‌روی بهزیستی؟ برو بریل یاد بگیر. حالا که نمی‌بینی، باید زندگی را با شرایط جدید یاد بگیری».

شاید همان جمله، نقطه عطف زندگی من شد. خلاصه در تهران پرس‌وجویی کردم و وقتی به مشهد آمدم، با پیگیری از طریق بهزیستی در مرکز شهید جلیلیان ثبت‌نام کردم. وقتی وارد آن مرکز شدم، انگار از یک در وارد دنیای دیگری شده بودم. دو سال تقریباً مطالعه نکرده بودم و نمی‌توانستم چیزی بخوانم. اما آنجا فهمیدم هنوز می‌توانم یاد بگیرم و با خودم عهد کردم ریل زندگی‌ام را عوض کنم. دیگر قرار نبود منتظر بمانم شرایط قبلی برگردد. باید زندگی را با شرایط جدید می‌ساختم. در مرکز، بریل، جهت‌یابی، کار با عصا و مهارت‌های مختلف را آموزش می‌دادند. من با انگیزه زیادی وارد کلاس بریل شدم. حدود ۱۶ روز بعد، می‌توانستم بریل را بخوانم و بنویسم؛ چیزی که معمولاً چند ماه طول می‌کشد.

استادم، آقای علیزاده وقتی فهمید من قبلاً بریل کار نکرده‌ام، تعجب کرد و مرا نزد رئیس مجتمع برد و گفت: «اولین مددجوی من است که ۱۶ روزه بریل را می‌نویسد و می‌خواند».

من نابغه نبودم؛ انگیزه‌ام زیاد بود. دو سال بود چیزی نخوانده بودم و حالا دوباره می‌توانستم کتاب بخوانم. شب‌ها کتاب بریل را روی سینه‌ام می‌گذاشتم و آن‌قدر با انگشت‌هایم می‌خواندم که گاهی همان‌طور خوابم می‌برد. برای من بریل فقط یادگیری یک خط جدید نبود؛ درِ برگشتن به زندگی بود.پس از گرفتن لیسانس برای استخدام به جاهای مختلف مراجعه کردم. رشته مدیریت دولتی خوانده بودم و جاهای زیادی هم به رشته من نیاز داشتند، اما وقتی متوجه می‌شدند نابینا هستم، رد می‌شدم . این موضوع خیلی آزاردهنده بود. دوستانی که هم‌سطح من بودند، در شرکت‌ها و سازمان‌های مختلف استخدام می‌شدند و من به خاطر نابینایی کنار گذاشته می‌شدم.اما کم‌کم فهمیدم اگر قرار باشد تمام انرژی‌ام را صرف گلایه از این اتفاق کنم، باز هم چیزی تغییر نمی‌کند. در نهایت وارد آموزش و پرورش استثنایی شدم و به مرکز آموزشی نابینایان امید مشهد آمدم. از مدیر مرکز پرسیدم چه درسی هست که معلمان نابینا کمتر تدریس کرده‌اند؟ گفتند ریاضی. گفتم: «ریاضی را به من بدهید». با اینکه اول شاید فکر می‌کردند از پسش بر نمی‌آیم ولی قبول کردند و همین شد شروع یک فصل مهم از زندگی من.

حدود ۱۵ سال ریاضی تدریس کردم؛ از اول راهنمایی تا پیش‌دانشگاهی. برای دانش‌آموزان نابینا، بسیاری از مطالب را باید به شکل دیگری آموزش می‌دادیم. چیزی که برای یک دانش‌آموز بینا با دیدن یک شکل یا نمودار ساده است، برای دانش‌آموز نابینا ممکن است بسیار پیچیده باشد. مثلاً برای آموزش نسبت‌های مثلثاتی، با وایت‌برد و آهنرباهای کوچک، نقاط برجسته و بریل درست کردم تا دانش‌آموز بتواند با لمس کردن، محور مختصات و موقعیت نقاط را درک کند. برای هندسه هم جزوه را به شکل مناسب برای دانش‌آموز نابینا آماده کردم؛ چون شکل‌های هندسی یکی از دشوارترین بخش‌های آموزش ریاضی به نابینایان است. تدریس برای من فقط شغل نبود. احساس می‌کردم دارم بخشی از چیزی را که خودم از دست داده‌ام، به بچه‌های دیگری می‌دهم؛ اعتماد به اینکه می‌توانند یاد بگیرند.

گفتند دماوند شوخی نیست

بعدها مسئولیت‌های مدیریتی هم گرفتم و در مرکز امید فعالیت کردم. در دوران مدیریتم تلاش کردم آموزش نابینایان فقط محدود به روش‌های سنتی نباشد. برای نخستین بار رشته کامپیوتر را برای نابینایان راه‌اندازی کردیم و کارگاه هوشمند چندمنظوره ویژه نابینایان ایجاد شد. برای من فناوری اهمیت زیادی داشت؛ چون کامپیوتر می‌تواند بسیاری از محدودیت‌هایی را که یک فرد نابینا در خواندن و دسترسی به اطلاعات دارد، کاهش دهد.

فعالیت اجتماعی هم برایم جدی بود. سال ۱۳۸۳ جزو شهروندان برتر مشهد شدم و در سال‌های ۱۳۸۹ و ۱۳۹۰ موضوع مسیر ویژه تردد نابینایان را پیگیری کردم؛ همان مسیرهایی که بعدها با موزاییک‌های زرد در بخش‌هایی از پیاده‌روها ایجاد شد.

طرح ابتدا از محدوده مرکز امید شروع شد و بعد توسعه پیدا کرد. این کارها برای من فقط یک فعالیت اداری نبود؛ می‌خواستم نگاه جامعه تغییر کند؛ می‌خواستم مردم بدانند معلولیت الزاماً مساوی با ناتوانی نیست.پدر و مادرم سال‌ها به خاطر شرایط من رنج کشیده بودند. همیشه دوست داشتم وقتی موفقیت‌های مرا می‌بینند، کمتر غصه بخورند. پدرم سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت، اما مادرم هنوز در قید حیات است. بعدها یک انگیزه دیگر هم پیدا کردم؛ اینکه تجربه زندگی من بتواند برای آدم‌های دیگری که در زندگی با شکست یا یک اتفاق سخت روبه‌رو شده‌اند، مفید باشد. یک بار خانمی پس از دیدن مستندی درباره زندگی من، جلو مرکز امید به شیشه ماشین زد. وقتی پایین آمدم، شروع به گریه کرد. گفت مدت‌ها دنبال من می‌گشته تا از من تشکر کند. می‌گفت بیماری سختی داشته و پس از دیدن زندگی من، انگیزه گرفته و مسیر زندگی‌اش تغییر کرده است. این اتفاق برای من از هر عنوان و لوحی ارزشمندتر بود.

ورزش از نوجوانی در زندگی من بود. پس از نابینایی مدتی شنا کردم و بعد وارد گلبال شدم. حتی یک تکنیک در گلبال به نام «توپ پله‌ای» را تمرین کردم و توانستم آن را در ایران اجرا کنم. اما کوهنوردی داستان متفاوتی داشت. زمانی که مدیر مرکز بودم، با همکاران برای تفریح به اطراف می‌رفتیم. یک روز فهمیدم چند نفر از همکارانم به قله زو رفته‌اند. گفتم: «چرا به من نگفتید؟» بعد فهمیدم فکر کرده‌اند برای من سخت است و چون مدیر هستم، رودربایستی داشته‌اند. خلاصه بعد از آن ماجرا با پسرعمو و پسرم رفتیم و به قله زو صعود کردیم. وقتی به قله رسیدم، یک چیز مهم فهمیدم: آن چیزی که دیگران فکر می‌کنند برای من غیرممکن است، لزوماً غیرممکن نیست. از حدود سال‌های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ کوهنوردی را جدی‌تر دنبال کردم و یک گروه کوهنوردی در مرکز تشکیل دادیم.پس از آن به بینالود و شیرباد و قله‌های دیگر صعود کردم. کم‌کم دماوند در ذهنم شکل گرفت. خیلی‌ها گفتند نرو؛ دماوند شوخی نیست، اما تصمیمم را گرفته بودم.

در سال ۱۳۹۸ با پسرم، پسرعمویم و یکی از دوستانم راهی دماوند شدیم. از مسیر جنوبی رفتیم و به بارگاه سوم رسیدیم. شب استراحت کرده و نیمه‌شب به سمت قله حرکت کردیم.

حدود ارتفاع ۵هزار متر شرایط سخت‌تر شد. اکسیژن کم و شیب زیاد بود و بوی گوگرد اذیت می‌کرد. حتی دوستانم آنجا نشستند و حالشان خوب نبود، اما من انرژی داشتم. به پسرم گفتم: «بیا این قسمت را با هم برویم». نزدیک قله گوگردی حتی ماسکم را برداشتم و گفتم: «این سوسول‌بازی‌ها چیست؛ بگذار بوی گوگرد هم به ما بخورد!» وقتی به قله رسیدم، احساس فوق‌العاده‌ای داشتم.

برای نخستین بار در ایران و جهان

برای من دماوند فقط یک قله نبود. داشتم به خودم ثابت می‌کردم تصمیمی که سال‌ها قبل گرفته بودم، درست بوده است؛ تصمیم برای اینکه زندگی را از نو بسازم.

پس از دماوند، کوهنوردی برایم جدی‌تر شد. قله‌های سخت دیگری مثل سنبران، کلونچین، قاش‌مستان و قله‌های دیگر را صعود کردم. آرارات ترکیه هم یکی از تجربه‌های مهم من بود. صدها کوهنورد از کشورهای مختلف حضور داشتند. من و یکی از دوستانم بدون لیدر و مترجم حرکت کردیم و حتی از گروهی از کوهنوردان اروپایی جلو زدیم. وقتی فهمیدند یک کوهنورد نابینا از ایران هستم، خیلی تعجب کردند و از ما فیلم گرفتند.برای من این اتفاق فقط یک صعود نبود؛ احساس می‌کردم دارم چیزی را به دیگران ثابت می‌کنم که سال‌ها خودم برای اثباتش جنگیده بودم: محدودیت همیشه همان چیزی نیست که دیگران تصور می‌کنند.چند سال بود آرزو داشتم گرده آلمان‌ها در علم‌کوه را صعود کنم. این مسیر یکی از فنی‌ترین مسیرهای کوهنوردی ایران است و کار با طناب و مهارت‌های فنی زیادی می‌خواهد. سنگ‌های ریزشی، پرتگاه، شکاف و بخش‌های دشوار مسیر، کوچک‌ترین اشتباه را خطرناک می‌کند. حدود یک سال و نیم برای این صعود تمرین کردم. در ماه‌های آخر تمرین‌ها فشرده‌تر شد. با مربی‌ام، آقای دهقان، هم در طبیعت و هم در سالن سنگ‌نوردی تمرین کردم؛ کار با طناب، تکنیک دست و پا و حرکت در مسیرهای فنی. شب پیش از ورود به مسیر، مربی‌ام گفت: «می‌دانی وقتی وارد گرده شویم، دیگر برگشتی وجود ندارد؟»

گفتم: «اگر تا دیروز ۱۰۰درصد آماده بودم، امروز بسیار بیشتر آماده‌ام. شما مطمئن باشید از آن طرف گرده بیرون می‌آیم». تیم سه‌نفره بود. آقای فؤاد احمدی که تجربه چند صعود گرده آلمان‌ها را داشت، سرطناب حرکت می‌کرد. من پشت سر او و آقای دهقان بودم. طناب‌ها و تجهیزات را چند بار بررسی کردیم چون در چنین مسیری جای اشتباه نیست. یکی از تکنیک‌هایی که در کوهنوردی برای خودم ایجاد کرده‌ام این است که دستم را روی کوله یا شانه نفر جلویی می‌گذارم و از حرکت بدنش می‌فهمم گام بعدی بلند است یا کوتاه و همان حرکت را انجام می‌دهم. دوستانم فقط در جاهای واقعاً خطرناک، مثل پرتگاه‌ها، شکاف‌ها یا جاهایی که جای پا مناسب نیست، به من هشدار می‌دهند. در بیشتر مسیر، خودم حرکت می‌کنم.یکی از بخش‌های معروف گرده، سنگ سماور است. وقتی به آنجا رسیدیم، احساس کردیم بخش اصلی صعود را پشت سر گذاشته‌ایم. سنگ سماور چند متر عرض و حدود ۱۲ متر ارتفاع و شکل خاصی دارد؛ سال‌هاست همان‌جا ایستاده و کوهنوردان زیادی از آن عکس گرفته‌اند. وقتی به سنگ سماور رسیدیم، خیلی خوشحال شدیم. حس می‌کردیم رؤیایی که مدت‌ها برایش تمرین کرده‌ایم، به واقعیت رسیده است. اما مسیر هنوز تمام نشده بود.پس از پایان گرده، حدود یک ساعت تا قله علم‌کوه فاصله داشتیم. مسیر پر از سنگ‌های بزرگ و شکاف‌های عمیق بود؛ سنگ‌هایی به اندازه ماشین و مبل که کنار هم قرار داشته و بعضی از آن‌ها لق بودند. برای من عبور از این قسمت سخت بود، چون نمی‌توانستم شکاف‌ها و جای پا را ببینم. اما با احتیاط و کمک تیم ادامه دادیم و سرانجام به قله علم‌کوه رسیدیم. حال عجیبی داشتم چون به عنوان یک کوهنورد نابینا برای نخستین بار در ایران و جهان گرده آلمان‌ها را صعود کردم. وقتی پایین آمدیم، تقریباً همه کوهنوردان منطقه از صعود ما باخبر شده بودند. خیلی‌ها تشویقمان کردند و می‌گفتند: «پرچم مشهد بالاست». آن تشویق‌ها خستگی را از تنمان بیرون کرد.

رؤیای بعدی صعود به کازبک یا...

فعلاً باید اول از خانواده اجازه بگیرم! همسرم و بچه‌ها واقعاً پشتیبان من هستند و بدون حمایت آن‌ها اجرای چنین برنامه‌هایی سخت است. اما رؤیاهای دیگری هم دارم؛ مثلاً صعود به قله کازبک گرجستان یا آلبروس روسیه که به عنوان بام اروپا شناخته می‌شود.

کوهنوردی را فقط بالا رفتن از یک کوه نمی‌دانم؛ هر قله برای من یک پیام دارد.

روزی فکر می‌کردم زندگی‌ام تمام شده است. فکر می‌کردم وقتی بینایی‌ام را از دست داده‌ام، دیگر نمی‌توانم مثل گذشته زندگی کنم، اما امروز می‌دانم اشتباه می‌کردم.

زندگی همیشه مطابق نقشه‌ای که برایش کشیده‌ایم پیش نمی‌رود. گاهی اتفاقی می‌افتد که تمام برنامه‌هایت را به هم می‌ریزد. ممکن است بیماری باشد، شکست باشد، از دست دادن شغل باشد یا هر اتفاق دیگری؛ مهم این است پس از آن اتفاق، تصمیم بگیری دوباره حرکت کنی. من نتوانستم زندگی قبلی‌ام را برگردانم؛ اما توانستم زندگی دیگری بسازم.

اگر قرار باشد از زندگی من چیزی برای دیگران باقی بماند، دوست دارم همین باشد: اگر یک روز احساس کردی همه‌چیز تمام شده، کمی صبر کن. شاید قرار نیست همان زندگی قبلی ادامه پیدا کند؛ شاید باید ریل زندگی‌ات را عوض کنی. من این کار را کردم؛ از یادگیری بریل و کلاس درس گرفته تا مدیریت و کوه و هنوز هم برای ادامه مسیر، قله‌هایی در پیش دارم.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha