شب یازدهم شهریور، همزمان با حمله آمریکا به عروسی در سیریک، خبر تکاندهنده تصادف خودرویی با تجمعکنندگان در بولوار وکیلآباد مشهد، چشمها را به مشهد دوخت؛ خبری که عکسها و فیلمهای اولیهاش عمق آن فاجعه جانکاه را نشان میداد. بانوی شهیدی که پیکرش با پرچم ایران پوشیده شده بود، اسکوتر صورتی حسنای پنج ساله و مجروحانی که هر کدام گوشهای افتاده بودند، صحنههایی است که هیچ وقت از آن شب سخت، از ذهنها پاک نمیشود.
در این زمینه یکی از نگرانیها این بود که آیا بنیاد شهید، جانباختگان این تصادف را بهعنوان «شهید» اعلام میکند؟ این نگرانی جمعه گذشته توسط آیت الله علمالهدی، نماینده ولیفقیه در خراسان رضوی رفع شد؛ چرا که امام جمعه مشهد در خطبههای نماز جمعه اعلام کرد: «در مورد این چهار عزیزی که در این تجمع به شهادت رسیدند و بر اثر تصادف جان باختند، رهبر معظم انقلاب فرمان صادر کردند که اینها بهعنوان شهید قلمداد شوند و پرونده شهید برای آنها تشکیل شود».
روز گذشته نیز صدیقه خدیوی، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی طی خبری اعلام کرد: «با توجه به اینکه این تجمعات در راستای دفاع از کشور ایران است، طی نامهای به دفتر نماینده ولیفقیه در خراسان رضوی، از آیتالله علمالهدی درخواست کرده بودیم که از طریق دفتر رهبر معظم انقلاب پیگیری کنند تا بتوانیم نام این عزیزان را در زمره شهدا ثبت و ضبط کنیم. خوشبختانه پیگیریهای این نهاد مقدس و دفتر نماینده ولیفقیه در خراسان رضوی نتیجه داد و برای این عزیزان پرونده در بنیاد شهید و امور ایثارگران ایجاد و همانند سایر شهدا از خدمات این نهاد بهرهمند خواهند شد».
در این راستا، روز گذشته حجتالاسلام مصطفی عبداللهی، مسئول حوزه نمایندگی ولیفقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران شرق کشور با حضور در منزل شهیدان «محدثه خوشکام»، «حسنا بهنام اربابی»، «زهرا امینینیا» و «جواد تیماجی» به صورت رسمی خبر شهادت این عزیزان را به خانوادههایشان اعلام کرد تا در ادامه برای تشکیل پرونده ایثارگری به اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران مراجعه کنند.
«اول من شهید میشوم»
به این مناسبت به سراغ پویا بهنام اربابی، همسر شهید «محدثه خوشکام» و پدر شهید «حسنا بهنام اربابی» رفتیم. او که خودش از مجروحان این حادثه است، در گفتوگو با طوس با بیان اینکه همسرم مدرک کارشناسی حسابداری داشت و پیش از ازدواج با یک مجموعه خیریهای مشغول به همکاری بود، میگوید: پس از ازدواج، همسرم به خاطر رسیدگی به امور خانه و مسائل زندگی، کار را رها کرد و خانهدار بود. بعد از تولد فرزندمان نیز با وجود اینکه خیلی علاقه به فعالیت اقتصادی خارج از منزل داشت؛ اما به خاطر اینکه اهمیت زیادی برای تربیت فرزندمان قائل بود، ترجیح داد در خانه بماند و به مسائل زندگی و تربیت فرزندمان بپردازد.
او خاطرنشان میکند: همسرم رابطه بسیار خوبی با خدا داشت و این موضوع را این روزها از دستنوشتهها و خاطراتی که از او به جا مانده، بیشتر متوجه میشوم. بیش از ۷۰درصد نوشتههایی که از او باقی مانده، راز و نیاز و درددل کردن با خداست.
بهنام اربابی با بیان اینکه همسرم خیلی با شهید کاوه مأنوس بود و او را «داداش» صدا میکرد، میافزاید: محدثه خانم در انجام واجباتی مانند روزه و نماز نیز خیلی به خواندن نماز در اول وقت مقید بود. همچنین خیلی حواسش به این بود که به کسی بدهکار نباشد و حقالناسی را تضییع نکند. خیلی بانوی انقلابی بود و دغدغه مسائل انقلاب را داشت. برای شهادت رهبر شهید انقلاب نیز قلبش آتش گرفته بود و خیلی دغدغه اطاعت از رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله العظمی سیدمجتبی خامنهای را داشت. الحمدلله در همین راه نیز عاقبت به خیر شد و من ماندم.
همسر شهید خوشکام با اشاره به اینکه در زمینه شهادت به شوخی و جدی صحبتهایی را با هم داشتیم، یادآور میشود: آخرین باری که در این باره با هم صحبت کردیم، دو هفته پیش از شهادتشان بود. در حرم مطهر امام رضا(ع) بودیم که دخترم در دنیای کودکانه خودش درباره علاقهاش به لباس عروس صحبت میکرد و میگفت: «بابا برایم لباس عروس بلند و کفش پاشنه بلند میخری؟» من در پاسخ گفتم: «بله برایت میخرم؛ اما همه ترسم این است که من نباشم و عروسیات را نبینم». همسرم از حرفم دلخور شد و گفت: «میشود شبمان را خراب نکنی؟»، گفتم: «مگر بد است من شهید شوم؟ آن موقع تو همسر شهید میشوی و تو را تکریم میکنند». گفت: «نه اول من شهید میشوم». پاسخ دادم: «نه، تو کجا میخواهی شهید شوی؟ تو باید مراقب حسنا باشی». همسرم در پاسخ گفت: «انشاءالله با هم شهید میشویم».
او عنوان میکند: پس از شهادت آقای شهیدمان، عکسی منتشر شده بود که دختران با چادرهای سفید در بهشت، دور حضرت آقا(ره) نشستهاند. دخترم وقتی آن عکس را دید به من گفت: «بابا برایم از این چادرها میخری؟» گفتم: «آره بابا برایت میخرم». حسنا در پاسخ گفت: «کی میشود شهید شویم و بریم پیش بابا جون؟» حسنا به پدر مرحومم که پس از شهادت حضرت آقا فوت کرده بود، «بابا جون» میگفت.
میدان را خالی نکنیم
منصوره ظهوریان، همسر شهید جواد تیماجی از دیگر شهدای مدافع وطن است. او درباره چگونگی آشناییشان میگوید: سال ۶۷ من دانشآموز دبیرستان بودم که همسرم من را در راه مدرسه دید و پس از آنکه آدرس منزلمان را پیدا کرد، با مادرش برای خواستگاری به منزلمان آمد. آن موقع تازه متوجه شدم که خواهرشوهرم همکلاسیام است. حدود ۶-۵ ماه بعد ازدواج کردیم و ثمره ازدواجمان هم سه پسر است.
او خاطرنشان میکند: زمانی که با هم ازدواج کردیم، همسرم در سازمان زندانها در قسمت اداری مشغول به کار بود. پس از آن نیز در قسمت تربیت بدنی کانون اصلاح و تربیت فعالیت میکرد و سال ۸۹ یا ۹۰ بازنشسته شد.
ظهوریان درباره خصوصیت اخلاقی همسر شهیدش بیان میکند: همسرم خیلی خونسرد، صبور و مهربان بود. در این چند سالی که بازنشسته شده بود، خیلی به من کمک میکرد.
همسر شهید تیماجی درباره سابقه انقلابی همسرش پیش از انقلاب عنوان میکند: پیش از پیروزی انقلاب، همسرم دوازده ساله بود و در تظاهرات به همراه پدرش شرکت میکرد. پس از آنکه جنگ تحمیلی هشت ساله آغاز شد، تقریباً یک سال با عنوان بسیجی و به صورت داوطلب در جبهه حضور داشت. پس از آن نیز برای سربازی به جبهه رفت و تمام دو سال سربازیاش را در زمان جنگ گذراند. بعد از اتمام سربازیاش هم به کمیته انقلاب رفت و مدتی در شیراز و بندرعباس درحال مبارزه با منافقین بود. مدتی را هم در جزیره لارک خدمت کرد.
او یادآور میشود: حدود یک ماه از عقدمان گذشته بود که برای عملیات مرصاد میخواست به جبهه برود و فرم هم پر کرده بود. وقتی این موضوع را به من گفت، ناراحت شدم و گفتم: «ما تازه عقد کردهایم، میخواهی به جبهه بروی؟» پاسخ داد: «خانم نمیشود نروم». من دیگر چیزی نگفتم. رئیس ادارهاش وقتی متوجه این موضوع شد، به بهانهای او را صدا کرد، نامه اعزامش را از او گرفت و پاره کرد و گفت: «تو تازه عقد کردهای. میخواهی به جبهه بروی؟ ما اجازه نمیدهیم».
ظهوریان ادامه میدهد: همسرم در میان خاطراتی که از زمان جبهه برایمان تعریف میکرد، همیشه میگفت: «تعجب میکنم چرا در این مدت که در مناطق جنگی و موقعیتهای خطرناک بودم، اتفاقی برایم نیفتاده است».
او بیان میکند: از نخستین شبی که رهبر معظم انقلاب فرمودند مردم باید در خیابان باشند، همسرم معمولاً پس از خواندن نماز مغرب و عشاء، در تجمعات مردمی حضور پیدا میکرد و بیشتر شبها در خیابان حضور داشت. او تأکید داشت: «باید تا جایی که امکان دارد، میدان را خالی نکنیم». فرزندانمان را هم در این زمینه تشویق میکرد.
به خاطر پنج ثانیه شهید نشدم
محمدعلی زنگویی، همسر شهید زهرا امینینیا نیز درباره آغاز زندگی مشترکشان میگوید: همسرم دختر عمه و دختر داییام بود و از همان کودکی با هم آشنا بودیم. سال ۷۴ ازدواج کردیم و حاصل این ازدواج، سه پسر و یک دختر است.
او میافزاید: من در نیروی انتظامی شاغل هستم. به همین دلیل در طول زندگی از این شهرستان به آن شهرستان میرفتیم. در مدت خدمتم چندین بار محل زندگیمان عوض شد؛ اما همسرم هیچوقت نگفت که شما خودت تنها برو، ما نمیآییم. خیلی به جمع خانواده اهمیت میداد و میگفت: «یا همه یا هیچکس». اساس زندگیاش این موضوع بود.
زنگویی با بیان اینکه همسرم یک فرشته بود و من یک فرشته را از دست دادم، اظهار میکند: او خیلی صادق بود. در طول زندگی رؤیاهای صادقه زیادی دیده بود. سه شب قبل از شهادتش هم خوابی دید و به من گفت: «اگر برایت تعریف کنم، از الان به هم میریزی». شب پیش از شهادتش هم برای شبنشینی به خانه یکی از اقوام رفته بودیم. به خانم آن خانواده هم گفته بود: «خوابی دیدم که اگر تعریف کنم، به هم میریزید؛ پس برای هیچکس تعریف نمیکنم».
همسر شهید زهرا امینینیا با بیان اینکه او همیشه من را تشویق میکرد که برای نماز جماعت به مسجد برویم، به زیارت کربلا و مکه برویم و کارهای مختلف مذهبی و معنوی انجام دهیم، عنوان میکند: سال ۹۶ یک سهمیه حج تمتع از ستاد کل نیروهای مسلح به من دادند. به همسرم گفتم: «اینطور سهمیه را به من دادهاند، چکار کنم؟ بروم یا نروم؟» گفت: «خداوند من را هم میآورد، شما برو، کار را انجام بده، خداوند من را هم به مکه میآورد». گفتم: «خانم، وضعیت مالیمان ضعیف است». پاسخ داد: «خدا خودش میداند چه کار کند» و در نتیجه این توکلش همراه من برای حج تمتع آمد و دو نفری به حج رفتیم.
او با بیان اینکه همسرم از خیلی از ما که خودمان را انقلابی میدانیم، انقلابیتر بود، میافزاید: در خانه ما همیشه بحثهای سیاسی و انقلابی داغ بود و اخبار سیاسی و انقلابی را پیگیری میکرد؛ به طور مثال چه اتفاقی افتاده، کجا از نظام تضعیف شده و چرا فلان رویداد پیش آمده است.
زنگویی با بیان اینکه همسرم خیلی مقید بود شبها در تجمعات مردمی حضور پیدا کنیم، اظهار میکند: بعضی وقتها به او میگفتم: «خانم، امشب ساعت ۱۰ شیفتم در حرم تمام میشود». میگفت: «نه، باید به تجمعات برویم». پاسخ میدادم: «خانم، من خستهام، ۶-۵ ساعت سر شیفت بودم». میگفت: «نه باید برویم، نیم ساعت بیشتر در خیابان نمیمانیم». این گونه بود که هر شب، از همان شب نخست تجمعات مردمی تا دهم شهریور که همسرم شهید شد، در تجمعات حضور داشتیم.
او خاطرنشان میکند: شب آخر مانند همیشه عجله نداشت. هر شب میگفتیم مثلاً ساعت ۸ یا ۸:۳۰ آماده شویم و برویم؛ اما شب آخر رفتیم مسجدالاقصی، نماز خواندیم و در دعای توسل شرکت کردیم. من به تلفنهمراهش زنگ زدم و گفتم: «خانم، بیا که برویم». گفت: «میآیم، چشم». من رفتم داخل خودرو و حدود ۱۰ دقیقه منتظرش بودم. دیدم کمی دیرتر آمد. گفتم: «چرا دیر کردی؟». گفت: «خانمی صحبت میکرد، نمیخواستم صحبتش را قطع کنم». بعد به خانه رفتیم. هر شب حدود ساعت ۸:۱۵ یا ۸:۳۰ از خانه بیرون میآمدیم؛ اما آن شب ساعت ۹:۱۵ از خانه آمدیم. من تنها آمدم و گفتم: «خانم، من داخل خودرو هستم، شما بیا.» وقتی رفتم داخل خودرو، دیدم دو پسر کوچکترم هم همراهش آمدهاند. پس از حدود ۱۰ دقیقه آمد و ساعت تقریباً ۹ و ۲۴ یا ۲۵ دقیقه شده بود. گفتم: «پس سجاد، پسر بزرگم، چه شد؟» گفت: «الان میآید، عجله نکنید». او هم آمد و رفتیم.
زنگویی یادآور میشود: رفتم کنار موکب و برگشتم اگر آن شب فقط پنج ثانیه زودتر میرسیدم، خودم هم شهید میشدم. چون نفر اول آن تجمع من بودم و بعد همسرم قرار داشت. من روی صندلی نشسته بودم و همسرم ایستاده بود. آقای تیماجی و خانم خوشکام و فرزندش هم پس از همسرم بودند. خداوند میداند حکمتش چه بود که من را پنج ثانیه پیش از شهادت از صحنه جدا کرد.






نظر شما